مقتل الحسین به روایت شیخ صدوق(قدس سره): امام حسین علیه السلام و عاشورا از زبان معصومان علیهم السلام صفحه 29

صفحه 29

در مجلس ابن زیاد

عن ابی نعیم، قال: حدثنی حاجب إبن زیاد: أنه لما جیی برأس الحسین أمر فوضع بین یدیه فی طست من ذهب و جعل یضرب بقضیب فی یده علی ثنایاه و [ صفحه 199] یقول: لقد أسرع الشیب ألیک یا أبا عبدالله. فقال: رجل من القوم: مه! فأنی رأیت رسول الله یلثم حیث تضع قضیبک. فقال: یوم بیوم بدر.ثم أمر بعلی بن الحسین فغل و حمل مع النسوه و السبایا إلی السجن و کنت معهم، فما مررنا بزقاق إلا وجدناه ملی رجالا و نساء، یضربون وجوههم و یبکون، فجسوا فی سجن و طبق علیهم.ثم إن ابن زیاد، دعا بعلی بن الحسین و النسوه و أحضر رأس الحسین و کانت زینب بنت علی فیهم، فقال ابن زیاد: الحمد الله الذی فضحکم و قتلکم و أکذب أحادیثکم.فقالت زینب: الحمدلله الذی أکرمنا بمحمد و طهرنا تطهیرا، إنما یفضع الله الفاسق و یکذب الفاجر. قال: کیف

رأیت صنع الله بکم أهل البیت؟ قالت: کتب علیهم القتل فبرزوا إلی مضاجعهم و سیجمع الله بینک و بینهم فتتحا کمون عنده، فغضب ابن زیاد علیها و هم بها، فسکن منه عمروبن حریث، فقالت زینب: یابن زیاد، حسبک ما ارتکبت منا، فلقد قتلت رجالنا و قطعت أصلنا و أبحت حریمنا و سبیت نساءنا و ذرارینا، فان کان ذلک للإشتفاء فقد اشتفیت فأمر ابن زیاد بردهم إلی السجن و بعث البشائر إلی النواحی بقتل الحسین.ثم أمر بالسبایا و رأس الحسین فحملوا إلی الشام، فلقد حدثنی جماعه کانوا خرجوا فی تلک الصحبه: أنهم کانوا یسمعون باللیالی نوح الجن علی الحسین إلی الصباح. و قالوا: فلما دخلنا دمشق ادخل بالنساء والسبایا بالنهار مکشفات الوجوه، فقال أهل الشام الجفاه: ما رأینا سبایا أحسن من هؤلاء فمن أنتم فقالت الوجوه، فقال أهل الشام الجفاه ما رأینا سبایا أحسن من هؤلاء فمن أنتم؟ فقالت سکینه بنت الحسین: نحن سبایا آل محمد. فأقیموا علی درج المسجد حیث یقام السبایا و فیهم علی بن الحسین و هو یومئذ فتی شاب، فأتاهم شیخ من اشیاخ الشام، [ صفحه 200] فقال لهم: الحمدلله الذی قتلکم و أهلککم و قطع قرن الفتنه.فلم یأل عن شتمهم، فلما انقضی کلامه، قال له علی بن الحسین أما قرات کتاب الله عزوجل؟ قال نعم. قال: أما قرأت هذه الآیه: (قل لا أسئلکم علیه أجرا الا الموده فی القربی) [194] ؟ قال: بلی. قال: فنحن أولئک. ثم قال: أما قرأت: (و آت ذالقربی حقه) [195] قال: بلی. قال: فنحن هم، قال: فهل قرأت هذه الآیه: (انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس أهل البیت و یطهرکم تطهیرا) [196] ؟ قال، بلی، قال: فنحن هم.

فرفع الشامی یده إلی اسماء، ثم قال: اللهم إنی أتوب الیک، ثلاث مرآت. اللهم إنی أبرأ إلیک من عدو آل محمد و من قتله أهل بیت محمد، لقد قرأت القرآن فما شعرت بهذا قبل الیوم.ثم أدخل نساء الحسین علی یزید بن معاویه، فصحن نساء آل یزید و بنات معاویه و أهله، و ولولن و أقمن المأتم. و وضع رأس الحسین بین یدیه، فقالت: سکینه: والله ما رأیت أقسی قلبا من یزید و لارأیت کافرا و لامشرکا شرا منه و لا أجفی منه، و أقبل یقول و ینظر إلی الرأس:لیت أشیاخی ببدر شهدوا جزع الخزرج من وقع الأسل ثم أمر برأس الحسین فنصب علی باب مسجد دمشق. فروی عن فاطمه بنت علی، أنها قالت: لما أجلسنا بین یدی یزید بن معاویه رق لنا أول شی ء و ألطفنا، ثم إن رجلا من أهل الشام أحمر قام إلیه، فقال: یا أمیرالمؤمنین، هب لی هذه الجاریه، [ صفحه 201] یعنینی، کنت جاریه وضیئه، فارعبت و فرقت و ظننت أنه یفعل ذلک، فأخذت بثیاب أختی و هی أکبر منی و أعقل، فقالت: کذبت والله و لعنت، ما ذاک لک و لا له.فغضب یزید فقال: بل کذبت والله لو شئت لفعلته. قالت: لا والله، ما جعل الله ذلک لک، إلا أن تخرج من ملتنا و تدین بغیر دیننا، فغضب یزید، ثم قال: إیای تستقبلین بهذا؟ إنما خرج من الدین أبوک و أخوک. فقالت: بدین الله و دین أخی و أبی و جدی اهتدیت أنت و جدک و أبوک. قال: کذبت یا عدوه الله. قالت: أمیر یشتم ظالما و یقهر بسلطانه. قالت فکأنه استحیی فسکت، فأعاد الشامی فقال: یا أمیرالمؤمنین! هب لی هذه

الجاریه، فقال: له أغرب، وهب الله لک حتفا قاضیا. [197] .ابونعیم گوید که دربان ابن یاد به من خبر داد: «هنگامی که سر حسین پیش ابن زیاد آورده شد، دستور داد آن را در طشت طلایی گذاشته، پیش رویش نهند و با چوب دستی که در دستش بود شروع به زدن بر دندان های او کرد در حالی که می گفت: «ای أباعبدالله، پیری زود به سراغت شتافته بود! از آن میان مردی گفت:دست نگهدار! من رسول خدا را دیدم که درست همان جایی را که با چوب دستی خود می زنی (لب ها و دندان های امام حسین علیه السلام)، می بوسید. ابن زیاد گفت: امروز در عوض روز بدر است.سپس دستور داد، علی بن حسین (امام سجاد علیه السلام) را به زنجیر کشیدند و همراه زنان و اسیران به زندان بردند. (راوی گوید:) من با آنان بودم، از هر کوی و برزنی که گذشتیم، آن را پر از مردان و زنانی یافتم که بر صورتشان می زدند و [ صفحه 202] می گریستند تا آن ها را در زندان افکندند و در، به رویشان بستند.پس از چندی، ابن زیاد علی بن حسین علیه السلام را به همراه زنانی که زینب، دختر علی علیه السلام، هم در میان آنان بود، فراخواند. ابن زیاد گفت: سپاس خدایی را که شما را رسوا کرد و کشت، و دروغ بودن احادیث شما را آشکار ساخت! زینب پاسخ داد: سپاس خدایی را که ما را با محمد صلی الله علیه و آله گرامی داشت و با پاکیزگی خاصی، ما را پاک ساخت. جز این نیست، آن که خدا رسوایش می کند، فاسق و آن که دروغش را آشکار می گرداند فاجر است (نه، ما که از فسق و فجور، منزه و مبراییم).

ابن زیاد گفت: دیدی که خدا با شما اهل بیت، چه کرد؟ زینب پاسخ داد: کشته شدن، سرنوشت آنان بود و آنان، به آرامگاه خویش شتافتند اما به زودی خدا تو و آنان را گرد آورد، تا پیش خودش، محاکمه شوید. این جا بود که ابن زیاد بر او خشمگین شد و آهنگ او کرد، اما عمرو بن حریث، وی را آرام ساخت و زینب، دوباره به سخن آمد و گفت: آن چه درباره ی ما روا داشتی، تو را بس است؛ مردان ما را کشتی، ریشه ی ما را بریدی، حریم ما را شکستی، زنان و کودکان ما را اسیر ساختی، اگر این همه، برای این بود که داغ درونت را فروبنشانی و دلت را خنک کنی، دیگر چنین کرده ای.ابن زیاد دستور داد، آنان را به زندان بازگردانند و کسانی را به اطراف و اکناف، فرستاد تا کشته شدن حسین را به مردم مژده دهند. سپس دستور داد، اسیران را، همراه سر حسین علیه السلام، به سوی شام ببرند.(راوی گوید:) جمعی که در این سفر همراه آنان بودند، به من خبر دادند که شب ها تا سحر، ناله و نوحه ی پریان را بر حسین، می شنیدند و گویند: زمانی که به دمشق رسیدیم، زنان و اسیران را در روز روشن با روزی باز، به شهر وارد کردند. [ صفحه 203] مردم ستم پیشه ی شام گفتند: ما اسیرانی زیباتر از اینان ندیده ایم، شما کیستید؟ سکینه دختر حسین علیه السلام پاسخ داد: ما اسیران از آل محمدیم.آنان را در پلکان مسجد که جای اسیران بود باز داشتند. علی بن حسین که در آن روز جوانی نورس بود در میان آن ها بود. پیرمردی از اهالی شام پیش

آمد و به آنان گفت: خدا را سپاس که شما را کشت و نابود ساخت، و سرشاخ فتنه را شکاند، و از دشنام دادن به آن ها دریغ نکرد. وقتی، سخنش تمام شد، علی بن حسین علیه السلام به وی گفت: آیا کتاب خدای عزوجل را خوانده ای؟ گفت: آری. حضرت پرسید: آیا این آیه را خوانده ای: «بگو، من از شما هرگز برای رسالتم مزدی نمی خواهم، مگر مهرورزی بر خویشانم» پیرمرد گفت: آری. حضرت گفت: ما همان (خویشان رسول خدا) ایم. سپس گفت: آیا در قرآن خوانده ای که: «حق خویشان را بده»؟ گفت: آری. حضرت گفت: ما آن (خویشان) هستیم. پرسید: آیا این آیه را خوانده ای: «خدا فقط می خواهد که نقص و ناپاکی را از شما، اهل بیت، دور سازد و شما را با پاکیزگی ویژه ای پاک گرداند»؟ گفت: آری. حضرت گفت: ما همانانیم. پیرمرد شامی دستش را به سوی آسمان بلند کرد و سپس گفت: بار پرودگارا من به سوی تو باز می گردم و سه بار این سخن را تکرار کرد و افزود: بار پرودگارا من به سوی تو از دشمن آل محمد صلی الله علیه و آله و کشندگان اهل بیت محمد صلی الله علیه و آله بیزاری می جویم. من قرآن را خوانده بودم اما تا امروز، این معنا را درک نکرده بودم.سپس زنان حسین را به پیش یزید بن معاویه، آوردند. زنان آل یزید و دختران و خویشان معاویه، صیحه و ضجه زدند و ماتم به پا کردند. سر حسین، پیش روی یزید نهاده شد. سکینه گوید: به خدا من سنگ دل تر از یزید ندیدم. و هرگز ندیدم که [ صفحه 204] کافر و، یا مشرکی شرورتر

و جفاکارتر از او باشد. یزید، در حالی که به سر، تماشا می کرد، می گفت: ای کاش بزرگان خاندانم که بدر کشته شدند، این جا بودند، تا نالیدن تبار خزرج [198] از سیلی شمشیر را می دیدم!پس از آن، یزید فرمان داد، سر حسین را از در مسجد دمشق آویختند. از فاطمه، دختر علی علیه السلام، روایت شده است که: «وقتی که ما را در پیش یزید بن معاویه، نشاندند، نخست اندک رقتی نشان داد و با ما به نرمی رفتار کرد، سپس مرد سرخ چرده ای از اهالی شام به سوی او رفت و گفت: ای امیرمؤمنان! این دخترک را به من ببخش! منظورش من بودم که در آن روز، دخترکی زیبا بودم. من وحشت کردم و به سختی ترسیدم و گمان بردم که او این کار را خواهد کرد به همین دلیل به لباس خواهرم که از من بزرگ تر و عاقل تر بود چنگ انداختم.خواهرم به یزید گفت: به خدا که دروغ گفتی و نفرین شدی، این کار را، نه تو را یاراست و نه او را. یزید خشمگین شد و گفت: نه، به خدا تو دروغ گفتی که اگر بخواهم آن کار را می کنم. خواهرم گفت: نه، به خدا. خدا این اجازه را به تو نداده، مگر این که از دین ما به در آیی و به دینی غیر از دین ما درآیی. یزید باز به خشم آمد و گفت: روی من ایستاده ای و چنین می گویی؟ پدرت و برادرت، از دین بیرون رفتند. خواهرم گفت: با دین خدا و دین برادر و پدر و جد من بود که تو و جد و پدر تو، راه یافتید. یزید

گفت: ای دشمن خدا، دروغ گفتی. خواهرم گفت: حاکمی به ستم، دشنام می دهد و با سلطنت خویش، مقهور می سازد!؟فاطمه بنت علی می گوید: «گویی یزید شرمگین شد و آرام گرفت. اما مرد [ صفحه 205] شامی برگشت و باز گفت: ای امیرمؤمنان! این دخترک را به من ببخش. یزید به وی گفت: برو گم شو، که خدا تو را مرگی قاطع ببخشد.»

مجلس یزید بن معاویه


1. عن الفضل بن شاذان، قال: سمعت الرضا علیه السلام یقول: لما جمل رأس الحسین علیه السلام الی الشام أمر یزید لعنه الله فوضع و نصبت علیه مائده، فاقبل هو و أصحابه یأکلون و یشربون الفقاع، فلما فرغوا أمر بالرأس فوضع فی طست تحت سریره و بسط علیه رقیه الشطرنج و جلس یزید لعنه الله یلعب بالشطرنج و یذکر الحسین بن علی و أباه و جده و یستهزی ء بذکرهم، فمتی قامر صاحبه تناول الفقاع؛ فشربه ثلاث مرات ثم صب فضلته علی ما یلی الطست من الارض، فمن کان من شیعتنا فلیتورع عن شرب الفقاع و اللعب بالشطرنج و من نظر إلی الفقاع أو إلی الشطرنج فلیذکر الحسین علیه السلام و لیعلن یزید و آل زیاد، یمحو الله عزوجل بذلک ذنوبه و لو کانت بعدد النجوم. [199] .از فضل بن شاذان نقل است که امام رضا علیه السلام شنیدم که می گفت: «وقتی سر امام حسین علیه السلام را به شام بردند، یزید - که خدا نفرینش کند - دستور داد، آن را به نزدش نهادند و سفره ای برایش گستردند تا خود و یارانش خوردند و آب جو نوشیدند، هنگامی که از غذا دست شستند، فرمان داد تا سر را در طشتی زیر تختش نهادند و بر روی آن تخت، بساط شطرنج گستردند.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه