با کاروان عشق 2 صفحه 404

صفحه 404

تا كه چشمِ مَشك، خالي شد زِ اشك

آب آبِ كودكان زد …

آب آبِ كودكان زد آتشم

خجلت از سقّائيِ خود مي‌كشم

كاش در دشتِ بلا، دريا نبود

يا از اوّل، نامِ من سقّا نبود

دستِ دگر

از من دو دست بر كمر و از تو بر زمين!

دستِ دگر كجاست كه خاكي به سر كند!

از من دو ديده پر زِ سرشك، از تو پر زِ خون

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه