مصائب راس الحسین علیه السلام: روضه ها و مصیبت های سر مطهر حضرت امام حسین علیه السلام صفحه 149

صفحه 149

ماجرای حضرت رقیه علیهاالسلام بطور مشروح

اشاره

امام حسین علیه السلام دخترک کوچکی داشت که او را بسیار دوست می داشت و نیز او پدر را بسیار دوست می داشت، بعضی گفته اند نامش «رقیه» بود، او سه ساله بود و همراه اسیران در شام به سر می برد، و از فراق پدر، شب و روز گریه می کرد، به او می گفتند: پدرت به سفر رفته است، شبی پدر را در خواب دید، وقتی که از خواب بیدار شد، بی تابی شدید کرد و گفت: «پدرم را بیاورید، نور چشمم را می خواهم». اهلبیت علیهم السلام هر چه او را نوازش دادند تا آرام شود، آرام نگرفت و آنچنان با سوز می گریست، که همه اهلبیت علیهم السلام به گریه افتادند، به صورتشان می زدند و خاک بر سر می ریختند، و موهای خود را پریشان می کردند، یزید صدای گریه آنها را شنید، گفت: چه خبر است؟ جریان را به او گفتند، گفت: «سر پدرش را برای او ببرید و جلو او بگذارید تا آرام شود». سر بریده امام حسین علیه السلام را در میان طبقی گذاشتند و روی آن را با حوله ای پوشاندند، و نزد رقیه علیهاالسلام آوردند و در جلو او گذاشتند. رقیه علیهاالسلام گفت: این چیست؟ من پدرم را می خواهم، غذا نمی خواهم. گفتند: پدر تو در همین جا است.

رقیّه علیهاالسلام، حوله را برداشت، ناگهان سر بریده ای را دید، گفت: این سر

کیست؟ گفتند: سر پدرت می باشد.

سر را برداشت و به سینه اش چسبانید و می گریست و چنین می گفت:

یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الّذی خَضَبَکَ بِدِمائِکَ؟

«ای بابا جان! چه کسی تو را به خونت رنگین کرد؟».

یا اَبَتاهُ! مَن ذَا الّذی قَطَعَ وَرِیدَکَ؟

«بابا جان! چه کسی رگهای گردنت را برید؟».

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه