با کاروان عشق 2 صفحه 134

صفحه 134

كه همي سوخت ز تابيدن خورشيد، تنش

گشت آغشته به خون‌ِ دل‌ِ او، پيكرِ او

از سُم‌ِ اسب‌سواران به بدن تاختنش

عجبا! از بدني بي‌سر و اين جورِ عدو

بس نبوديش مگر آن همه كرب و مِحنش؟

زينب از ديدن اين صحنه‌يِ جانسوز، «حسان»!

مات و حيرت‌زده، انگشتِ عجب، بر دهنش

شعر از حبيب‌الله چايچيان (حسان)

آري من و تو …

آري من و تو، دو شمعِ روشن بوديم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه