لهوف منظوم، یا، (معراج المحبه) صفحه 47

صفحه 47

زبان بربست و دفع خصم خونخوار حوالت کرد با تیغ زباندار

دلیر و عاشق و دل داده از کف چو شیر خشمگین زد خویش بر صف

شد آن سرگرم جام عشق دادار ز خود بیگانه، غرق بحر پیکار

سرو دست از یلان به گرفت تیغش نبود از کین کشی، یکدم دریغش

شد از شمشیر آن شیر دژ آهنگ زمین پهنه بر نام آوران تنگ

برآمد از سپاه کوفه فریاد ز مرد افکن تمیم مرد آزاد

بدند آگاه کان میر یگانه سراندازد چو گیرد تازیانه

کنون هندی پرندش هست در کار نه صف ماند نه لشکر نه سپهدار

سر آن قوم از جان دل بریدند گریزان چون گراز از وی رمیدند

چو تندر نعره زد سردار بدبخت که ای سنگین دلان آهنین رخت

به دورش حلقه همچون خطّ پرگار زنید این دم که تا تنگ آیدش کار

چنین کردند آن قوم ستمگر تنش خستند از شمشیر و خنجر

حسود عشق در آن رزم و پیکار فکند اسب دلاور را ز رفتار

چو دید از چشم دل از مرد چالاک نبی را خویشتن افکند بر خاک

پیاده میگرفت از دشمنان سر که سرش از تیغ کین بگرفت افسر

ز پا افتاد مرد آهنین چنگ به تیغ دشمن اندر پهنه جنگ

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه