با کاروان عشق 2 صفحه 445

صفحه 445

به كجا كارِ مرا عشقِ رخِ يار كشيد؟

اي حسينم! نظري كن به سويِ بام و ببين

از كمر، خنجر خود، قاتلِ خونخوار كشيد

قصّه‌يِ عشقِ تو با خون‌ِ دل، امضا بكنم

بايد از پرده برون، جمله‌يِ اسرار كشيد

نَسخ شد قصّه‌يِ عشّاق، «رضائي»! به جهان

خطّ بُطلان به همه، مسلمِ بي‌يار كشيد

شعر از سَيِّد عبدالحسين رضايي

بيگانه

كوفه امشب چه ملال‌انگيز است

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه