با کاروان عشق 2 صفحه 203

صفحه 203

موجِ خون

همه از خيمه‌ها بيرون دويدند

ولي سالارِ زينب را نديدند

تن راكب، نهان در موجِ خون بود

رخِ مَركَب، ز خونش لاله‌گون بود

سرشك از ديده، در هر صيحه مي‌ريخت

شرار از سينه، با هر شيهه مي‌ريخت

به فكر چاره، آن بيچاره مي‌گشت

به گردِ پيكري، صد پاره مي‌گشت

دو دستش، گشت پايِ آن بدن خَم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه