با کاروان عشق 2 صفحه 152

صفحه 152

قَتلِگََه در خون دست و پا مي‌زد

مادرش زهرا را صدا مي‌كرد

چشمِ زينب يا رب! چه مي‌بيند؟

پيكري در خون خفته مي‌بيند

خودم ديدم كه دلها …

خودم ديدم كه دلها مُرده بودند

تمامِ همرَهان، افسرده بودند

خودم ديدم كبوترهايِ معصوم

همه سر زيرِ پرها بُرده بودند

خودم ديدم تمامِ آسمان …

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه