با کاروان عشق 2 صفحه 125

صفحه 125

خار مغيلان‌ِ بيابان جمع كن تا

فردا نگردد جمع، با پاها، برادر

راز و نيازِ امشبِ تو فرق دارد

از غصّه‌ها مي‌گويد اين نجوا، برادر!

مي‌گويي از گودال و خون و طاقتي نيست

تا ديدني‌ها، بشنوم حتّي برادر!

باور ندارم زينتِ دوشِ نبي را

سُمها كند هم‌سطح با شنها، برادر!

دردِ فراقِ تو براي كشتنم بس

ديگر چرا سر نيزه و سرها، برادر!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه