سوگندهای پربار قرآن صفحه 163

صفحه 163

قدرتمندی، به این حالت خویش مغرور نباش، چرا که شاید بزودی این مرکب را از دست دهی، و بر مرکب ضعف و ناتوانی تکیه بزنی. و اگر اکنون بر مرکب بیماری و کسالت سواری ناامید مباش، شاید بزودی با لطف خدا بر مرکب تندرستی و سلامت سوار شوی. اکنون که در امنیّت هستی، و نعمت جوانی را در اختیار داری شکر آن را بجای آور. در زمان جنگ تحمیلی عراق بر علیه ایران، هنگامی که جنگ

هوایی به شهرها کشیده شد، و صدامیان با موشکهای دوربرد مردم بی دفاع ایران را هدف قرار دادند، شهرها هیچ امنیّتی نداشت، بسیاری از مردم شهرها را خالی کرده، و به روستاها و کوه و دشتهای اطراف پناه برده بودند. بعضی از شهرها آن قدر خلوت و ساکت شده بود که انسان به یاد شهر ارواح می افتاد. ناامنی در حدّی بود که برخی از مردم جرأت زیاد ماندن در حمام را نداشتند، تا مبادا بمبی بر سر آنها بریزد، و در حالی که برهنه و لخت بودند کشته شوند! بنابراین انسان باید قدر نعمتهایش را بداند، چرا که نمی داند آن را تا چه زمانی در اختیار خواهد داشت، و تحوّلات روزگار با او چه خواهد کرد؟

آینه عبرت!

روزی عبدالملک بن مروان در کاخ فرمانداری کوفه نشسته بود. افراد زیادی در جلسه حضور داشتند. از جمله آنان، مرد بزرگسال هوشمندی به نام عبدالملک بن عمیر بود. ناگهان سر بریده «مصعب بن زبیر»(1) را آورده، جلوی عبدالملک نهادند. هنگامی که عبدالملک بن عمیر سر مصعب را دید از جا برخاست و فریادی کشید!

عبدالملک بن مروان خطاب به او گفت: چه خبر است؟ چرا فریاد می زنی؟

ابن عمیر گفت: به یاد قصّه عجیبی افتادم.

ابن مروان گفت: آن قصّه چیست که تو را این گونه بی تاب کرده است؟

ابن عمیر گفت: «عبیدالله بن زیاد» در همین کاخ در جای تو تکیه زده بود که سر


1 . مصعب بن زبیر از بنی امیّه بود، ولی در سال 72 هجری بر علیه عبدالملک بن مروان خروج کرد. در نزدیکی سامرّا جنگ شدیدی بین آنها در گرفت، و در آن جنگ

کشته شد.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه