لهوف منظوم، یا، (معراج المحبه) صفحه 41

صفحه 41

بماندی محرمان سرّ وحدت خدا را بنده از روی حقیقت

دل و تنشان ز هر کار اوفتاده میان بیم و امّید ایستاده

چو آن بیگانگان آواره گشتند حریم شاه دین بیچاره گشتند

ز افغان حرم و ز آه اطفال بدرد آمد دل عشق اندر این حال

همی نالید که ای دادار افلاک مرا تنگ آمد این محروسه خاک

چو شد نامحرم از آن محفل راز دگر نطقی نمودی عشق آغاز

فروغ عشق حقّ بر زد زبانه به یاران گفت آن دم عاشقانه

وقوف از بهر چه چون شد که ما ندید؟ مگر بو برده‌اید از عشق جاوید؟

مران دلدادگان با چشم نمناک بدو گفتند کای مصداق لولاک

چه باشد جان که هر جنبنده دارد؟ شهادت مرد را ارزنده دارد

به راهت جان دهیم از رأی صافی نخواهیم از خداوندت تلافی

که تا حقّ نبی آن شاه لولاک ادا گردد به حقّت ای شه پاک‌

ترخیص امام همام اهل بیت کرام را

چو این بشنید از عشق نخستین به إخوان صفا فرمود تحسین

پس آنگه گفت با عبّاس آن شاه که ای فرزند دلبند، ید اللَّه

بیا بردار با خود این حرم را ببر ز این ورطه بیرون خیل غم را

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه