با کاروان عشق 2 صفحه 545

صفحه 545

من مدالِ دم‌ِ جان دادن ارباب شدم

همچو اصغر شده با تير، شكار عبداللّه

سر اگر در قدم يار نباشد سر نيست

خون‌ِ من سرخ‌تر از خون‌ِ علي‌اصغر نيست

اي شهِ خسته! مگر مادر من مادر نيست؟!

نجمه را شرم ز گيسويِ علي اكبر نيست؟

نجمه را مي‌دهد امروز وقار عبداللّه

ديده به رويِ عمو …

ديده به رويِ عمو انداختي

صورتِ او ديدي و جان باختي

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه