کرامات الحسینیه جلد اول صفحه 122

صفحه 122

به او گفتم : مرا هر چه زودتر به مریض خانه برسان ، او مرا به مریضخانه برد .

دکتر گفت : مثل اینکه پاهای شما ضربه شدیدی خورده و خون از جریان افتاده اگر موفق بشویم خون را به جریان بیندازیم با ماساژ دادن درد پای شما دفع می شود .

آنها تا شب پاهای مرا ماساژ می دادند ولی نه خون به جریان افتاد و نه درد پای من بهتر شد دکتر معالجم گفت : شما اگر اصل جریان پایتان را بگوئید ، ممکن است در معالجه اش مؤ ثر باشد .

من جریان را برای او گفتم ، او گفت

: شما ترسیده اید ، چیزی نیست خیالم را راحت کردی ، ولی درد پا مرا بی طاقت کرده بود ، قرصهای مسکن ابداً تأ ثیری نداشت .

اواخر شب نمی دانم به خواب رفته بودم یا اینکه بیدار بودم دیدم در اطاق باز شد این دفعه سه نفر نقابدار وارد اطاق شدند پرستار هم ایستاده بود ! ! !

اما مثل اینکه او آنها را نمی دید اول یکی از آنها صورتش را باز کرد دیدم همان مردیست که شب قبل پاهایم را فشار داده بود .

به من گفت : تا بحال با شماها حرف نمی زدم چون مردمی که تا این حد نافهمند نباید با آنها حرف زد ولی حالا مجبورم به تو چند چیز را بگویم :

اولاً ما همان سه نفری هستیم که به خاطر جسارتی که آن هفت نفر زن به عاشوراء و حضرت حسین بن علی (ع ) کرده بودند آنها را تنبیه کردیم .

ثانیا بدان که پاهای تو ولو توبه کنی خوب نمی شود و اگر آنها را قطع نکنند تو از بین می روی در این بین آن دو نفر هم نقابها را از صورت برداشتند و آن شخص که با من حرف می زد به یکی از آنها گفت : حالا به خاطر اینکه زنش را سیلی زده و هم موضوع را درست باور نمی کند یک دستش را تو فشار بده و دست دیگرش را او فشار بدهد ، تا دیگر پا نداشته دستهم نداشته باشد دنبال این کارها برود و دست هم نداشته باشد که سیلی به صورت زنش بزند آنها دست مرا فشار دادند من داد

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه