مصائب راس الحسین علیه السلام: روضه ها و مصیبت های سر مطهر حضرت امام حسین علیه السلام صفحه 183

صفحه 183

فرات انداخت، برادر کوچک برخاست و سر برادر را بدست گرفت و آن را می بوسید، حارث به سوی او متوجه شد و سر را از او گرفت و شمشیر بر گردن او زد، سر او نیز از بدن جدا شد، جسد او را نیز به آب افکند، سرها را در توبره خود نهاد و با شتاب به قصر فرمانداری نزد ابن زیاد برد، سرها را نزد او گذاشت.

ابن زیاد گفت: این سرها از آن کیست؟ حارث گفت: سرهای دشمنان تو است، به آنها دست یافتم و کشتم و سرشان را نزد تو آوردم تا به وعده خود (جایزه) وفا کنی و پاداش جزیل مرا بدهی.

ابن زیاد گفت: کدام دشمنانم؟ حارث گفت: پسران مسلم علیه السلامهستند.

ابن زیاد دستور داد سرها را شستند و پاکیزه نمودند و در میان طبق جلو او گذاردند، سپس ابن زیاد به حارث گفت: «وای بر تو، آیا از خدا نترسیدی که دو کودک بی گناه را کشتی...».

آنگاه ابن زیاد به ندیم خود بنام «مقاتل» که از محبّین اهل بیت علیهم السلام بود گفت: این ملعون بدون اجازه من این دو کودک را کشته است او را به همان مکانی که آنها را کشته ببر و بهر نحوی که خودت می خواهی او را بکش. مقاتل از این مأموریت بسیار خوشحال شد، شانه های حارث را محکم بست، و با پای برهنه و سر برهنه در کوچه های کوفه او را عبور می داد، و سرهای نازنین طفلان مسلم علیه السلام نیز همراهش بود، و در کوچه ها و جادّه ها فریاد می زد:

«اَیُّها النّاسُ هذا قاتِلُ الصَّبِیَّیْنِ». ای مردم، این شخص کودکان مسلم را کشته است. مردم گریه می کردند و حارث را لعنت می نمودند، جمعیت بسیار جمع شدند و با هم کنار آب فرات آمدند، ناگاه در آنجا دو جنازه غلام و پسر جوان و همسر مجروح و کتک خورده حارث را دیدند و از بی رحمی و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه