با کاروان عشق 2 صفحه 143

صفحه 143

گاهي از راهِ ستم تيرت زدند

گه سنان و گاه شمشيرت زدند

زينب از روي بلندي ديده است

پيكرت در خاك و خون غلتيده است

چهره‌ات بر رويِ خاكِ تيره بود

سويِ خيمه، چشم‌هايت خيره بود

شد بلند از مَقتلِ تو همهمه

گاه، من ناليدم و گَهْ فاطمه

اين مصيبت را كسي باور نداشت

پيكرت بر خاك بود و سر نداشت

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه