مقتل الحسین به روایت شیخ صدوق(قدس سره): امام حسین علیه السلام و عاشورا از زبان معصومان علیهم السلام صفحه 30
- مقدمه 1
- اهمیت عاشورا پژوهی 1
- هدف پژوهش 1
- شاخصه های مقتل شیخ صدوق 2
- مقتل شیخ صدوق 2
- پیشینه ی مقتل نگاری 2
- شیوه ی پژوهش 3
- روایت رؤیای ام ایمن 3
- قرائت شیخ صدوق از قیام عاشورا 3
- امام حسین در عصر پیامبر 3
- مولود پاکیزه 4
- قصه ی فطرس 4
- داستان دردائیل 4
- مراسم نام گذاری امام حسین 5
- تکبیر تکلم 6
- روزه گرفتن و ایثار در کودکی 7
- حکایتی از کودکی امام حسین 7
- امام حسین خود را معرفی می کند 8
- مصباح هدایت و سفینه ی نجات 9
- اخبار آسمانی و پیش گویی از شهادت امام حسین علیه السلام 10
- امام حسن و حسین از زبان رسول خدا 10
- پیش گویی هایی پیامبر 10
- پیش گویی پیامبر از شهادت مسلم بن عقیل 12
- پیش گویی های امام علی از شهادت امام حسین 13
- در حدیث دیگران 14
- شهادت امام حسین از زبان امام حسن 14
- امتناع از بیعت 15
- در مسیر شهادت 15
- حدیث صحیفه ی آسمانی 15
- خروج از مدینه 16
- می رود منزل به منزل، با شتاب 16
- در منزل قطقطانه 17
- رویایی با حر بن یزید ریاحی 17
- امام حسین با یارانش سخن می گوید 17
- ورود به کربلا 18
- شب عاشورا 18
- در منزل قصر بنی مقاتل 18
- سخنی از بریر بن خضیر همدانی 19
- در صبح عاشورا 19
- امام حسین اتمام حجت می کند 20
- شهادت زهیر بن قین 20
- توبه ی حر بن یزید ریاحی 20
- شهادت حبیب بن مظاهر 21
- شهادت مالک بن أنس کاهلی 21
- شهادت عبدالله بن ابی عروه ی غفاری 21
- شهادت ابوالشعثاء الکندی 21
- شهادت بریر بن خضیر همدانی 21
- شهادت نافع بن هلال 22
- شهادت عبدالله بن عمیر 22
- شهادت عبدالله بن مسلم 22
- شهادت علی اکبر و قاسم بن حسن 22
- عباس، مرد وفا و ایثار 23
- وصف الحال شهیدان 23
- شهادت امام حسین علیه السلام 23
- شرح مرگ و اشقیاق 23
- شمار زخم ها 24
- پیشوای شهیدان، در قتلگاه 24
- انگشتر امام حسین 24
- روز عاشورا به روایت امام رضا 25
- وصیت امام حسین 25
- غارت خیمه ها به روایت فاطمه، بنت الحسین 25
- روز عاشورا، روز عزا و ماتم 26
- به خدا حسین کشته شد 27
- پس از شهادت 27
- تأثر روح نبوی از شهادت امام حسین 27
- فرایند فاجعه 28
- گریه ی آسمان 28
- سوگواری پریان 28
- در مجلس ابن زیاد 29
- مجلس یزید بن معاویه 29
- در زندان شام 30
- سرگذشت پسران مسلم 30
- ندبه و نوحه در سوگ سرور آزادگان 31
- گریه بر ذبیح الله 31
- انا قتیل العبره 32
- امام حسین اسوه ی رسولان 32
- شعر خوانی در رثای سرور آزادگان 32
- تشنگی و یاد امام حسین 33
- محبان امام حسین 33
- پاداش گریه بر امام حسین 33
- امام سجاد پیشوا و پیام آور عاشورا 34
- پیش بینی امام علی از اقبال مردم به کربلا 34
- زیارت امام حسین علیه السلام 34
- توصیه به زیارت امام حسین 35
- فرشتگان کربلا 35
- پاداش زیارت 36
- معادل حج و عمره 37
- زیارت امام حسین در روز عرفه 38
- زیارت نیمه ی شعبان 38
- آداب زیارت 39
- زیارت امام حسین در حال تقیه 39
- زیارت وداع 40
- زیارت امام حسین از راه دور 40
- زیارت شهدای کربلا 40
- حریم مرقد مطهر 41
- سجده و تسبیح با تربت کربلا 41
- تربت کربلا 41
- در قداست حرم مقدس 41
- عاشوار و موعود منتقم 42
- پدر نه پیشوای معصوم 42
- عاشورا و قیام قائم 43
- آخر و عاقبت ستمگران در دنیا 44
- خدا، کشندگان امام حسین را نمی بخشاید 44
- خونخواهی فاطمه ی زهرا در روز رستاخیز 45
- شدت عذاب ستمگران در جهان جاویدان 45
- توضیح 46
- سخنان امام حسین علیه السلام 46
- دعای باران 47
- در باب خداشناسی 47
- خصومت بنی امیه 48
- خیر دنیا و آخرت 48
- امامت و مردم داری 48
- نفرین منافقان 48
- مواعظ و آداب 49
- پاورقی 50
یزید - لعنهالله - نشسته [ صفحه 206] بود و با شطرنج بازی می کرد و حسین بن علی و پدر و جد او (رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم) را یاد می کرد و به سخره می گرفت. هرگاه که در قمار از دوستش می برد، آب جو به دست می گرفت و سه بار می نوشید و ته مانده ی آن را پیرامون طشت به زمین می ریخت.پس هر کس از شیعیان ما باشد، باید از نوشیدن آب جو و بازی با شطرنج خودداری کند. هر کس چشمش به آب جو یا به شطرنج افتد و حسین علیه السلام را یاد کند و یزید و آل زیاد را نفرین نماید خدای عزوجل به خاطر این کار، گناهان او را، اگرچه به شمار ستارگان باشد، از میان ببرد.2. عن عبدالسلام بن صالح الهروی، قال: سمعت أبا الحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام یقول: أول من اتخذ له الفقاع فی الاسلام بالشام یزید بن معاویه لعنه الله، فاحضر و هو علی المائده. و قد نصبها علی رأس الحسین علیه السلام فجعل یشربه و یسقی اصحابه و یقول لعنه الله: اشربوا فهذا شراب مبارک و لو لم یکن من برکته ألا أنا أول ما تناولناه و رأس عدونا بین أیدینا و مائدتنا منصوبه علیه و نحن نأکله و نفوسنا ساکنه و قلوبنا مطمئنه.فمن کان من شیعتنا فلیتورع عن شرب الفقاع، فإنه من شراب اعدائنا، فان لم یفعل فلیس منا. و لقد حدثنی أبی، عن أبیه، عن آبائه عن بن أبی طالب علیه السلام، قال: قال رسول الله صلی الله علیه و آله: لاتلبسوا لباس أعدائی و لاتطمعوا مطاعم أعدائی و لاتسلکوا مسالک أعدائی، فتکونوا أعدائی کما هم أعدائی. [200]
.از عبدالسلام پسر صالح هروی نقل است که گفت: از ابوالحسن علی بن [ صفحه 207] موسی الرضا علیه السلام شنیدم که می گفت: نخستین کسی که در جهان اسلام برایش آب جو گرفتند یزید پسر معاویه - لعنهالله - در شام بود. هنگامی که آن را برایش آوردند که او در سر سفره ای نشسته بود که آن را بر روی سر حسین علیه السلام گسترده بود، وی مدام از آن می نوشید و به یارانش می نوشانید و می گفت: بنوشید که این شراب مبارکی است، در برکت آن همین بس که من اولین کسی هستم که از آن می نوشم در حالی که سر دشمنان پیش دست ما و سفره ی ما بر روی گسترده است و ما از آن در حالی می خوریم که جانمان آسوده و دلمان با اطمینان آرام است.امام رضا علیه السلام گوید: پس هر کس که از پیروان ما باشد باید از نوشیدن آبجو خودداری کند چرا که آن، شراب دشمنان ما است و هر کس از آن خودداری نکند از ما نیست. و پدرم از پدرش به واسطه ی پدران و نیاکانش از علی بن ابی طالب علیه السلام نقل می کند که او گفت: که رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: لباس دشمنان مرا نپوشید و غذاهای دشمنان مرا نخورید و به راه و روشهای دشمنانم نروید و گرنه شما نیز دشمنان من گردید چنان که آنها دشمنانم هستند.
در زندان شام
عن الحارث بن کعب، عن فاطمه بنت علی: ثم إن یزید أمر بنساء الحسین علیه السلام فحبس مع علی بن الحسین علیه السلام فی محبس لایکنهم من حر و لا قر حتی تقشرت وجوههم. و لم یرفع بیت المقدس حجر عن وجه الارض إلا
وجد تحته دم عبیط. و أبصر الناس الشمس علی الحیطان حمراء کأنها الملاحف المعصفره، إلی أن [ صفحه 208] خرج علی بن الحسین بالنسوه و رد رأس الحسین علیه السلام إلی کربلاء. [201] .حارث بن کعب از فاطمه، دختر علی علیه السلام، نقل می کند که: «یزید دستور داد، خانواده ی حسین علیه السلام را با امام سجاد علیه السلام زندانی کردند، زندان چنان بود که آنان را از گرما و سرما، نگاه نمی داشت تا آن جا که صورت های آنان پوست انداخت. در بیت المقدس، هر سنگی که از روی زمین برمی داشتند، خون تازه در زیر آن دیده می شد. و مردم آفتاب را روی دیوارها چنان سرخ رنگ می دیدند، که گویی بر آن ها چادرهای رنگین کشیده شده بود. این وضع ادامه داشت، تا زمانی که امام سجاد علیه السلام با زنان از شام خارج شدند و سر امام حسین علیه السلام را به کربلا باز گردانیدند.
سرگذشت پسران مسلم
حمران بن اعین از ابومحمد، که پیرمردی کوفی بود، نقل می کند که: «وقتی حسین بن علی علیه السلام کشته شد، از اردوی سپاهش، دو پسر بچه ی کوچک نیز به اسیری گرفته شد.آن دو را پیش ابن زیاد آوردند و او یکی از زندانبان های خود را خواند و گفت: این دو کودک را بگیر، غذای خوب به آن ها مده، از نوشیدنی خنک دریغشان کن، و زندانشان را تنگ گیر! به این ترتیب، آن دو کودک، روزها روزه می گرفتند و چون تاریکی شب، آن ها را در بر می گرفت، زندانبان دو قرض نان جوین و کوزه ای آب برایشان می آورد. [ صفحه 209] چون، دربند ماندن آن ها به درازا کشید و به سال انجامید، یکی از آن ها به دیگری گفت: برادرم، ماندن ما در این جا
به درازا کشید، عمرمان دارد تباه می شود و از تنمان می کاهد، وقتی که پیرمرد (زندانبان) آمد، او را از مقام و منزلتمان آگاه ساز و با نسبت خودمان با محمد صلی الله علیه و آله، به او نزدیک شو، شاید خوراکی بهتر به ما بدهد و بر آب بیفزاید. چون شب فرارسید، پیرمرد زندانبان چون شب های گذشته با دو قرص نان جوین و کوزه ای آب به سراغشان آمد. برادر کوچک تر به او گفت: ای پیرمرد، آیا محمد صلی الله علیه و آله را می شناسی؟ پاسخ داد: چگونه محمد را نشناسم، که او پیامبرم می باشد. گفت: آیا جعفر بن ابی طالب را نیز می شناسی؟ پاسخ داد: چگونه جعفر را نشناسم که خدا برای او دو بال داد تا با فرشتگان هر جا که خواست پرواز کند. گفت: آیا علی بن ابی طالب را نیز می شناسی؟ پاسخ داد: چگونه علی را نشناسم که او پسر عمو و برادر پیامبرم است. به وی گفت: ای پیرمرد، ما از خانواده ی پیامبرت، محمد هستیم، ما از فرزندان مسلم، پسر عقیل بن ابی طالب، هستیم که در دست تو اسیریم. از تو خوراک خوب می خواهیم، اما تو به ما نمی دهی، آب سرد می طلبیم و تو محروممان می سازی که تو در زندان بر ما سخت گرفته ای.پیرمرد تا آن ها را شناخت، به پایشان افتاد و بوسید و گفت: جانم فدای جانتان و وجودم سپر بلادی وجودتان ای عترت پیامبر برگزیده ی خدا در زندان به روی شما باز است، به هر کجا که می خواهید بروید: هنگامی که سیاهی شب همه جا را گرفت، با دو قرص نان و کوزه ای آب خالص به پیش آن دو شتافت و آن ها
را بر سر راه نهاد و گفت: عزیزانم، شب ها راه بروید و روزها [ صفحه 110] پنهان شوید، تا خدا خود، گره از کار شما بگشاید و نجاتتان دهد. و آن دو چنین کردند.در تاریکی شب، به پیرزنی که جلو خانه ای ایستاده بود، رسیدند. به او گفتند: ای پیرزن، ما کودکان کوچک و غریبی هستیم که راه را نمی شناسیم و تاریک شب همه جا را بر ما پوشانیده است. در سیاهی امشبمان ما را مهمان خویش کن، تا شب را که سحر کردیم، به راه افتیم. پیرزن به آن دو گفت: عزیزانم، شما کیستید که من در زندگی هر بویی را چشیده ام اما بویی پاکیزه تر و خوش تر از بوی شما نبوییده ام؟ به او گفتند: ای پیرزن ما از خانواده ی پیامبرت، محمد هستیم، برای این که کشته نشویم، از زندان ابن زیاد گریخته ایم.پیزن گفت: عزیزانم، من داماد نابکاری دارم که در واقعه ی عاشورا با ابن زیاد بود، می ترسم که شما را در این جا بیابد و بکشد. گفتند: در سیاهی همین یک شبمان می مانیم و شب را که سحر کردیم، به راه می افتیم. گفت: برای شما غذا می آورم. پیرزن به آن دو غذا آورد و آن دو، خوردند و نوشیدند. زمانی که به بستر رفتند، برادر کوچک به بزرگ گفت: برادرم، امیدوارم که امشب در امان بمانیم، بیا پیش از آن که مرگ، میان ما جدایی بیندازد، دست در گردن هم کرده، یکدیگر را در آغوش کشیم، و بوی همدیگر را بچشیم. و چنین کردند و دست در گردن هم، خوابیدند.چون پاسی از شب گذشت، داماد نابکار پیرزن به آن سو آمد و آهسته درب خانه را زد. پیرزن