- ام خلف 1
- همسر حبيب بن مظاهر 1
- مقدمه 1
- قبل از عاشورا 1
- ام وهب 2
- طوعه 2
- دلهيم 2
- ام وهب 2
- ماريه 2
- حضور بانوان در جريان عاشورا 3
- رباب 3
- حضرت زينب 3
- فضه 3
- رويحه 3
- سلمي 4
- مليكه 4
- رقيه 4
- سكينه 4
- روضه 4
- حميده 5
- زينب صغري 5
- فاطمه 5
- ام اسحاق 5
- رقية الكبري (ام كلثوم صغرا) 5
- فاطمه صغري 6
- ليلا 6
- رمله (نجمه) 6
- ام كلثوم 6
- ليلا 6
- حسنيه 7
- ام الثغر 7
- ام خلف 7
- فكهيه 7
- شهربانو 7
- مادر عمرو بن جناده 8
- مادر عبدالله بن عمير 8
- ام وهب 8
- ام وهب 8
- همسر وهب 8
- فاطمه 9
- زينب 9
- بعد از عاشوراي شصت و يكم هجري 9
- ام كلثوم 9
- سكينه 10
- رباب 10
- ام البنين 10
- لبابه 10
- فاطمه صغري 10
- ام لقمان 11
- صفيه (دختر عبدالله عفيف) 11
- ام سلمه 11
نام اين بانوي شجاع، «بحريه» بنت مسعود الخزرجي است. عمرو بن جناده يازدهساله بود. پس از آن كه پدرش جنادة بن كعب انصاري به شهادت رسيد، از امام (ع) اجازه پيكار خواست. امام (ع) فرمود: «اين جوان، پدرش شهيد شد، شايد شهادتت او براي مادرش بسيار ناگوار باشد.» و بدين جهت اجازه پيكارنداد. عمرو گفت: «يابن رسولالله،مادرم مرا به جنگ فرستاده و مرا تشويق به كارزار كرده است.»امام اجازه داد و وي به ميدان رفت و بعد از مدتي پيكار، به شهادت رسيد. سر او را بريدند و به سوي سپاه امام انداختند. مادرش سر فرزند را برداشت و پاكيزه كرد و بوسيد و سر را به سوي سپاه عمر سعد انداخت و در حالي كه مسلح شده بود، به سپاه عمر سعد حمله كرد و دو نفر را به قتل رساند. اما بعداً به توصيه امام حسين (ع) به خيمهها برگشت.
بعد از عاشوراي شصت و يكم هجري
اشاره
غروب روز عاشورا، سپاه عمر بن سعد به طرف خيمهها هجوم آوردند. از مردان بنيهاشم كسي جز امام سجاد بيمار، زنده نبود. لحظههايي تلخ و كوبنده ايجاد شد.صداي گريه زنان و كودكان، مثل رشته هايي از روشنايي، در هم پيوند ميخورد. در ميدان جنگ، پيكرهاي پاك و پاره پاره عزيزانشان افتاده بود و اكنون خودشان در برابر هجوم دشمنان قرار گرفته بودند. دشمن براي غارت به خيمهها حمله آورد. دور ديگري از فاجعه كربلا آغاز شده بود: غارت و اسارت. در اين صحنه نيز، زنان شجاع اهل بيت، هر كدام به تنهايي، حماسهها آفريدند. گويي همه تاريخ و همه هستي در آن صحرا خلاصه ميشد بود و اين صدايي مظلومانه بود كه از حنجره زنان و كودكان معصوم بر آن بيابان طينانداز ميشد.
زينب
با هجوم دشمن به خيمهها، زينب كه بعد از شهادت برادرش، نيابت خاصه او را برعهده داشت، مسئوليت بزرگي را بر دوش كشيده. زني كه باران مصيبت بر قلبش باريده وطوفان دردها و رنجها او را فراگرفته، در برابر دشمن، بر بالاي بلنداي معروف به تلّ زينبيه ميرود و فرياد ميزند: «عمر سعد»، اگر منظور سپاهيان تو از حمله به خيمهها به يغمابردن اسباب و وسايل و زيورآلات است، خودمان ميدهيم، به سپاهت بگو شتاب نكنند.مگذار دست نامحرمان به سوي خانواده پيامبر (ص) دراز شود.»زينب، همه زنان و كودكان را گرداورد و درخواست كرد تا هرچه لباس خوب و زيور آلات دارند در گوشهاي جمع كنند.سپاه عمر سعد آمدند و آنچه را بود، غارت كردند و حتي بعضيها به زنان و دختران يورش ميبردند تا مقنعه و چادر از سر آنان بربايند.زينب، در آن روز مسئوليتهاي بسياري برعهده داشت و همه را به خوبي انجام داد؛ از سويي پناهگاه زنان و كودكان بود و همه را سريعاً جمع كرد و از خيمههاي سوخته،خيمه هايي جديد ساخت و همه را در خيمهها جا داد، از سويي ديگر، پاسدار و مراقب امامسجاد (ع) بود. وقتي ديد كه سواري به سوي خيمه امام سجود هجوم ميبرد، فوري خود رابه خيمه برادرزادهاش رساند و از تعرض به حريم امامت جلوگيري كرد.عمر سعد دستور داد، همه بازماندكان فاجعه كربلا را به اسارت بگيرند. آن شب رادر كربلا ماندند. سپيده دم، سپاه براي بازگشت به كوفه آرايش پيدا كرد. دوران اسارت شروع شد.در آن سپيده دم، صبا بر شهيدان ميوزيد. خانواده پيامبر، در سرزميني غريب،بيكس و بيپناه، در محاصره دشمنان قرار داشتند. سپاه عمر سعد ميخواستند، آنان راحركت دهند و آنان، زينب، رباب، ام كلثوم، فاطمه و سكينه و... و امام سجاد (ع) ، چگونه ازكنار شهيدانشان بروند؟نزديك غروب روز يازدهم محرم، كاروان اسيران به سوي كوفه حركت كردند.فاصله كربلا تا كوفه را كه شبانه طي كردند، براي خانواده، زنان و كودكان، كه از شب عاشورا چشم بر هم ننهاده بودند و قلبهايشان سرشار از غم و مصيبت بود، ساعات تلخ و فرسايندهاي بود.هر قبيله از سپاهيان عمر سعد با سرهاي شهيدان كه بر نيزه زده بودند، حركت ميكردند و اسيران، دست بسته به دنبال هم به راه افتادند. در آغاز صف اسيران، علي بنالحسين (ع) زنجير در دست گام بر ميدارد و در پايان زينب (س) با قامتي افراشته و نگاهيغمزده و عميق منظره حركت اسيران را در پيش رو دارد و قدري جلوتر، زنجيره نيزهداران و طلوع آفتاب سرهاي شهيدانرا بر نيزههامي بيند؛ بر بلندترين نيزه سر حسين (ع) را زده بودند.زينب با آرامش و شكوهي خاص، در انتهاي صف اسيران، ره ميپيمود و لحظههاي زندگي را در خاطرش مرور ميكرد: از مدينه كه حركت ميكردند همه جوانان و برادران و فرزندانش، حسين و عباس و... زنان را با حرمت تمام در محملها نشانده بودند؛از مكه كه به سوي كوفه راه افتادند، منزل به منزل، آتش خاطرهاي را به جاي گذاشتند، دركربلا، پيمان شكنان كه هزاران نامه به امام نوشتند و او را دعوت كرده بودند، با شمشير به استقبالشان آمدند و همه مردان و جوانان بنيهاشم را، از دم تيغ گذراندند و بر اجسادشاناسب تاختند و خانواده پيامبر را به اسارت گرفتند.زينب آرام و پرشكوه به سر برادر و كاروان غم زده و كودكان مينگريست.سپيده دم دوازدهم محرم، كاروان اسيران به كوفه رسيد. عمر سعد دستور داده بود تا سرهاي شهيدان، زودتر به كوفه برسد و در ميدان عمومي شهر نصب گردد. ابن زياد نيزدستور داده بود كوفه را تزيين كنند و جشن و سرور فراهم اورند. مردم در خيابانهاي كوفه جمع شده بودند. كاروان اسيران وارد كوفه شد. خانواده پيامبر، حدود بيست سال پيش،نزديك به پنج سال در دوران حكومت امام علي (ع) در اين شهر زندگي كرده بودند، بامردم آشنا بودند و امروز خانواده علي (ع) ، اسيرانه وارد كوفه ميشدند.برخي از مردم براي اسيران، نان و خرما ميآوردند. زينب گفت: «صدقه بر خانواده پيامبر حرام است و اجازه نداد كسي از آنان نان و خرما استفاده كند.»صداي مردم به گريه بلند شد. آنان اندك اندك به هوش ميآمدند. وقتي خانواده پيامبر را بسته در زنجير و در حال اسارت ميديدند، اشك از ديدگانشان ميباريد. چشمان مردم باراني شده بود و دل هايشان طوفاني.وقتي چشمانشان به سرهاي شهيدان و كاروان اسيران ميافتاد، از خجالت سرهايشان را پايين ميافكندند و با دست بر صورتهايشان ميزدند و ناله سر ميدادند...زينب، صحنه را براي ابلاغ پيام عاشورا مهيا ديد، گفتي جريان مذاب آتش بود كه از قلب پردودش، آتش فشاني سر ميكشيد. صداي او، صداي هلهله و شادي و نيز صدايگريه مردم كوفه را آرام كرد. مردم آرام شدند. زينب پس از ستايش خداوند، مردم كوفه را نكوهش كرد و از پيمان شكني آنان گفت و آنان را زيان كار و غدار خواند.زينب گفت: «آيا ميدانيد چگونه داغ بر دل پيامبر خدا نهاديد؟ حرمت او را شكستيد و خون فرزندان او را ريختيد؟ آن چنان كار نابخردانهاي كرديد كه زمين و آسمان از شرّ آن لبريز است و شگفت مداريد كه چشم فلك خون ريز است.»گويا، سخنان علي بود كه از زبان زينب بلند ميشد. مردم با اين صدا و كلام آشنابودند. هنوز سخنان زينب به پايان نرسيده بود كه صداي گريه مردم بلند شد. سخنانكوبنده زينب، چونان پتكي آهنين بر سرتماشاگران فرود آمد.مردم كوفه، از درون شكستند و صداي گريهشان، صداي پشيماني آنان بود. مردماز خجالت چهره خود را ميپوشانيدند و دستان خود را ميگزيدند. هيچ كس مردم كوفه رامثل آن روز گريان نديده بود.كاروان اسيران را با عجله وارد كاخ ابن زياد كردند. بزرگان كوفه و فرماندههاي سپاه و جمعي از پيمان شكنان در كاخ جمع شده بودند. ابن زياد در حالي كه با چوب بر لبان مبارك امام ميزد، خطاب به زينب گفت: «سپاس خداوندي را كه شما را رسوا كرد و قصه و فتنه شما را دروغ گردانيد.»اين بار نيز زينب خروشيد و پاسخ داد: «سپاس خداوندي را كه ما را به وجود محمد (ص) گرامي داشت و ما را پاك و پيراسته گردانيد. چنان نيست كه تو ميگويي، بلكهكار تبهكاران و بدكاران، دروغاست».ابن زياد گفت: «كار خدارا با خاندانت چگونه ديدي؟»زينب گفت: «جز زيبايي نديدم. شهادت براي آنان مقدر شده بود. به زودي خداوند آنان و تو را گردهماوردو داوري خواهد كرد و در آن روز، مشخص خواهد شد كه پيروزي از آن كيست؟»آرامش و وقار و تسلط زينب بر روح و سخنانش، كام زياد را تلخ كرد و جشن پيروزياش، به جشن شكست و آبروريزي انجاميد.ابن زياد از فرط ناراحتي دستور كشتن زينب را صادر كرد، ولي سخنان زينب آن چنان افراد مجلس را برانگيخت كه تعدادي از آنان به ابن زياد اعتراض كردند و ابنزياد حرفش را عوض كرد و نظري بر امام سجاد افكند. زينب علي بن الحسين (ع) را درآغوش كشيد و فرياد زد: «اگر ميخواهي او را بكشي، مرا هم با او بكش.».و بدين ترتيب، زينب، براي چندمين بار از حريم امامت دفاع و پاسداري نمود.كاروان اسيران در 15 يا 19 يا 20 محرم از كوفه به طرف شام حركت كردند، تا يزيد از نزديك، نابودي خاندان پيامبر را ببيند.اوّلين روز صفر سال 61 هجري كاروان به شام رسيد؛ اسيراني كه آنان را با زنجير بسته بودند. علي بن الحسين (ع) هم كه زنجير به گردنش بسته شده بود، از كوفه تا شام،يكسره غرق سكوت بود و كلمهاي سخن نگفت. اما چشمان بيدار و دل پر شعلهاش لحظهاي آرام نداشت. ميديد كه زينب (س) سهميه نانش را نميخورد و به كودكان ميدهدو شبها از ضعف، همواره نماز شبش را نشسته ميخواند. چشمان پاك و پرصفاي علي بن الحسين (ع) شاهد بود كه حتي يك شب، نماز شبانه زينب (س) ترك نشد.اسيران را به طرف قصر يزيد حركت دادند. زنان شام دف ميزدند و هلهله ميكردند. صداي شادماني، صداي دف و طبل در شام پيچيده بود. خانواده پيامبر (ص) تكرار صحنه كوفه را در شام ديدند. آرام و پرشكوه وارد مجلس يزيد شدند.يزيد با چوب بر لبهاي امام حسين (ع) مينواخت و شعر ميخواند و شادي ميكرد. در درون زينب توفاني از آتش و دود بر پا شده بود. نگاه زينب بر چهره حسين (ع) بود و صداي برخورد چوب دستي بر لبها و دندانهاي درخشان حسين (ع) روحش را آزرد. ناگاه صداي زينب در كاخ يزيد بلند شد:«اي پسر آزادشدگان! آيا ميپنداري كه زمين و آسمان را بر ما تنگ كردهاي و خانواده پيغمبر را شهر به شهر ميبري و افتخار ميكني؟ به خدا اين شادي، عزاي توست و اين زندگي براي تو بلاست! آيا با چوب دستي بر دندان جگر گوشه پيامبر ميزني و شادي ميكني؟ به زودي در پيش گاه خداوند حاضر خواهي شد و كيفر خواهي ديد. اما اي دشمن و دشمن زاده خدا، من هم اكنون تورا خوار ميدارم و اهانت هاي تو را به هيچ ميگيرم. خدايا حق ما را بستان و كساني را كه به ما ستم كردند، به كيفر رسان.»غرور و تبختر يزيد شكست و آبرويش برباد رفت. يزيد در دره تباهي و غرور سرنگون شد و زينب (س) همچنان بر قله آزادگي و عزت ايستاده بود.در اين هنگام، مردي از اهل شام، براي اين كه ابهت سخنان زينب را بشكند و مجلس را به نفع يزيد تمام كند، نگاهش را به چهره فاطمه، دختر امام حسين (ع) افكند وبه يزيد گفت: «اي اميرمؤمنان! اين اسير را به من ببخش.» درد و دغدغه بر جان فاطمه افتاد. اما اين بار نيز زينب، شجاعانه فاطمه را به خود چسبانيد و فرياد زد: «اي دروغگو و فرومايه، تو و يزيد چنين حقي نداريد. اينان خانواده پيامبرند و شما شايستگي وصلت با اين خاندان پاك را نداريد.»يزيد يكبار ديگر شرمگين و درمانده ماند. شرنگي جانكاه بر جان تباهش و ضربهاي سهمگين بر چهره پيروزي خيالي او افتاد.فرداي آن روز، سخنراني علي بن الحسين (ع) در مسجد شام ضربه ديگري بود بر ابهت دروغين يزيد. سخنان امام سجاد (ع) مردم را آگاه كرد و صداي آنان به ناله و ضجه بلند شد.يزيد ناچار اجازه داد خانواده پيامبر در آن چند روزي كه در دمشق ماندند، آزادانه براي شهيدان كربلا عزاداري كنند. مردم شام بر اثر سخنرانيهاي زينب و علي بنالحسين (ع) و صداي عزاداري و تماس گاه بيگاه اسيران با آنان در آستانه دگرگوني و راهيابي به واقعيتها بودند. ناچار دستگاه يزيد، تصميم گرفت خانواده پيامبر (ص) را از شام خارج كنند و به مدينه باز گردانند.كاروان خانواده در 20 صفر 61 هجري به مدينه وارد شد. پردههاي اشك، چشمانهمه را پوشانده بود. كوهي از مصيبت را بر دوش ميكشيدند. مردم، خانواده پيامبر را درميان گرفته بود و ميگريستند. انگار همه مدينه به حركت آمده بود. همه گريه كنان و نوحهخوان بر سر و سينه ميزدند.چشمان زينب (س) پيوسته گرم اشك بود. ابتدا به زيارت مرقد مطهر پيامبراسلام (ص) رفتند. صداي زينب به گوش ميرسيد كه: «اي رسول خدا، خبر كشتهشدن حسين را آوردهايم.»خانواده پيامبر، زنان بنيهاشم همه سياه پوشيده بودند. چشمان آنان همواره گرم اشك بود، نه آرايش كردند و نه شادي. نوشتهاند كه تا پنج سال، دودي در خانواده بنيهاشم ديده نشد؛ يعني مهمانيهايي كه معمولاً برگزار ميشد، متوقف شده بود.زينب (س) آن چنان عزادار و مصيبتزده بود كه پيكرش تاب آن همه درد رانداشت. اما او بيقرار و ناآرام بود. عاشورا او را لحظهاي آرام نمينهاد. مگر ميتوانست آرام بگيرد؟ در خانه و مسجد براي مردم سخن ميگفت. جمعيت در اطرافش حلقه ميزدند و او واقعه كربلا را، شهادت امام حسين و يارانش را و اسارت خانواده پيامبر را براي آنانتعريف ميكرد. آگاهي مثل موجهايي دريا به سوي ساحل جان مردم، هر روز و هر لحظه در حركت بود.موجي از اشك و توفاني از فرياد در مدينه ايجاد شده بود. رعب و استبداد حكومت يزيد، شكسته شده بود. زينب از طرف امام سجاد (ع) نيابت خاصه داشت، احكام اسلامي را براي مردم بيان كند. و خانه او همواره محل مراجعه مردم بود. مخالفان حكومتبنياميه و انقلابيهاي شجاع؛ مانند: ابراهيم فرزند مالك اشتر و عبدالله پسر حنظله غسيل الملائكه و...، شوريده و شيداي سخنان زينب (س) بودند.كار زينب ابلاغ خون شهيدان بود، درخشش عاشورا در ميان مردم، زنده نگاهداشتن خاطره شهيدان و راه آنان. سخنان زينب، نهضت بيداري در مدينه را آغاز كرد، هر روز در گوشه و كنار مدينه مجالسي برپا ميشد و شعلههاي بيداري افروخته ميگرديد.عبيدلي در اخبار الزينبيات نوشته است كه زينب كبرا (س) اشكارا مردم را به قيام برضد يزيد فرا ميخواند و ميگفت: «حكومت يزيد، بايد تاوان عاشورا را بپردازد.»روزي كه زينب (س) مثل دريا خاموش شد، سرشار از رنجهاي سنگين و غمهاي عميق بود. عاشورا و اسارت را پشت سر گذاشته بود، امّا نگاه دور پرواز او نهضت مدينه را ميديد كه ابراهيم پسر مالك اشتر، عبدالله پسر حنظله و پسران شجاع مدينه، از ستم يزيد بر جان آمدهاند و بر حكومت شوريدهاند و مردم مكه به پا خاستهاند و جوانههاي نهضت و بيداري در ميان مردم كوفه روييده است.
ام كلثوم
ام كلثوم، دومين خواهر امام حسين (ع) ، ازجهت سن و فضل، تالي زينب است.همانگونه كه در تحمل مسئوليتها و دشواريهاي بعد از نهضت خونين و شهادت امام حسين (ع) شريك و همكار او بود.در لحظه وداع امام حسين (ع) ، امكلثوم ناله و فرياد ميكرد و از اين كه ميديد برادرش به مقابله با لشكري خون آشام ميرود، اشك از چشمانش سرازير بود. امام او را تسلي دادند و دعوت به صبر نمودند.هنگامه سخت عاشورا و تنهايي امام حسين (ع) ، در دل توفاني علي بنالحسين (ع) آشوبها ساخته بود و آرام و قرار را از او گرفته بود. در حال بيماري، از فرطغيرت و شجاعت، در حالي كه به عصا تكيه ميداد عزم ميدان كرد. امكلثوم از خيمهها شتابان خارج شد و پشت سر امام حركت كرد تا مانع عزيمت او به ميدان گردد و سرانجامبا سفارش امام حسين (ع) به امكلثوم، برادرزادهاش را به خيمهها برگرداند.بعد از پايان فاجعه عاشورا، وقتي كاروان اسيران را به كوفه وارد ميكردند، امكلثوم،نيز به همراه كاروان بود. وقتي ديد كه نگاه تند و آزاردهنده عدهاي از مردم كوفه به طرف زنان خاندان پيامبر است، فريادي غيرتمندانه برآورد: «اي مردم كوفه، از خدا و رسول خدا شرم نميكنيد كه به خانواده پيامبر (ص) نظر ميكنيد؟»روزگاري به وقت حكومت امام علي (ع) در كوفه، امكلثوم به عنوان دختر خليفه عزت و احترام داشت، اما اين بار در حالي وارد كوفه ميشد، كه كوفيان براي تفريح و تماشاي آنان به كوچه و خيابان آمده بودند. او در حالي وارد كوفه ميشد كه سرهاي برادران و عموزادگان و ياران برادرش، جلوتر از آنان در مقابل چشم مردم بر نيزهها زده شده بود.رنجها بر ام كلثوم فشار ميآورد و از درد به خود ميپيچيد، تا اين كه زينب (س) سخنراني را آغاز كرد و صداي زينب در گوش مردم كوفه پيچيد، از كرده خويش پشيمانشان كرد.باسخنان زينب، صداي مردم كوفه به گريه و ندبه بلند شد. زنان موهاي خود را افشانكردند و خاك بر سر و صورت خود ريختند و بر صورت هايشان سيلي زدند.بعد از زينب (س) امكلثم در حالي كه صدايش به گريه بلند بود از پشت پرده هودج،سخن آغاز كرد: «اي اهل كوفه، بدا به حالتان! چرا حسين را تنها گذاشتيد و او را شهيدكرديد و خاندانش را به اسيري گرفتيد؟ واي بر شما! آيا ميدانيد چه جنايت بزرگي كرديد؟ كسي را كشتيد كه پس از پيامبر خدا، مقام هيچ كس به او نميرسيد. خوني را بر زمين ريختيد كه خدا و قرآن و پيامبر، ريختن آن را حرام كرده بودند.»بعضي از مورخان مينويسند: «ام كلثوم در مجلس ابن زياد نيز سخن راني كرد.»و همچنين در بازگشت كاروان اسيران از شام به مدينه، چون مدينه از دور نمايان شد، ام كلثوم قصيدهاي را با اين مطلع شروع كرد و گريست:مدينة جدّنا لا تقبلينا فبالحسراتِ و الاحزانِ جِينا؛«مدينه جدمان ما را ديگر نميپذيرد، زيرا ما با حسرتها و اندوهها به سوي آن آمدهايم».و سرانجام درد و رنج فاجعه كربلا، توان و تاب را از امكلثوم گرفت و بعد از گذشت چهارماه و ده روز از مراجعت از شام در سن 55 سالگي در مدينه وفات يافت.
فاطمه
دختر بزرگ امام حسين (ع) نيز، مانند ديگر زنان اهل بيت در زندگياي پرحادثه،زيست. فاطمه باري سنگين از مصيبت ها و رنج ها را بردوش كشيد و سرانجام به همراه كاروان اسيران، عازم كوفه شد. او نيز در كوفه به سخنراني پرداخت و به افشاي ماهيت كوفيان سخن گفت. فاطمه بعد از حمد و سپاس الهي، رو به مردم كوفه كرد و گفت:«ديروز جدّ ما را كشتيد و هنوز خون ما از شمشيرهايتان ميچكد و اكنون از ريختن خون ما و چپاول و غارت اموال ما خشنود ميشويد. اي اهل كوفه، هلاكت بر شما باد! اينك منتظر لعنت وعذاب خدا باشيد كه به همين زودي، پي در پي بر شما خواهد شد.»در شام، سختترين روزها بر خانواده پيامبر گذشت. زيرا شام پايگاه دشمنان اهلبيت بود. در كاخ يزيد، يكي از شاميان، نگاه آزاردهندهاش را به فاطمه دوخته بود و از يزيد ميخواست تا فاطمه را به او ببخشد. فاطمه ميگويد: «بدنم از بيم لرزيد و پنداشتم كه اينكار براي آنان شدني است. پس به لباس عمهام زينب چسبيدم.»و زينب (س) اين زن شجاع و قهرمان به آن مرد شامي بانگ زد و او و يزيد را از آن سخنان پشيمان ساخت.مورخان، فاطمه دختر امام حسين (ع) را مادر انقلابيها مينامند، زيرا چنان كه ميدانيم، فاطمه با حسن مثني فرزند امام حسن (ع) ازدواج كرده بود و از او فرزنداني را، به نام: عبدالله، ابراهيم، حسن مثلث و امكلثوم و زينب داراشد. سلسله قيام هاي علوي كه برضد بنياميه و بعدها بر ضد بنيعباس انجام ميگرفت، همه از نسل نخستين انقلابي علوي، محمد معروف به نفس زكيه هستند كه محمد فرزند عبدالله بن حسن مثني؛ يعني از نسل فاطمه دختر امام حسين (ع) است.فاطمه در ماجراي كربلا نوعروس بود و همسرش حسن مثني نيز هفده سال داشت. حسن در ميدان كربلا بعد از جنگي شجاعانه زخمهاي شديد برداشت و در ميدان افتاد و دشمن به فكر اين كه او كشته شده، او را رها كرد. اما بعداً بستگانش او را در ميان كشتگان زنده يافتند و مخفيانه به كوفه بردند و بعدها در سن (س) 5 سالگي به شهادت رسيد.