- مقدمه 1
- ماجرای توبه رسول 3
- زندگی نامه 8
- نگاهی کوتاه به زندگی نامه و شخصیت حاج رسول دادخواه خیابانی معروف به «رسولِ تُرک» 9
- چند تذکر 14
- خاطره اول 15
- خاطره دوم 17
- خاطره سوم 18
- خاطره چهارم 21
- خاطره پنجم 22
- خاطره ششم 23
- خاطره هفتم 26
- خاطره هشتم 28
- خاطره نهم 29
- خاطره دهم 31
- خاطره یازدهم 34
- خاطره دوازدهم 35
- خاطره سیزدهم 35
- خاطره پانزدهم 37
- خاطره چهاردهم 37
- خاطره شانزدهم 38
- خاطره هفدهم 40
- خاطره هجدهم 41
- خاطره نوزدهم 43
- خاطره بیستم 46
- خاطره بیست و یکم 47
- خاطره بیست و دوم 49
- خاطره بیست و سوم 50
- خاطره بیست و چهارم 52
- خاطره بیست و پنجم 52
- خاطره بیست و ششم 56
- خاطره بیست و هفتم 61
- خاطره بیست و نهم 64
- خاطره بیست و هشتم 64
- خاطره سی ام 65
- خاطره سی و یکم 66
- خاطره سی و دوم 67
- خاطره سی و سوم 68
- خاطره سی و چهارم 69
- خاطره سی و ششم 70
- خاطره سی و پنجم 70
- خاطره سی و هفتم 72
- خاطره سی و هشتم 73
- خاطره سی و نهم 74
- خاطره چهلم 75
- رحلت 76
- رحلت 76
- همان شب در نجف اشرف! 78
- تشییع جنازه 80
- خواب مرحوم خطایی 81
- دستوری برای عاشق شدن 83
- آخرین کلام 84
- ماجرای شیعه هندی 84
- فرازی از زیارت ناحیه مقدسه 87
- پی نوشت ها 87
دستوری برای عاشق شدن
دو سه ماه پیش از این به خانه یکی از دوستانم رفته بودم. ایشان یکی از دبیرهای خوب و باصفای آموزش و پرورش تهران است. او آدمی بسیار پاک و با ایمان و با تقواست. وی مدّتی است که با تعدادی از نوجوانان و جوانان بسیجی و بعضی از دانش آموزان دبیرستانشان
یک جلسه و هیئتی را به راه انداخته اند. آنها هفته ای یک بار به دور هم جمع می شوند و از نور و پرتو قرآن و احادیث و گفته های اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام قلب ها و دل هایشان را نورانی و با طراوت می کنند.
آنها هر هفته در ابتدا قسمتی از کتاب گناهان کبیره نوشته شهید آیت اللَّه دستغیب و سپس قسمتی از رساله عملیه حضرت آیت اللَّه العظمی بهجت و بعد هم قسمتی از یکی از کتاب های اخلاقی را که تکیه بر اخبار و احادیث داشته باشد می خوانند و در آخر و در انتهای جلسه نیز به روضه خوانی و توسّل به حضرات ائمّه معصومین علیهم السلام می پردازند.
آن شبی که من به خانه دوستم رفته بودم، قرار بود که تا ساعتی دیگر یکی از جلسه های آنها در آن جا برگزار گردد.
پس من هم در آن جا ماندم و بعد از ساعتی اعضای آن هیئت که همه از نوجوانان و جوانان بسیار نورانی و ظاهر الصلاح بودند کم کم جمع شدند که من با نگاه و با مشاهده چهره های نورانی و پاک و با صفای آن نوجوانان و جوانان با ایمان، بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بودم و یک حالت خوب و خوش و با معنویتی پیدا کرده بودم.
من در حال و هوای خودم بودم که دوستم که از قضیه تحقیقات و جستجوهای من پیرامون زندگی نامه رسول ترک آگاه و با خبر بود، بدون هیچ مقدمه و گفت و گوی قبلی از من خواست تا آن شب پیرامون ماجرای رسول ترک برای آنها صحبت کنم. من هم که چاره ای به جز اطاعت نداشتم در ابتدا مقداری در مورد
لحظه های ناب و لحظه های خاص و تکان دهنده صحبت کردم و تأکید نمودم که این لحظه های ناب و خاص، برای همه انسان ها بدون استثناء پیش می آید ولی متأسفانه فقط تعداد کم و انگشت شماری هستند که از این لحظه های تکان دهنده و عبرت آموز بهره می گیرند و به یک باره به قلّه های بلند معرفت و شناخت دست می یابند. سپس در حدود بیست دقیقه درباره توبه رسول ترک و لحظه و علّت توبه اش و بعضی از حالت های او صحبت نمودم.
امّا مقصود اصلی و نهایی ام از اینکه این قضیه را برای شما خواننده عزیز می نویسم این است که آن شب به نظر می رسید همه آن نوجوانان و جوانان به شدّت تحت تأثیرِ ماجرای رسول ترک قرار گرفته باشند. قصّه رسول ترک همه آنها به خصوص یکی از آن جوانان حاضر را به فکر فرو برده بود. آن جوان که از شخصیت و از حالات عاشقانه رسول ترک نسبت به آقا ابا عبداللَّه الحسین علیه السلام بسیار خوشش آمده بود، مدّتی بعد از آن جلسه یک شب رسول ترک را در خواب و رؤیا مشاهده می کند. او در خواب دیده بود که همراه با رسول ترک در یک مکانی نشسته اند و سپس رسول ترک به آن جوانِ با صفای بسیجی گفته بود:
«اگر می خواهی که عاشقِ امام حسین علیه السلام بشوی: تقوا، تقوا، تقوا.»