کرامات الحسینیه جلد دوم صفحه 48

صفحه 48

در روز عاشورا مردم از اطراف و اکناف شهر و روستاها به حسینیّه ها هجوم آورده بودند که اقامه عزاداری کنند و بعد از عزاداری سفره ای پهن می کردند و اطعام می دادند خوب چون جمعیت زیاد بود در حسینیه هم جانبود مردم در کوچه گاهی برای نوبت گرفتن و تناول غذا مانع از عبور و مرور ماشین و خودروها می شدند تا اینکه وارد کوچه شوند و گاهی از ازدحام عبور وسائل طول میکشید در این اوقات ماشینی از راه می رسد و شلوغی مانع رفتن او می شود یکی از سرنشینان آن ماشین به تندی می پرسد چه خبر است که این گذر آنقدر شلوغ است ؟

یکی میگوید : مردم آمده اند از غذای امام حسین ع تناول کنند . آن سرنشین که زنی تهرانی بود گفت خاک برسرتان گُشنه گداها خجالت نمی کشید ؟ بروید گم شوید چه شلوغی کرده اند ؟ !

این زن به ظاهر اشرافی باگستاخی و بی حیائی به خود اجازه میدهد که به مهمانان آقا ابی عبداللّه الحسین ع زخم زبان بزند تا به این وسیله راه باز شود و برود ، ولی فردای آن روز که روز یازدهم محرم بود میگوید من در قسمت آخر آشپزخانه

حسینیّه به نظافت و نظم اثاثها مشغول بودم تازه خورشید میخواست سوبزند که احساس کردم کسی درب حسینیّه را می زند من خیال کردم رفقاهستند درب را باز کردم زنی را دیدم که چهره ای اشک آلود و پریشان التماس کنان که اجازه دهید داخل حسینیّه شوم ، گفتم چرا ، گفت مرا راه دهید برای شما میگویم ، وقتی که وارد شد انگشت خود را با آب دهان ترمی کرد و می مالید بر روی چهار چوب درب حسینیّه و میخورد و مرتب می گفت آقاجان حسین جان غلط کردم نفهمیدم مرا ببخش و با این کلمات در پیشگاه امام حسین ع عذر خواهی می کرد و بعد ، از کیف دستی خود دستمالی درآورد مقداری از خاک درگاه را در آن ریخته آن را گره زده و در کیفش نهاد و بعد از من درخواست کرد که اگر غذائی از دیروز باقی مانده به من بده ، من گفتم خیر چیزی از غذای دیروز نمانده باید همان دیروز برای صرف غذا می آمدید دیدم آن زن مقداری به سر و صورت خود زد و اشک ریزان ، با صدای گره خورده گفت دیروز از تهران برای دیدار فامیلم به یزد آمدم ماشین ما از این کوچه میگذشت جمعیت فشرده بود گفتم برای چه این مشکل بوجود آمده ؟ گفتند در حسینیّه نهار میدهند ، من هم از روی نادانی و غرور حرفهای ناروایی زدم . ولی شب در عالم خواب دیدم که هوا بیرحمانه گرم است و من از شدت تشنگی گلویم می سوزد و چشمهایم فضا را تیره می بیند و می

خواهم از جوار همین حسینیّه بگذرم در عالم رؤ یا دیدم درب حسینیه باز است و سید بزرگواری در کنار چهار چوب در ایستاده وهر کسی که عازم حسینیّه است از این آقا براتی و اجازه نامه ای میگیرد و داخل می شود و همچنین روبروی آن آقا بانوئی مجلل به همین کیفیت نوشته ای به زنان میدهد تا وارد شوند من پیش رفتم به آن خانم گفتم نوشته ای هم به من بدهید تا وارد شوم ایشان با حالی متاءثر فرمود شما به مهمانهای ما اهانت کرده ای چطور انتظار دست خط ما را داری ؟

من از شدت شرمندگی و عطش از خواب بیدار شدم و تا صبح خواب به چشمم راه نیافت و با خود فکر میکردم که در چه محلی به عزاداران جسارت کردم تا اینکه ماجرای روز گذشه در نظرم آمد ، حالا اگر غذائی وجود دارد به من بدهید .

گفتم : هیچ غذائی وجود ندارد دیدم رفت تکه های نان که آلوده بود بدست گرفت و شست و خورد و در و دیوار حسینیّه را با گریه می بوسید بطوری که مرا سخت منقلب و گریان ساخت و میگفت ای خاندان عصمت و طهارت و ای عزیز زهرا مرا ببخش . (24) دلم می خواد کبوتر بام حسین بشم من

فدای صحن و حرم ونام حسین بشم من

دلم می خواد پربزنم توصحن و بارگاهش

دلم می خواد فدابشم میون قتلگاهش

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه