مقتل الحسین به روایت شیخ صدوق(قدس سره): امام حسین علیه السلام و عاشورا از زبان معصومان علیهم السلام صفحه 9

صفحه 9

شیخ صدوق به سند خود از خالدبن ربعی نقل می کند که وی گفت: «امیرمؤمنان برای کاری به مکه وارد شد و بادیه نشینی را دید که به پرده های کعبه چنگ زده بود و در راز و نیاز با خدا، چنین می گفت: ای صاحب خانه! خانه، خانه ی

تو، و مهمان، مهمان توست و هر میزبانی از مهمانش به نوعی پذیرایی می کند و تو پذیرایی مرا امشب، آمرزش گناهانم قرار ده!امیرالمؤمنین علیه السلام به همراهانش گفت: آیا سخن اعرابی را می شنوید؟ [ صفحه 64] گفتند: آری می شنویم، گفت: خدا کریم تر از آن است که میهمانش را نپذیرد.»راوی در ادامه می گوید: «شب دوم، علی علیه السلام باز همان بادیه نشین را دید که به رکن کعبه چنگ زده و گوید: ای عزیزی که در عزت خویش عزیزی، در عزت، از تو عزیزتر، کسی نیست، تو را به عزت عزتت، مرا چنان عزت بخش که کسی آن را درک نتواند کرد. به تو روی آورده و دست به دامن تو شده ام، تو را به حق محمد و آل محمد، مرا آن ده که جز تو کسی نتواند داد و از من، آن را بگردان که جز تو کس نتواند بگرداند! امیرمؤمنان به یارانش گفت: به خدا این به زبان سریانی، اسم اعظم است که حبیبم، رسول خدا صلی الله علیه و آله، آن را به من یاد داده است. او بهشت را از خدا خواست که به وی داد و دوری از دوزخ را خواست که از وی دورش ساخت.شب سوم نیز علی علیه السلام او را دید که به رکن کعبه چنگ زده بود و چنین می گفت: ای آن که در جایی نگنجد و جایی از او خالی نباشد، این بادیه نشین را چهار هزار درهم روزی کن!امیرمؤمنان پیش رفت و به وی گفت: ای اعرابی! از پروردگارت پذیرایی خواستی پذیرایی ات کرد، بهشت خواستی داد و دوری از دوزخ خواستی، دورت ساخت با این همه امشب از او چهار هزار

درهم می طلبی؟! بادیه نشین گفت: تو کیستی؟ گفت: من علی، پسر ابوطالب، هستم.بادیه نشین گفت: به خدا که خواست و مراد من تویی و من نیاز خود، از تو خواهم خواست. پرسید: ای اعرابی بگو ببینم چه می خواهی؟ گفت: هزار درهم برای مهریه، هزار درهم برای پرداخت قرض، هزار درهم برای خرید خانه و هزار درهم برای این که زندگی کنم. علی علیه السلام گفت: ای بادیه نشین به [ صفحه 65] انصاف خواستی. وقتی که از مکه رفتم، در مدینه ی پیامبر صلی الله علیه و آله به خانه ام بیا!بادیه نشین، پس از آن که یک هفته در مکه ماند، در جست و جوی امیرمؤمنان به شهر پیامبر صلی الله علیه و آله شتافت و در آن جا ندا در داد: چه کسی مرا به خانه ی امیرمؤمنان علی علیه السلام راه می نماید؟ از میان کودکان، حسین بن علی علیه السلام هستم. بادیه نشین گفت: پدرت کیست؟ گفت: امیرمؤمنان، علی بن ابی طالب. پرسید: مادرت کیست؟ گفت: بزرگ بانوی بانوان جهان، فاطمه زهرا. پرسید: پدر بزرگت چه کسی است؟ گفت: رسول خدا، محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب صلی الله علیه و آله. پرسید: مادرت بزرگت کیست؟ گفت: خدیجه، دختر خویلد. پرسید: برادرت کسیت؟ گفت، ابومحمد، حسن بن علی. گفت: راستی که جهان را با هر دو جانبش دارایی، به پیش امیرمؤمنان برو و به او بگو، همان بادیه نشینی که در مکه ضمانتش کردی، بر در خانه است.حسین بن علی علیه السلام وارد شد و گفت: باباجان! بادیه نشینی بر در است و می پندارد که در مکه ضمانت شده است. علی علیه السلام رو به فاطمه کرد و گفت: آیا در خانه چیزی هست که اعرابی بخورد؟ گفت: نه. امیرمؤمنان

لباس پوشید و از خانه خارج شد و گفت: ابوعبدالله سلمان فارسی را که آمد امیرمؤمنان گفت: یا اباعبدالله [65] ! باغی را که رسول خدا صلی الله علیه و آله برایم کاشته بود، به خریداران عرضه کن!سلمان به بازار رفت و باغ را به دوازده درهم فروخت و بهای آن را به نزد علی علیه السلام آورد و بادیه نشین را نیز حاضر ساخت. علی علیه السلام افزون بر [ صفحه 66] چهار هزار درهم، چهل درهم نیز بر او اتفاق کرد.این خبر به درماندگان و گدایان مدینه رسید و آن ها در کنار علی، گرد آمدند، مردی از انصار به سوی فاطمه علیهاالسلام رفت و او را از ماجرای باخبر ساخت، فاطمه علیهاالسلام وی را دعا کرد و گفت: خدا تو را برای این کار پاداش، دهد!علی علیه السلام نشست و درهم ها را پیش پایش به زمین ریخت تا این که یارانش به دور او گرد آمدند و او درهم ها را مشت مشت برداشت و به هر مردی مشتی داد تا این که تمام شد و درهمی نیز نماند.هنگامی که به خانه آمد فاطمه علیه السلام به او گفت: پسر عمو! باغی را که پدرم برایت کاشته بود فروختی؟ گفت: آری به برتر از آن در دنیا و آخرت فروختم.پرسید: قیمتش کو؟ گفت: پیش از آن که از من خواهش کنند، به چشمان خواهشگری بخشیدم که شرمم آمد با ذلت خواستن و تمنا، تحقیر شوند.فاطمه علیه السلام گفت: من گرسنه ام، کودکانم گرسنه اند و تردیدی ندارم که تو نیز مانند ما در گرسنگی به سر می بری، با این حال، آیا درهمی نیز از آن به ما نماند؟!این گفت و گوشه ی لباس علی

علیه السلام را گرفت. علی علیه السلام گفت: یا فاطمه رهایم کن! گفت: نه به خدا، رها نمی کنم تا پدرم میان من و تو، حکم کند.جبرئیل بر پیامبر صلی الله علیه و آله فرود آمد و گفت، یا محمد! خدا تو را درود می فرستد و می فرماید: به علی سلام مرا برسان و به فاطمه نیز بگو: «تو را نمی رسد که، دست فرا دست علی علیه السلام زنی و اعتراض را بر دامنش دست آویزی. هنگامی که رسول خدا صلی الله علیه و آله به منزل علی علیه السلام آمد، دید فاطمه علیهاالسلام، علی را چسبیده است، به او فرمود: دخترم چرا علی را گرفته ای؟ گفت: [ صفحه 67] پدر جان باغی را که تو برایش غرس نموده بودی، به دوازده درهم فروخته، اما حتی یک درهم برای خودمان باقی نگذاشته تا با آن غذایی بخریم.پیامبر فرمود:عزیزم! جبرئیل از پرودگارم به من سلام رساند و گفت، به علی از پرودگارش سلام برسانم و مرا فرمود که به تو بگویم، تو نباید بر دستان علی بزنی و بر لباسش درآویزی!فاطمه علیهاالسلام گفت: من از خدا آمرزش می خواهم و دیگر چنین نخواهم کرد.فاطمه علیهاالسلام گوید: پدر و شوهرم، علی از خانه خارج شده هر یک به سویی رفتند، چیزی نگذشت که پدرم با هفت درهم سیاه هجری باز آمد و گفت: فاطمه! پسر عمویم کو؟ گفتمش: از خانه خارج شد. رسول خدا صلی الله علیه و آله گفت: این درهم ها را بگیر، وقتی که پسر عمویم آمد، بگو با آن ها برای شما غذایی بخرد. اندکی گذشته بود که علی علیه السلام آمد و گفت، پسر عمویم بازگشته بود، من بوی پاک او

را در این جا می یابم!فاطمه گفت: آری، به من نیز مبلغی داد تا با آن برایمان غذایی بخری.علی علیه السلام گفت: بده به من! فاطمه، هفت درهم سیاه هجری را به او داد. علی علیه السلام گفت: بسم الله، سپاس بسیار و خالص، خدا را برازنده است و این، از روزی خدا عزوجل است. سپس گفت:حسن جان! با من بیا!به بازار آمدند و در آن جا مردی را دیدند که ایستاده بود و می گفت: کیست که به دارای بی نیاز و وفادار (خدا) قرضی دهد؟ علی علیه السلام گفت: پسرم، این [ صفحه 68] درهم ها را به او بدهم؟ حسن گفت: آری، به خدا، پدر جان. علی علیه السلام درهم ها را به وی داد و حسن پرسید: بابا جان همه ی درهم ها را به وی دادی؟ گفت: آری پسرم، آن که اندک را دهد، به دادن بسیار نیز توانا است.راوی گوید: علی علیه السلام پس از آن، به خانه مردی می رفت تا از وی پولی قرض کند، او در راه، بادیه نشینی را دید که ماده شتری به همراه داشت و به او گفت: یا علی این ماده شتر را از من بخر! گفت: پولش را ندارم. گفت: مهلتت می دهم تا پرداخت کنی. پرسید: ای بادیه نشین به چند؟ گفت: به صد درهم. علی علیه السلام رو به حسن، گفت: حسن جان! شتر را بگیر و او گرفت.علی علیه السلام به راه افتاد و به بادیه نشینی دیگر برخورد کرد همشکل بادیه نشین پیشین بود اما لباسی دیگر گونه پوشیده بود. گفت: یا علی! شتر را می فروشی؟ علی علیه السلام گفت: می خواهی با آن چه کنی؟ در نخستین جهادی که پسر عمویت را پیش آید، با آن به

جهاد می روم. علی علیه السلام گفت: اگر بپذیری، این شتر، به رایگان از آن تو باشد.گفت، بهای آن را دارم و آن را به بهایش می خرم. تو آن را به چه قیمتی خریده ای؟گفت: صد درهم. بادیه نشین گفت: من آن را صد و هفتاد درهم از تو می خرم. علی علیه السلام به حسن گفت: صد و هفتاد درهم را بگیر و شتر را به وی ده، صد درهم آن برای آن بادیه نشین که شتر را از وی خریدیم و هفتاد درهم نیز برای ما، تا با آن چیزی بخریم. حسن درهم ها را گرفت و شتر را به بادیه نشین داد.علی علیه السلام گوید: به راه افتادم تا آن بادیه نشینی را که شتر را از وی خریده [ صفحه 69] بودم، پیدا کنم و پولش را بپردازم. در میان راه، رسول خدا صلی الله علیه و آله را دیدم، در جایی نشسته بود که او را پیش از آن در آن جا ندیده بودم و پس از آن نیز ندیدم. او که در میان راه اصلی، نشسته بود، تا مرا دید تبسم کرد و خندید تا آن جا که دندان های آسیابش نمایان شد.علی علیه السلام که پیامبر صلی الله علیه و آله را چنان دید به وی گفت: رویت خندان باد و خوش خبر باشی! پیامبر صلی الله علیه و آله گفت: یا اباالحسن! تو در پی همان بادیه نشینی هستی که شتر را به تو فروخت، تا بهای آن را به وی بپردازی؟ گف: آری، پدر و مادرم فدایت باد! گفت: یا اباالحسن! آن که شتر را به تو فروخت، جبرئیل و آن که آن را از تو خرید، میکائیل بود. شتر از

ماده شتران بهشت است و درهم ها از جانب پرودگار جهانیان - عزوجل - آن ها را در راه خیر انفاق کن و از تنگدستنی نترس! [66] .

مصباح هدایت و سفینه ی نجات

عن محمد بن علی بن موسی، عن أبیه علی بن موسی، عن أبیه موسی بن جعفر، عن أبیه جعفربن محمد، عن أبیه محمد بن علی، عن أبیه علی بن الحسین، عن أبیه الحسین بن علی بن أبی طالب علیه السلام قال: دخلت علی رسول الله صلی الله علیه و آله و عنده ابی بن کعب. فقال لی رسول الله صلی الله علیه و آله: مرحبا بک یا ابا عبدالله، یا زین السماوات و الأرض.قال له أبی: و کیف یکون یا رسول الله صلی الله علیه و آله زین السماوات و الأرض أحد [ صفحه 70] غیرک؟قال: یا ابی، والذی بعثنی بالحق نبیا، أن الحسین بن علی فی السماء اکبر منه فی الأرض، و إنه لمکتوب عن یمین عرض الله عزوجل: مصباح هدی، و سفینه نجاه، و إمام خیر، و یمن [67] ، و عز، و فخر، و بحر علم، و ذخر ]فلم لا یکون کذلک؟[ [68] و أن الله عزوجل رکب فی صلبه نطفه طیبه مبارکه زکیه ]خلقت من قبل أن یکون مخلوق فی الأرحام أو یجری ماء فی الأصلاب أو یکون لیل و نهار.[ [69] و لقد لقن دعوات ما یدعوا بهن مخلوق إلا حشره الله عزوجل معه و کان شفیعه فی آخرته، و فرج الله عنه کربه، و قضی بها دینه، و یسر أمره، و أوضع سبیله، و قواه علی عدوه، و لم یهتک ستره.فقال له ابی بن کعب: و ما هذا الدعوات یا رسول الله؟قال: تقول إذا فرغت من

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه