با کاروان عشق 2 صفحه 421

صفحه 421

اما نَسيم‌وار، پي‌اش عمّه مي‌دويد

مي‌خواست بلكه بارِ دگر زنده بيندَش

«يا رب! مكن اميدِ كسي را تو نااميد»

با زانو آمد و به سرِ نعشِ او نشست

او را به بر كشيد و ز دل، آه بر كشيد

تا در كنارِ نعشِ پسر جا پدر گرفت

در يك اُفُق قِران‌ِ مَه و مِهر شد پديد

مي‌رفت تا پدر برود همرهِ پسر

زينب اگر كنارِ برادر نمي‌رسيد

راه تماشا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه