با کاروان عشق 2 صفحه 200

صفحه 200

يك طفل با فرات، كمي حرف زد ولي

نشنيد كس، كه حرف زدن با اشاره بود

يك رخ نمانده بود كه سيلي نخورده بود

در پشتِ ابر، چهره‌ي هر ماهپاره بود

از دست‌ها مپرس كه با گوش‌ها چه كرد

از مشت‌ها بپرس كه با گوشواره بود

شعر از حاج علي انساني

شام غريبان

شب شامِ غريبان‌ِ حسين است

همه عالَم پريشان‌ِ حسين است

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه