با کاروان عشق 2 صفحه 498

صفحه 498

جز تو ديگر تشنه‌يِ وصلي در اين محراب نيست

هيچ مي‌داني ترا از شير مي‌بايد گرفت؟!

گر چه مي‌دانم گلويِ نازكت را تاب نيست

گشته اين گهواره همچون كعبه، طفلان در طواف

اين طوافِ عاشقان است و در آن آداب نيست

هفت بار آمد صفا و مروه، هاجر آب جُست

من كه صد‌ها بار در هر خيمه رفتم، آب نيست

قسمتي از راه دارد هروله، هاجر دويد

من همه ره را دويدم در تن من تاب نيست

گفتم: از اشكم مگر آبت دهم، اي كودكم!

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه