با کاروان عشق 2 صفحه 403

صفحه 403

دورِِ هفتم رفت از جسمش قرار

خويشتن را ديد در آغوشِ يار

شد سراپا چشم، زخمِ پيكرش

ديد زهرا را به بالين‌ِ سرش

با زبان‌ِ حال مي‌گفتش بتول:

حَبَّذا! عبّاسِ من! حَجَّت قبول

پس فرو باريد بر …

پس فرو باريد بر او تيرِ تيز

مَشك شد بر حالتِ او اشك‌ريز

آن چنان گرييد بر او چشمِ مَشك

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه