کرامات الحسینیه صفحه 333

صفحه 333

بر نوک نی چو راءس منیرت بدید و گفت

بر من نگر که روی دلم هست سوی تو

گریه امام زمان

جناب حجّه الاسلام آقای قاضی زاهدی گلپایگانی گفت من در تهران از جناب آقای حاج محمّد علی فشندی که یکی از اخیار تهران است . شنیدم که می گفت : من از اول جوانی مقیّد بودم که تا ممکن است گناه نکنم و آن قدر به حجّ

بروم تا به محضر مولایم حضرت بقیه اللّه روحی فداه مشرّف گردم لذا سالها به همین آرزو به مکّه معظّمه مشرف می شدم .

در یکی از این سالها که عهده دار پذیرائی جمعی از حجّاج هم بودم ، شب هشتم ماه ذیحجّه با جمیع وسائل به صحرای عرفات رفتم تا بتوانم یک شب قبل از آنکه حُجّاج به عرفات می روند ، من برای زوّاری که با من بودند جای بهتری تهیّه کنم . تقریبا عصر روز هفتم وقتی بارها را پیاده کردم و در یکی از آن چادرهائی که برای ما مهیّا شده بود مستقر شدم و ضمنا متوجّه گردیده بودم که غیر از من هنوز کسی به عرفات نیامده یکی از شرطه هائی که برای محافظت چادرها آنجا بود نزد من آمد و گفت : تو چرا امشب این همه وسائل را به اینجا آورده ای مگر نمی دانی ممکن است سارقین در این بیابان بیایند و وسائلت را ببرند ؟ ! به هر حال حالا که آمده ای باید تا صبح بیدار بمانی و خودت از اموالت محافظت بکنی .

گفتم : مانعی ندارد ، بیدار می مانم وخودم از اموالم محافظت می کنم . آن شب در آنجا مشغول عبادت و مناجات با خدا بودم و تا صبح بیدار ماندم تا آنکه نیمه های شب بود که دیدم سیّد بزرگواری که شال سبز به سر دارد ، به در خیمه من آمد و مرا به اسم صدا زد و گفت : حاج محمّد علی سلامٌ علیکم ، من جواب دادم و از جا برخاستم . او وارد خیمه شد و پس از

چند لحظه جمعی از جوانها که هنوز تازه موازصورتشان بیرون آمده بود مانند خدمتگزار به محضرش رسیدند ، من ابتدا مقداری از آنها ترسیدم ولی پس از چند جمله که با آن آقا حرف زدم محبّت او در دلم جای گرفت و به آنها اعتماد کردم ، جوانها بیرون خیمه ایستاده بودند ولی آن سیّد داخل خیمه شده بود . او به من رو کرد و فرمود : حاج محمّد علی خوشا به حالت ، خوشا به حالت . گفتم : چرا ؟

فرمود : شبی در بیابان عرفات بیتوته کرده ای که جدّم حضرت سید الشهداء اباعبد اللّه الحسین ع هم در اینجا بیتوته کرده بود گفتم در این شب چه باید بکنیم ؟

فرمود : دو رکعت نماز میخوانیم ، پس از حمد یازده قل هواللّه بخوان لذا بلند شدیم و این کار را با آن آقا انجام دادیم ، پس از نماز آن آقا یک دعائی خواند ، که من از نظر مضامین مثلش را نشنیده بودم ، حال خوشی داشت اشک از دیدگانش جاری بود ، من سعی کردم که آن دعاء را حفظ کنم ، آقا فرمود : این دعاء مخصوص امام معصوم است و تو هم آن را فراموش خواهی کرد سپس به آن آقا گفتم ببینید من توحیدم خوب است ؟ فرمود : بگو من هم به آیات آفاقیه و انفسیّه به وجود خدا استدلال کردم و گفتم : معتقدم که با این دلائل خدائی هست فرمود : برای تو همین مقدار از خدا شناسی کافی است . سپس اعتقادم را به مسئله ولایت برای آن آقا عرض کردم فرمود

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه