کرامات الحسینیه جلد اول صفحه 76

صفحه 76

پدر و مادرش آرزوی مرگش را داشتند چون هم خودش و هم آنان ناراحت بودند .

پس از پایان عزاداری گردنش را بمنبر می بندند و

می گویند یا حسین از خدا بخواه که این بچه را تا فردا یا مرگ یا شفای ده .

ما خواب بودیم که ناگهان از صدای غرش همه بیدار شدیم دیدیم بدن بچه می لرزد و بلند می شود و می افتد و نعره می زند ما پریشان شدیم .

مادر به عالم تاب گفت : بچه را به خانه رسان که آنجا بمیرد تا پدرش که عصبانیست اعتراض نکند مادر بچه را در بر گرفت از شدت لرزش بچه مادر هم می لرزید تا اینکه منزلش رفتم لرزش بچه تا سه چهار روز ادامه داشت پس از این لرزشهای متوالی گوشتهای زیادتی آب شد و سینه و پشت او صاف گردید بطوریکه هیچ اثری از بر آمدگی نماند .

چندی قبل که بزیارت باتفاق مادرش بعراق آمده بود او را ملاقات کردم جوان رشید و بلندقدی شده بود . (29) حسین جان گر تهی دستم بدل مهر ترا دارم

ندارم صبر و آرامی چو در عشقت گرفتارم

گدای کوی تو دارد مقام بی نیازی را

من این سرمایه جاوید را از دست مگذارم

نبودم بر حذر آنی ز دام صیل نفسانی

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه