با کاروان عشق 2 صفحه 231

صفحه 231

كاروان آمد ولي شاهي نبود

بر بني‌هاشم دگر ماهي نبود

اشكِ روان

آنچه از من خواستي با كاروان آورده‌ام

يك گلستان گل به رسمِ ارمغان آورده‌ام

از در و ديوار عالََم فتنه مي‌باريد و من

بي‌پناهان را بدين دارالاَمان آورده‌ام

اندرين ره از جَرَس هم بانگ ياري برنخاست

كاروان را تا بدين‌جا با فغان آورده‌ام

تا نگويي زين سفر با دستِ خالي آمدم

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه