نامه ها و ملاقاتهای امام حسین ( ع ) صفحه 95

صفحه 95

چون نه می توانستند نامه هارامنکر شوند ونه می توانستند به حسین بن علی ( ع ) بگویند برگرد ) ) . وق_ت ن_ماز فرا رسید, ( ( حجاج بن مسروق جعفی ) ) که نامش در زمره شهدای کربلا جاودانه شده اذان گ_فت حضرت خطاب به ( ( حر ) ) فرموده ( ( آیا توهم با اصحاب ویارانت نماز می خوانی عرض ک_رد : ( ( لا ب_ل ن_صلی جمیعا بصلاتک , همگی در نماز به شما اقتدا می کنیم ) ) بعد از نماز, حضرت شروع به سخنرانی فرمود : . ( ( نحن اهل بیت محمد ( ص ) اولی الناس بولایه هذا الامر من هؤلا المدعین مالیس لهم والسائرین فیکم بالجور والعدوان ) ) . ( ( م_ا خ_ان_دان پ_ی_امبر ( ص ) به ولایت وتصدی حکومت سزاوارتر هستیم ازکسانی که هیچ اساس وری_شه ای ندارند ودر میان شما ظلم وستم می کنند واگر از آنچه در نامه هایتان نوشته اید, تغییر عقیده داده اید, من بر می گردم ) ) . ح_ر گ_ف_ت : ( ( واللّه م_ا ادری م_ا ه_ذه الکتب التی تذکر, سوگند به خدا ! من از این نامه هایی که می گویی اطلاعی ندارم ) ) . ای_ن_ج_ا ب_ود که حضرت به ( ( عقبه بن سمعان ) ) دستور داد دو خرجین که مملو ازنامه های مردم ک_وف_ه ب_ود, بیرون آورد وجلو حر ریخت حر با دیدن این نامه ها گفت : من برای شما نامه ننوشتم ومامور هستم شمارا رها نکنم تا شمارا به ( ( ابن زیاد ) ) تحویل دهم !

! . ح_ضرت فرمود : ( ( الموت ادنی الیک من ذلک , مرگ برای من از این آسانتراست که به نزد عبیداللّه بیایم ) ) . آنگاه بلا فاصله به اصحاب وزنها دستور حرکت داد ولی حر ممانعت کرد,حضرت فرمود : ( ( ثکلتک امک , مادرت به عزایت بنشیند ) ) . ح_ر گ_ف_ت : ( ( اگ_ر کسی دیگر از اعراب نام مادرم را می برد, من هم نام مادرش رامی بردم , ولی درباره مادرت , جز به عظمت نمی توانم سخن بگویم اکنون راه سومی راپیش بگیر که نه راه مدینه ب_اشد ونه کوفه تامن با عبیداللّه مکاتبه کنم وپایان این کار,عاقبت به خیری برای من باشد ودستم به خون شما آغشته نشود ) ) . ای_نجا حضرت سمت چپ جاده از طریق ( ( عذیب هجانات وقادسیه ) ) را در پیش گرفتند وحر هم مراقب بود تا در منزل ( ( بیضه ) ) خطبه معروف ( ( من رای سلطاناجائرا ) ) را خواندند . بعد حر گفت : ( ( ترا به خدا ! به جانت رحم کن که اگر جنگ کنی , کشته می شوی ) ) . امام ( ع ) فرمود : ( ( افبالموت تخوفنی ) ) آیا مرا از مرگ می ترسانی ؟

! نمی دانم چه پاسخی به تو بدهم م_گ_ر ه_م_ان پاسخ برادر اوسی به پسر عمویش هنگامی که عازم نصرت پیامبر ( ص ) بود, ولی پسر عمویش اورا بر حذر می داشت , به او گفت : . سامضی فما بالموت عار علی الفتی _____ اذا ما نوی

حقا وجاهد مسلما . فان عشت لم اندم وان مت لم الم _____ کفی بک عارا ان تلام وتندما . ( ( می روم ومرگ بر جوان عار نیست هنگامی که نیتش حق ومجاهدتش تسلیم در برابر خدا باشد . پ_س اگ_ر زن_ده ب_م_ان_م پ_شیمان نیستم واگر بمیرم , سرزنش نمی شوم , ولی این ننگ برای تو کافی است که سرزنش شوی وپشمان گردی . ب_ا ش_ن_ی_دن ای_ن اشعار, حر خودرا کنار کشید تا اینکه قصر ( ( بنی مقاتل ) ) را پشت سر گذاشتند, ناگهان اسب سوار مسلحی که از سمت کوفه می آمد, توجه همه را به خود جلب کرد, چون نزدیک رس_ید, به حر سلام کرد ولی به حضرت توجهی ننمودوی ( ( مالک بن نسرکندی ) ) ,حامل نامه ابن زیاد به حر بود با این بیان : . ( ( فجعجع بالحسین ( ع ) حین یبلغک کتابی ویقدم علیک رسولی , فلا تنزله الا بالعرا فی غیر حصن وعلی غیر ما وقد امرت رسولی ان یلزمک ولا یفارقک حتی یاتینی بانفاذک امری ) ) . ( ( وق_ت_ی نامه ام به تو رسید وقاصدم نزد تو آمد, بر حسین سخت بگیر واورا درزمین بی آب وعلف ودور از آب_ادی فرود آور وبه قاصدم دستور داده ام که ملازم ومراقب تو باشد تا به من خبر دهد که فرمان مرا اجرا کرده ای یا نه ) ) . ( ( ح_ر ) ) ن_ام_ه را ه_م_راه ق_اص_د ع_ب_یداللّه به خدمت سیدالشهدا ( ع ) آورد وگفت : ( ( این شخص جاسوس است ومن وظیفه دارم بر شما

سخت بگیرم ) ) . امام ( ع ) فرمود : ( ( اجازه بده در ( ( نینوی یا غاضریه ویا شفیه ) ) اقامت گزینم ) ) . حر گفت : ( ( نمی توانم , زیرا این مرد جاسوس است ) ) . ( ( زه_ی_ر ب_ن ق_ین ) ) گفت : ( ( ای پسر پیامبر ! الان جنگ با اینها آسانتر می باشد, چون جمیعتشان کم است , اجازه بده با اینان جنگ کنیم ) ) . امام ( ع ) فرمود : ( ( ما کنت ابداهم بقتال , من آغازگر جنگ نخواهم بود ) ) . زه_یر گفت : ( ( اکنون که نمی خواهید جنگ کنید در این نزدیکی قریه ای است درکنار شط فرات , هم پناه گاه است وهم در کناب آب وفقط از یک جهت می توانند بامابجنگند ) ) . حضرت از نام آن قریه سؤال کرد ؟

گفت : عقر, فرمود : ( ( اللهم انی اعوذ بک من العقر ) ) . س_پ_س ح_ض_رت ب_ه ح_ر ف_رمود : ( ( مقداری دیگر راه برویم , هر دو لشکر مقداری راه رفتند تا به س_رزم_ی_ن ( ( ک_رب_لا ) ) رس_یدند با شنیدن نام ( ( کربلا ) ) , اشک در چشمان سبطپیامبر, حلقه زد وفرمود : . ( ( ال_ل_هم انی اعوذ بک من الکرب والبلا, ههنا محط رکابنا وسفک دمائنا ومحل قبورنا بهذا حدثنی جدی رسول اللّه ( ص ) ) ) . ( ( خ_دای_ا ! از ب_لا وسختی به تو پناه می برم ! آنجا محل پیاده شده

وجنگیدن وریخته شدن خون ما ومحل قبورماست واین قضیه را پیامبر ( ص ) به من خبرداده است ) ) .

صبح عاشورا وتوبه حر .

ص_ب_ح ع_اش_ورا ق_ب_ل از ش_روع جنگ , ( ( حر ) ) نزد ( ( عمر سعد ) ) رفت وگفت : ( ( امقاتل انت هذا الرجل ) ) آیا تو با حسین خواهی جنگید ؟

! ) ) . عمر سعد گفت : ( ( ای واللّه ! قتالا ایسره ان تسقط الرؤوس وتطیح الایدی ) ) . ( ( آری جنگی که کمترین آن این است که سرها از تن جدا شود ودستها از بدن قطع گردد ) ) . حر گفت : ( ( حد اقل با یکی از پیشنهادات حسین موافقت کن ) ) . عمر سعد گفت : ( ( لو کان الامر الی لفعلت ولکن امیرک قد ابی ) ) . ( ( اگر کار به دست من بود, می پذیرفتم ولی امیر تو راضی نمی شود ) ) . ( ( ح_ر ) ) خ_ودرا کنار کشید ودر محل توقف کرد, بعد رو کرد به ( ( قره بن قیس ریاحی ) ) وگفت : ( ( آیا اسب خودرا آب دادی ؟

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه