لهوف منظوم، یا، (معراج المحبه) صفحه 87

صفحه 87

سپه پیچیده، بر هم همچو طومار نه صف بر جا نه لشکر نه سپهدار

ملخ‌سان آن گروه سست پیمان پراکنده شدند اندر بیابان

به خون آمد شناور ذو الجناحش گهی در قلب و گاهی در جناحش

همی فرمود در هنگامه جنگ که مرگ اولی بود از بردن ننگ‌

رفتن آن بزرگوار به شطّ فرات‌

-1

عطش زور آور آمد بر تن عشق که تار افتاد چشم روشن عشق

ربودش تشنگی از دست چاره ز میدان سوی آب افکند باره

فرات از دیدن آن شاه ذیجود غبار غم گرفت و شد گل آلود

براق عشق را پیغمبر عشق مخاطب کرد و گفت ای صرصر عشق

بنوش آب ای براق پر شکسته که هستی از عطش نالان و خسته

سمند از آب سر بگرفت بالا بر من عشق، گفت ای شاه والا

گوارا نیست بر من آب کوثر تو باشی تشنه، ای سبط پیمبر

کفی از آب آن میراب رحمت همی بگرفت با صد رنج و رحمت

رها شد تیری از آن قوم میشوم ابر حلقوم آن سلطان محروم

نخورد آب و دهانش گشت پرخون شد آن فلک نجات از آب بیرون

جگر تفتیده و تن پر جراحت به مرکز شد ز بهر استراحت

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه