- بار بگشایید، این جا کربلاست 1
- کربلا نزدیک است 1
- اشاره 1
- درآمد 1
- سپاه دشمن صف می آراید 2
- اشاره 2
- بستن آب 3
- تشنگی در کنار فرات 3
- شمر و فرمان حمله 3
- مهلتی دهید 4
- اشاره 4
- شب عاشورا و پایداری یاران 4
- شب عاشورا چگونه گذشت؟ 5
- آخرین رخدادها در شب عاشورا 5
- نشانه های وفاداری 5
- هشدار به کوفیان 6
- عاشورا، صف آرایی دو سپاه 6
- توبه ای باشکوه 7
- پیکار آغاز می شود 7
- جنگ در میمنه و میسره سپاه 8
- یاران به شهادت می رسند 9
- اشاره 9
- ابوثمامه 9
- نماز در گرماگرم پیکار 9
- زهیر و پسرعمویش 10
- نافع بن هلال 10
- عمرو بن قرظه 10
- واضح 10
- بریر بن خضیر 11
- حنظله شبامی 11
- عابس بن شبیب 11
- اسلم 11
- نوجوان شهید 12
- حجاج جعفی 12
- انس کاهلی 12
- جون 12
- دلاوران بنی هاشم هم می روند 13
- اشاره 13
- اکبر به میدان می رود آه و واویلا 13
- عبدالله بن مسلم 13
- جعفر بن عقیل 14
- محمد بن عبدالله بن جعفر 14
- عون بن عبدالله بن جعفر 14
- عبدالله بن عقیل 14
- عبدالرحمن بن عقیل 14
- عباس و فرزندان علی هم می روند 15
- قاسم بن الحسن 15
- عباس علمدار روانه میدان است 15
- اشاره 15
- پیراهن کهنه 16
- طفل شیرخواره 16
- نخستین وداع 16
- وداع دوم 17
- اشاره 17
- حسین به میدان می رود 17
- عبدالله بن حسن 18
- عصر عاشورا 18
- لا یوم کیومک یا اباعبدالله 18
- اشاره 18
نشانه های وفاداری
نخست بنی هاشم پاسخ دادند و در آغاز همه آنان عباس بن علی علیه السلام گفت: چرا چنین کنیم؟ برای این که پس از تو بمانیم؟ خدای ما را پس از تو زنده ندارد.حسین علیه السلام رو به فرزندان عقیل کرد و گفت: شما را همین بس است که مسلم کشته شد بروید که به شما اجازه رفتن داده ام.گفتند: آنگاه مردم به ما چه می گویند و ما به آنان چه می گوییم؟ می گوییم بزرگ خود و سرور خود و عموزادگان خود را واگذاشتیم و در کنار آنان تیری نیفکندیم، شمشیری نزدیم، نیزه ای فرود نیاوردیم و هیچ خبر نداریم که آنان با دشمن چه کردند! نه، به خدا سوگند هرگز چنین نمی کنیم، بلکه جان و مال و کسان خود را فدای تو خواهیم کرد. در کنار تو خواهیم جنگید تا سرنوشتی همانند تو یابیم. زشت باد زندگانیی که پس از تو باشد!امام علیه السلام به همراهان و کسان فرمود: من فردا کشته می شوم و همه شما نیز با من کشته می شوید و یک نفر از شما هم نمی ماند.گفتند: خدایی را سپاس می گوییم که ما را به یاری دادن تو گرامی بداشت و افتخار کشته شدن در کنار تو را به ما داد. ای پسر رسول خدا! آیا راضی نیستی همراه تو و در رتبه تو باشیم؟امام برای آنان دعای خیر کرد و فرمود: خداوند سزایتان دهد.قاسم بن حسن پرسید: من هم از کسانی هستم که کشته می شوند؟ امام با او مهربانی کرد و پرسید: فرزندم،
مرگ را چگونه می یابی؟ گفت: شیرین تر از عسل. امام فرمود: آری، عمویت به فدایت باد، تو یکی از مردانی هستی که پس از آزمونی سخت به همراه من کشته می شوی و فرزندم عبدالله نیز چنین.مسلم بن عوسجه گفت: آیا تو را وامی گذاریم؟ فردا چه بهانه ای به درگاه خداوند می آوریم؟ به خداوند سوگند از تو جدا نمی شوم تا نیزه خود را در سینه آنان فرو برم و شمشیرخویش را بر سر آنان بکوبم تا آن که دسته اش در دستم بماند. اگر هم سلاحی نداشته باشم که با آنان بجنگم با سنگ به جنگ آنان می روم تا در کنار تو بمیرم.سعید بن عبدالله حنفی گفت: به خداوند سوگند تو را وانمی نهیم تا خداوند بداند ما در غیبت رسول او حق پیامبر را در همراهی با شما پاس داشته ایم. به خداوند سوگند اگر بدانم که کشته می شوم، سپس زنده می شوم و آنگاه سوزانده می شوم و خاکسترم بر باد داده می شود و هفتاد بار با من چنین می کنند تو را وانمی گذارم تا هنگامی که در پیشگاهت با مرگ هم آغوششوم. اکنون چرا چنین نکنم که فقط یک بار کشته شدن است و پس از آن کرامتی که هرگز آن را پایانی نیست؟زهیر بن قین گفت: به خداوند سوگند دوست دارم که هزار بار کشته می شدم و دوباره زنده می شدم و دیگر بار به قتل می رسیدم و خداوند به این کشته شدن من کشته شدن را از تو و از این جوانان که اهل بیت تواند دور می کرد.در همین
شب به محمد بن بشیر حضرمی گفتند: فرزندت در مرز ری به اسارت درآمده است. گفت: دوست ندارم فرزندم اسیر شود و پس از او زنده بمانم. حسین علیه السلام به او فرمود: بیعت من از تو برداشته است. برو و برای آزادی فرزندت کار کن. گفت: نه، به خداوند سوگند چنین نمی کنم. درندگان مرا زنده بخورند اگر که از تو جدا شوم.سر گی_رد و ب_رون رود از ک_ربلای م_ا گ_ف_ت ای گ_روه هر که ندارد هوای م_انتوان نه_اد پای به خ_ل_وت س_رای م_ا ناداده تن به خ_واری و ناکرده ت_رک س_رراه ط_واف ب_ر ح_رم ک_ب_ری_ای م_ا تا دست و رو نشست به خون می نیافت کسب_ی_گانه باید از دو ج_ه_ان آشن_ای م_ا ه_م_راز ب_زم م_ا ن_بود ط_البان ج_اهس_ر ن_اورد به اف_سر شاه_ی گ_دای ما برگردد آن ک_ه ب_اهوس کشور آمده استکاین عرصه نیست در خور فرّ ه_م_ای ما ما را ه_وای س_لطنت ملک دی_گ_ر استآراست_ه است ب_زم ض_یافت ب_رای م_ا ی_زدان ذوالجلال به خلوت س_رای ق_دسحجت الاسلام نیّر تبریزی
شب عاشورا چگونه گذشت؟
شب عاشورا را یکسر به ذکر و استغفار و دعا و نماز گذراندند. ابن طاووس در اللهوف آورده است که راوی می گوید حسین و اصحابش آن شب را در حالی گذراندند که زمزمه قرآن و نماز چونان که صدای بالهای زنبوران عسل درهم آمیزد، درهم آمیخته بود، برخی در رکوع بودند، برخی سجده می گزاردند، برخی ایستاده و برخی دیگر نشسته بودند.بریر با عبدالرحمن انصاری شوخی می کرد. او گفت: بریر، اکنون که زمان شوخی و خنده نیست!بریر گفت: خاندانم می دانند که من نه در جوانی خوشگذرانی را دوست داشته ام و
نه در میانسالی، اما اینک از آنچه به دیدارش خواهیم رفت شادمان و سرمستم. به خداوند سوگند، میان ما و حوریان همین اندازه فاصله است که این دشمنان با شمشیرهایشان بر ما یورش آورند. دوست داشتم آنان همین لحظه به ما حمله می کردند.حبیب بن مظاهر از خیمه بیرون آمد و می خندید. یزید بن حصین همدانی به او گفت: اکنون که زمان خنده نیست! حبیب گفت: چه وقتی سزامندتر از این برای خندیدن؟ تنها همین مانده است که دشمنان با شمشیرهایشان بر ما یورش آورند تا با حوریان هم آغوش شویم.از امام سجاد علیه السلام چنین روایت شده است: پدرم با تنی چند در میان خیمه نشسته بود و جَون غلام ابوذر شمشیر آن حضرت را تیز می کرد. در آن هنگام پدرم این اشعار را بر زبان داشت:ای روزگار اف بر تو که بد دوستی هستی!در هر پگاه و پسین چه دوستان و خواهندگانی از خویش به کشتن می دهی.و با این همه روزگار به هیچ جایگزینی قانع نمیشود.کار را به خداوند واگذاریم.و هر زنده ای برای خویش راهی را برگزیند.امام سجاد علیه السلام می فرماید:من این ابیات را شنیدم و فهمیدم که شهادت امام فرارسیده است و از همین روی چشمانم پر از اشک شد.عمّه ام که به طبیعت خود یک زن بود و طبیعت زن آن است که دل نازک باشد و بیتاب شود، نیز این ابیات را شنید و نتوانست خود را نگه دارد، جامه کشان و سر برهنه پیش دوید و نزد پدرم آمد. آنگاه گفت: وامصیبتا! کاش مرده بودم و چنین نمی دیدم. ای یادگار گذشتگان و ای
سرآمد برجای ماندگان، اینک به مصیبت تو گویا دیگر بار مادرم فاطمه، پدرم علی و برادرم حسن مرده اند.حسین علیه السلام در چهره خواهر نگریست و فرمود: خواهر مباد شیطان شکیبایی از تو بگیرد! آنگاه دیدگان حسین اشک آلود شد و سپس خواهر را تسلاّ داد و فرمود: خواهرم، خدای همراه توست، آرام باش و بدان همه زمینیان می میرند و همه آسمانیان نیز میمیرند و نمیمانند و همه چیز جز روی او از میان رفتنی است. جدّم بهتر از من بود، پدرم بهتر از من بود، مادرم بهتر از من بود، برادرم بهتر از من بود [و همه رفتند] و برای هر مسلمانی و نیز برای من، رسول خدا بهترین الگوست.زینب گریست و زنان همراه او گریستند و امّ کلثوم فریاد کشید که وا محمّدا! وا علیّا! وا اُمّاه! وا حسینا!حسین علیه السلام فرمود: خواهرم، ای ام کلثوم، ای فاطمه، ای رباب، چون من کشته شوم مباد صورت بخراشید یا گریبان بدرید و یا سخنی بیهوده بگویید.در روایت امام سجاد علیه السلام چنین آمده است که امام پس از آن عمّه ام زینب را برگرداند و نزد من نشاند.فردا ز خون عاشقان این دشت دری_ا می شود امشب شهادت نامه عشّاق امض_ا م_ی ش_ودفردا پریشان جمعشان چون قلب زهرا می شود ام_شب کن_ار یکدگر بنشسته آل م_ص_طف_یفردا به دست دشمنان برکن_ده از جا می شود ام_شب بود برپا اگر این خیم_ه ث_ارال_له_یف_ردا صدای الامان زین دشت برپا می ش_ود امشب صدای خوان_دن قرآن به گوش آید ولیفردا خدای_ا بسترش آغوش صحرا می ش_ود امشب کنار مادرش لب تشنه اصغر خفته استفردا کنار علقم_ه ب_ی
دست سقّا م_ی ش_ود امشب به خیل ت_شنگان ع_باس باشد پ_اسبانفردا زمرکب سرنگون این سرو رعنا می شود امشب که قاسم زی_نت گلزار آل مصطف_استفردا چو گلها پیک_رش پامال اعدا م_ی ش_ود امشب بود ج_ای علی آغ_وش گرم م_ادرشفردا عزیز فاطمه بی یار و تنها م_ی ش_ود امشب گرفته در میان اص_ح_اب، ث_ارالله رافردا انیس خولی و دیر نص_ارا م_ی ش_ود امشب سر سرّ خدا بر دام_ن زی_ن_ب ب_ودفردا اسارت نامه زینب چو اجرا م_ی ش_ود ترسم زمین و آسمان زیر و زبر گردد(حسان)حبیب چایچیان