لهوف منظوم، یا، (معراج المحبه) صفحه 85

صفحه 85

در این حاجت به من منّت گذارید یکی از مسلمینم برشمارید

به دو گفتند قوم ای خامس آل کنون بر دامنت بند است چنگال

محالست اینکه به رهانیمت از دست نه بتوانی از این میدان برون جست

اگر تنها و کرداری مددکار رهائی نیست ز این رزم و پیکار

لهیب عشق چون برزد زبانه عطش آمد در این گوهر بهانه

دوم حاجت بدان خونخوار کافر چنین فرمود آن میراب کوثر

عطش بربوده از تن هوش و تابم همانا شایق یکجرعه آبم

جگر تفتیده چشمم گشته تاریک به جانان وصل جان گردید نزدیک

به آبی گر کنیدم میهمانی به کوثر میکنمتان میزبانی

کنید ار هستتان خوفی ز محشر بدین حاجت ادا حقّ پیمبر

ابر آب آفرین آن قوم میشوم همی گفتند بادا، بر تو معلوم

که گر دنیا سراسر پر شود آب نخواهی گشت از آن آب، سیراب

سوم حاجت خدیو افسر و تخت به گفت ای گمرهان آهنین رخت

ابا این لشکر انبوه خونخوار چسان رزم آورد یکتن دل افکار

یکایک اندر آئیدم به میدان که شاید کار رزم افتد به آسان

یکی فریاد زد زان جمع لشکر به شاه تشنه لب، شمر بد اختر

که ای فرزند شاه عشق مأوا مر این حاجت قبول آمد بر ما

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه