با کاروان عشق 2 صفحه 442

صفحه 442

كه گم كردم حسابِ زخمهايِ پيكرِ خود را

يقين دارم كه مولا از براي ديدنم آيد

كه سويِ مكّه افكندم نگاهِ آخر خود را

صدايِ ناله‌يِ زهرا به گوشم مي‌رسد، آري!

كه بالايِ سرم آورده مولا، مادر خود را

اَلا اي يوسفِ زهرا! ميا كوفه كه مي‌ترسم

به چنگِ گرگها بيني عليِّ اكبر خود را

ميا از كعبه، اي مولايِ من! در اين منايِ خون

كه بيني بر فـرازِ دست، ذبح اصـغرِ خود را‌

سفير غريب

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه