مقتل الحسین به روایت شیخ صدوق(قدس سره): امام حسین علیه السلام و عاشورا از زبان معصومان علیهم السلام صفحه 31

صفحه 31

پرسید کیست؟ و او خود را معرفی کرد. پیرزن پرسید: تو را چه شده است که در این ساعت، در می زنی، تو که این موقع شب [ صفحه 211] نمی آمدی؟ گفت: وای بر تو، پیش از آن که از بلایی که بر سرم آمده عقل از سرم بپرد و زهره ترک شوم در را باز کن. پیرزن پرسید: وای بر تو، چه بر سرت آمده؟ گفت: دو کودک کوچک از سپاه ابن زیاد گریخته اند و امیر در اردوگاهش جار زده است: «هر کس سر یکی از آن دو را بیاورد، هزار درهم و هر کس سر هر دو را بیاورد، دو هزار درهم دریافت خواهد کرد»، من رنج ها بردم و خود را خسته کردم اما چیزی به دستم نیامد.پیرزن گفت: بترس از این که محمد صلی الله علیه و آله در روز رستاخیز، دشمن تو باشد. گفت: وای بر تو، همه حریص دنیایند. پیرزن گفت: دنیایی که آخرتی با آن نباشد، به چه کار آید؟ گفت: می بینم که از آن ها حمایت می کنی، گویی چیزی از خواسته ی امیر پیش تو است، بلند شو که امیر تو را می خواهد! گفت: امیر با من، که پیرزنی تنها در این بیابانم، چه کار دارد. گفت: من کاری جز جستجو ندارم، در را به رویم باز کن تا بیاسایم و آرام گیرم، شب را که سحر کردم، باید بیاندیشم که چه راهی پیش گیرم، تا آن ها را به دست آرم. پیرزن در را به رویش باز کرد، غذا و آبی برایش آورد تا او بخورد و بنوشید.پس از آن که پاسی از شب گذشت، در میان خانه صدای نفس کشیدن آن دو

کودک را احساس کرد. مانند شتر مضطربی که از جا بجهد، از جا جست و همچون گاو دیوانه فریاد کشید. دست به دیوار خانه می کشید تا دستش به پهلوی کودک کوچک تر رسید. کودک به او گفت: این کیست؟ گفت: من صاحب خانه ام، شما کیستید؟ در این حال برادر کوچک، برادر بزرگ را تکان داد و گفت: عزیزم بلند شو، به خدا از آن که می گریختیم، گرفتارش شدیم.مرد از آن دو پرسید: شما کیستید؟ به وی گفتند: آیا اگر راستش را به تو [ صفحه 212] بگوییم، ما را امان می دهی؟ گفت: آری. گفتند: با امان خدا و امان پیامبرش؟ و در عهده ی خدا و پیامبرش؟ گفت: آری. پرسیدند: محمد بن عبدالله صلی الله علیه و آله نیز بر آن گواه خواهد بود؟ گفت: آری. پرسیدند: و خدا نیز بر آن چه بگوییم وکیل و شاهد است؟ گفت: آری.گفتند: ای شیخ حال که امان دادی، می گوییم. ما از خانواده ی پیامبرت، محمدیم، برای این که کشته نشویم از زندان ابن زیاد گریخته ایم، به آن ها گفت: از مرگ فرار کردید و در مرگ افتادید، سپاس خدا را که مرا بر شما چیره ساخت. سپس برخاست و دست و بال آن ها را بست و آن دو، در حالی که به هم بسته شده بودند، آن شب را در بند به سر بردند.همگامی که سپیده ی سحر بردمید، نوکر سیاه چرده اش را که «فلیح» نام داشت، پیش خواند و گفت: این دو کودک را بگیر،ببر در کنار فرات گردنشان را بزن، سرشان را برایم بیاور تا پیش ابن زیاد ببرم و دو هزار درهم جایزه را بگیرم.غلام، شمشیر برداشت و کودکان را حرکت داد

و خود، پیشاپیش آنان به راه افتاد. چیزی نرفته بودند که یکی از بچه ها گفت: غلام! سیاهی تو چه قدر شبیه سیاهی بلال، مؤذن رسول خدا است! غلام گفت: سرورم مرا فرمود که شما را بکشم، شما کیستید؟ گفتند: غلام! ما از خانواده ی پیامبرت، محمدیم. از زندان ابن زیاد گریختیم که کشته نشویم، پیرزن شما ما را مهمان کرد، اینک مولای تو می خواهد ما را بکشد. غلام، تا آن ها را شناخت. به پایشان افتاد، آن دو را بوسید و گفت: جانم فدای جانتان و وجودم سپر بلای وجودتان، ای عترت پیامبر خدا،مصطفی! به خدا کاری نکنم که در روز رستاخیز، محمد صلی الله علیه و آله دشمن من باشد. سپس شمشیر را به سویی پرتاب کرد، خود را به [ صفحه 213] فرات انداخت و از آن ور آب، درآمد. مولایش رو به او فریاد کشید: ای غلام، نافرمانیم کردی. پاسخ داد: ای سرور من! تا زمانی که خدا را نافرمانی نکرده بودی، از تو فرمان می بردم، اما اینک که از دستور خدا سرکشی کردی، در دنیا و آخرت از تو بیزارم.این بار پسرش را فراخواند و گفت: پسرم، من دنیا را از حلال و حرامش، برای تو گرد آورده ام و دنیا چنان است که برای آن حرص ورزیده می شود، این دو کودک را بگیر، به کنار فرات ببر و گردنشان را بزن و سرشان را برای من بیاور، تا پیش ابن زیاد ببرم و دو هزار دینار درهم جایزه را دریافت کنم.پسر، شمشیر را برداشت و پیش پای کودکان به راه افتاد، هنوز دور نشده بودند که یکی از آن دو کودک گفت: ای جوان، بر این

جوانی تو، از آتش دوزخ بسیار می ترسم. گفت: عزیزانم، شما کیستید؟ گفتند: از خانواده ی پیامبر تو، محمدیم صلی الله علیه و آله که پدرت می خواهد ما را بکشد.جوان تا این را شنید به پای آن دو افتاد، آنها را بوسید و همان گفت که غلام سیاه گفته بود. او نیز شمشیر را به سویی پرتاب کرد و خود را به آب فرات انداخت و گذشت. پدرش داد کشید: ای پسرم از دستورم سرباز زدی! پاسخ داد: از خدا فرمان برم و تو را نافرمانی کنم برایم دوست داشتنی تر است از این که خدا را نافرمانی کنم و از تو فرمان برم.شیخ در حالی که با خود می گفت: آنها را جز خودم کسی نخواهد کشت، شمشیر برداشت و پیش پای آن ها به راه افتاد، وقتی به کناره ی فرات رسید، تیغ از نیام برکشید، هنگامی که چشم کودکان به شمشیر برکشیده افتاد وحشت کردند و گریستند و به وی گفتند: ای شیخ ما را به بازار برده فروشان ببر و [ صفحه 214] بفروش تا از بهای ما بهرمند شوی و نخواه که فردا، در روز رستاخیز، محمد صلی الله علیه و آله خصم تو باشد. گفت: نه شما را می کشم، سرتان را به ابن زیاد می برم تا دو هزار درهم جایزه را بگیرم. گفتند: ای شیخ، نزدیکی و خویشی ما را با رسول خدا صلی الله علیه و آله مراعات نمی کنی؟گفت: شما را با رسول خدا نسبتی نیست! گفتند: دست کم ما را به نزد ابن زیاد ببر تا خود، درباره ی ما حکم کند. گفت: مرا در این کار راهی نیست، مگر این که با خونتان به او نزدیکی جویم. به

وی گفتند: ای شیخ هیچ به خردسالی ما رحم نمی کنی؟ گفت: خدا در دل من، رحمی برای شما ننهاده است. گفتند: ای شیخ، حال که چنین است، پس لااقل رهایمان کن تا چند رکعتی نماز گزاریم. گفت: اگر نماز به کارتان آید، هر چه می خواهید، نماز بخوانید. کودکان، چهار رکعت نماز خواندند، سپس دست به آسمان فرابردند و نالیدند: ای خدای زنده و حکیم، ای داور داوران، میان ما و او، خود به حق، داوری کن!شیخ به سوی برادر بزرگ تر برخاست، گردنش را زد و سرش را در توبره نهاد. کودک کوچک تر در خون برادرش غلطید و گفت: می خواهم در حالی رسول خدا صلی الله علیه و آله را ملاقات کنم که به خون برادرم، آغشته ام. شیخ گفت: نیازی نیست، اینک تو را نیز به برادرت می رسانم، سپس گردن کودک کوچک تر را نیز زد و سرش را برداشت و در توبره نهاد و بدنشان را که هنوز، خون از آن ها می چکید، در آب انداخت.سرها را نزد ابن زیاد برد که در تختش نشسته و در دستش چوب دستی نیزه داری بود. سرها را پیش دست وی نهاد. هنگامی که چشم ابن زیاد به آن ها [ صفحه 215] افتاد، سه بار برخاست و نشست و سپس گفت: وای بر تو، کجا به آن ها دست یافتی؟ گفت: پیرزنی از ما آن ها را مهمان کرده بود. پرسید: حق مهمانی آن ها را نشناختی؟ گفت: نه.پرسید، به تو چه گفتند؟ گفت: گفتند: «ما را به بازار ببر و بفروش تا از بهای ما بهرمند گردی و مخواه که محمد صلی الله علیه و آله، در روز رستاخیز، خصم تو باشد.» پرسید: تو به آن ها چه گفتی؟

پاسخ داد: گفتم: «نه، شما را می کشم و سرتان را به عبیدالله بن زیاد می برم، تا دو هزار درهم جایزه دریافت کنم.»باز پرسید: آن ها به تو چه گفتند؟ پاسخ داد: گفتند: «ما را به نزد عبیدالله بن زیاد ببر تا خود درباره ی ما حکم کند.» پرسید: تو به آن ها چه گفتی؟ پاسخ داد: گفتم: «مرا راهی جز این نیست که با خون شما به او نزدیکی جویم.» گفت: اگر آن دو را زنده برایم می آوردی، جایزه ات را دو برابر می کردم و چهار هزار درهم می دادم. گفت: من راهی جز این ندیدم که با خون آن ها به تو تقرب جویم.گفت: بگو ببینم چه چیز دیگری به تو گفتند؟ گفت: به من گفتند: «ای شیخ نزدیکی و خویشی ما را با رسول خدا مراعات کن!» پرسید: تو به آن ها چه گفتی؟ پاسخ داد: گفتم: «شما را با رسول خدا نسبتی نیست.» گفت: وای بر تو، بازگو، دیگر چه سخنی به تو گفتند؟ پاسخ داد: گفتند: به خردسالی ما رحم کن!» گفت: و تو بر آن ها رحم نکردی؟ گفت: گفتم: «خدا در دل من، رحمی برای شما ننهاده است.»گفت: وای بر تو، دیگر چه گفتند؟ بازگو! گفت: گفتند: «بگذار رکعتی چند نماز کنیم» و من گفتم: «اگر نماز به کارتان آید، هر چه می خواهید نماز [ صفحه 216] کنید و آن ها چهار رکعت نماز خواندند.»پرسید: در پایان نمازشان چه گفتند؟ پاسخ داد: دستشان را به سوی آسمان فراداشتند و گفتند: «ای خدای زنده، ای حکیم، ای داور داوران! میان ما و او، خود به حق، داوری کن!»ابن زیاد گفت: البته که داور دوران، میان شما داوری کند. و پرسید: چه کسی کار

این نابکار را می سازد. راوی گوید: مردی از اهل شام به او پاسخ داد و گفت: او را به من واگذار! گفت: او را به همان جایی که آنها را کشته ببر، در آن جا گردنش را بزن و نگذار خونش با خون آن ها مخلوط شود و زود سرش را بیاور.آن مرد چنان کرد و سرش را آورد. آن را بر نیزه ای نهادند و در میان مردم برافراشتند. کودکان کوفه آن سر را با تیر و سنگ می زدند و به یکدیگر می گفتند: این قاتل فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله است. [202] . [ صفحه 219]

ندبه و نوحه در سوگ سرور آزادگان

گریه بر ذبیح الله

عن الفضل بن شاذان، قال: سمعت الرضا علیه السلام یقول: لما أمر الله عزوجل ابراهیم أن یذبح مکان ابنه اسماعیل الکبش الذی أنزله علیه، تمنی ابراهیم أن یکون قد ذبح ابنه اسماعیل بیده و أنه لم یؤمر بذبح الکبش مکانه لیرجع ]لیوجع[ إلی قبله ما یرجع ]یوجع[ الی قلب الوالد الذی یذبح أعز ولده علیه بیده فیستحق بذلک أرفع درجات أهل الثواب علی المصائب، فأرحی الله عزوجل الیه: یا ابراهیم من أحب خلقی الیک؟ فقال: یا رب ما خلقت خلقا هو أحب الی من حبیبک محمد صلی الله علیه و آله فأوحی الله تعالی الیه: أفهو أحب الیک أم نفسک؟ قال: بل هو أحب إلی من نفسی، قال: فولده أحب الیک أم ولدک؟ قال: بل ولده. قال: فذبح ولده ظلما علی أیدی أعدائه أوجع لقلبک أوذبح بیدک فی طاعتی؟ قال: یا رب بل ذبح ولده ظلما علی أیدی أعدائه اوجع لقلبی. قال: یا ابراهیم فإن طائفه تزعم أنها من أمه محمد ستقتل الحسین ابنه من بعده ظلما و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه