با کاروان عشق 2 صفحه 457

صفحه 457

برادرزاده را داد اذن‌ِ ميدان

از آن رخصت برون شد از تنش جان

چو از ساقي گرفت آن مي ز احسان

ز ميخانه برون شد دست‌افشان

چو ساقي داد او را مي، دو باره

بزد بوسه به دستش ماه‌پاره

برادرزاده را ميدان فرستاد

برون از پيكرِ خود، جان فرستاد

جوان در شطّي از خون دست و پا زد

فُتاد از اسب و عمو را صدا زد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه