با کاروان عشق 2 صفحه 43

صفحه 43

بر ما گمان‌ِ بندگيِ زور برده‌اند

اي مرگ! همّتي كه نخواهيم اين قيود!

اكنون كه ديده هيچ نبيند به غيرِ ظلم

بايد ز جان گذشت، كزين زندگي چه سود؟

جام محنت

عشق، اوّل سركش و خوني بود

تا گريزد هر كه بيروني بود

انبيا و اوليا، هر سلسله

جرعه‌اي خوردند قدرِ حوصله

چون كه نوبت بر حجازيّان رسيد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه