با کاروان عشق 2 صفحه 224

صفحه 224

خون‌ِ تازه

غروب نيست خدايا! چرا هلال دميده؟

هلال را به سرِ نيزه وقتِ ظهر كه ديده؟

هلال و ظهر و سرِ نيزه و تلاوتِ قرآن

حقيقتي است كه ما ديده و كسي نشنيده

روا نبود كه از هم جدا شويم من و تو

چرا سرِ تو ز من زودتر به كوفه رسيده؟

به نيزه‌دار بگو: «چند گام پيش‌تر آيد»

كه چند بوسه بگيرم از اين گلويِ بريده

دو روزِ پيش جبين‌ِ تو را به سنگ شكستند

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه