با کاروان عشق 2 صفحه 33

صفحه 33

روسپيدي از تو عشّاقِ مراست

چون خودي را در رَهَم كردي رها

تو مرا خون، من تُرايم خونبها

هر چه بودت، داده‌اي اندر رَهَم

در رهت، من هر چه دارم، مي‌دهم

شاه گفت: اي محرمِ اسرارِ ما!

محرمِ اسرارِ ما از يارِ ما!

گر چه تو مَحرم به صاحبخانه‌اي

ليك تا اندازه‌اي بيگانه‌اي!

آنكه از پيشش سلام آورده‌اي

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه