توفان کربلا صفحه 2

صفحه 2

چون حسین علیه السلام در کربلا منزل کرد فرمود: نام این سرزمین چیست؟ گفتند: عقر. فرمود: بار خدایا، به تو پناه می برم از عقر (پی کردن).در تذکره سبط بن جوزی آمده است که

حسین علیه السلام پرسید: این زمین چه نام دارد؟گفتند: کربلا، و آن را زمین نینوا نیز خوانند که دهی است در آن.در ملهوف است که چون بدان جا رسید فرمود: نام این سرزمین چیست؟ گفتند: کربلا.گفت: بار خدایا من از کرب و بلا به تو پناه می برم. این جا کرب و بلا نهان است. بار بگشایید که این جا منزلگاه ماست. هم این جا خون ما بر زمین می ریزد و این جا گورستان ماست و از همین جا برانگیخته می شویم. جدّم رسول خدا صلی الله علیه وآله به من چنین وعده فرموده است.پس همه فرود آمدند و حرّ و یارانش نیز در آن سوی دیگر منزل کردند.در کشف الغمه گوید: آن دسته فرود آمدند و بارهای خود بر زمین نهادند و حرّ نیز سپاهش را در برابر حسین علیه السلام پیاده کرد و آن گاه به عبیدالله بن زیاد نامه نوشت و اردو زدن حسین علیه السلام در کربلا را به وی خبر داد.در مروج الذهب گوید: حسین علیه السلام با پانصد سوار و صد پیاده از خویشان و یاران خود در کربلا فرود آمد.در بحارالانوار است که زهیر گفت: ما را ببر تا در کربلا منزل کنیم که بر کرانه فرات است. آن جا می مانیم و اگر با ما نبرد کردند با آنها نبرد کنیم و از خداوند یاری خواهیم.چشمان حسین علیه السلام اشکین شد و فرمود: بار خدایا از کرب و بلا به تو پناه می برم.سپس در آن جا فرود آمد و حرّ با هزار سوار در برابرش اردو زد.آن گاه حسین علیه السلام کاغذ و دوات خواست

و به سران موافق کوفه چنین نامه نوشت:از حسین بن علی علیه السلام به سلیمان بن صرد، مسیّب بن نجبه، رفاعه بن شدّاد،عبدالله بن والی و جماعه کوفیان.اما بعد، شما می دانید که رسول خدا صلی الله علیه و آله در زندگانی خود فرمود: هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال شمارد و پیمان خدا را بشکند و سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله را مخالفت کند و در میان یندگان خدا بناحق عمل کند،-هر کس چنین سلطانی ببیند و دربرابراو به کردار یا گفتار اعتراض نکند بر خداوند لازم آید که او را همنشین وی کند. هان ای مردم! این زمامداران به فرمانبری شیطان چسبیده اند، فرمان خدا را وا نهاده اند،فساد وتباهی آشکارساخته اند،حدود الهی را به یک سو نهاده اند، بیت المال را از آن خود ساخته اند، حرام خدا را حلال و حلال خدا را حرام کرده اند، و من سزاوارترین اعتراض کننده ام. شما خود به من نامه نوشتید و نامه هایتان به من رسید و فرستادگان شما نزد من آمدند و خبر بیعت شما را آوردند و گفتند عهد کرده اید مرا به دشمن نسپارید و وانگذارید. اینک اگر بر بیعت خود باشید درست رفته اید. من حسین بن علی پسر فاطمه دختر رسول خدایم. جانم با جان شماست و خاندانم با خاندان شما و شما با من همدرد باشید. اگر هم به پیمان خود عمل نکنید و بیعت مرا از گردن خود فرو نهید از شما بعید نیست که این کار را با پدر و برادر و پسر عموی او کرده اید...نامه

را پیچید و مهر نهاد و به قیس بن مسهر صیداوی داد و او را روانه کرد.آن جا که منزل کرده بودند یکی از یاران به نام هلال بن نافع پیش جست و گفت:ای پسر رسول خدا! تو خود می دانی که جدّت رسول خدا صلی الله علیه وآله نیز نتوانست مهر خویش را به همه مردم بچشاند و هر چه را می خواهد بدانها کار فرماید. در میان آنها کج دلانی بودند که وعده یاری می دادند و سپس پیمان شکنی می کردند....به خداوند از مقدّرات الهی هراس نداریم و لقای پروردگار خود را ناخوشایند ندانیم و بر قصد و بینایی خود بجاییم. با دوستان تو دوستیم و با دشمنان تو دشمنیم.پس برپا خاست و گفت: به خدا! ای پسر رسول خدا، خداوند بر ما منّت نهاد که پیش روی تو پاره پاره شویم و روز قیامت جدّت خود شفیع ما شود. مردمی که زاده دختر پیغمبر خود را از دست دادند رستگار نشوند.چون حسین علیه السلام در کربلا فرود آمد حرّ نیز در برابر او اردو زد و آن گاه خبر توقف امام در کربلا را برای ابن زیاد نوشت.ابن زیاد پس از خبر یافتن از توقف امام در کربلا به امام چنین نامه نوشت:اما بعد، ای حسین! به من خبر رسیده که در کربلا منزل گرفته ای. یزید برای من نوشته است که سر بر بالین ننهم و سیر نخورم مگر آن که تو را به لقای خدای فرستم یا آن که تسلیم حکم من و حکم یزید بن معاویه شوی. والسلام.چون نامه به حسین علیه السلام رسید و آن را خواند،

به دور افکند و فرمود: آنان که رضای خلق را به خشم خدا خریدند رستگار نشوند.آن که نامه را آورده بود پاسخ خواست. امام فرمود:او نزد من پاسخی ندارد، چه خشم خداوند بر او محقّق است.فرستاده نزد ابن زیاد بازگشت و آنچه را گذشته بود بازگفت و خشم ابن زیاد بر امام علیه السلام افزون گشت.س_رزم_ی_ن ک_رب_لا قربانگ_ه ی_اران ماست ب_ار ب_گش_ایی_د این ج_ا کعبه جانان م_استاین منای عش_ق و من_زلگاه جاوی_دان م_است بار بگشایی_د و بربندید چشم از هر چه ه_ستخون ما ب_ر مح_و آیین ستم ب_ره_ان م_است زود باشد ک_ای_ن زمین از خون ما دری_ا شودبر سر نی ها س_ر م_ا ش_اهد پیم_ان م_است بر س_ر پیمان ب_ا حق از سر و جان بگ_ذریمعصمت دین را نگهبان پیک_ر ع_ری_ان م_است گرچه جسم ما به خون غلطد در این صحرا ولیبی خب_ر از ای_ن که پشتیبان ما ی_زدان ماست ت_ا نم_اند ماج_رای این شه_ادت ن_ات__م_امبی خبر از این که پشتیب_ان م_ا ی_زدان ماست خ_ص_م خواهد محو سازد جلوه م_ا را ول_یتا قیامت چون مؤی_د دست بر دام_ان م_است ک_شته م_ی گردیم ما در راه دین و ع_الم_یسید رضا مؤید

سپاه دشمن صف می آراید

اشاره

فردای آن روز عمربن سعد بن ابی وقّاص در رأس چهار هزار سوار از کوفه به کربلا آمد.چون عمربن سعد به کربلا رسید در نینوا اردو زد و از عروه بن قیس خواست نزد حسین علیه السلام برود و از او بپرسد: از چه روی به این سرزمین آمده ای و چه می خواهی؟عروه از کسانی بود که برای حسین علیه السلام نامه نوشته بود و به همین سبب شرم داشت نزد آن حضرت برود.عمربن

سعد پس از نپذیرفتن عروه این پیشنهاد را به همه فرماندهانی که پیشتر به حسین علیه السلام نامه نوشته بودند عرضه کرد، اما آنان نپذیرفتند. پس کثیربن عبدالله شعبی داوطلب این کار شد او به خیمه گاه یاران حسین علیه السلام رفت، ولی به ملاقات آن حضرت توفیق نیافت.پس از او قره بن قیس حنظلی به اردوی امام رفت و با امام ملاقات کرده، پیغامی که داشت رساند.حسین علیه السلام او را فرمود: همشهریان شما برای من نوشته اند که بیا. اینک اگر مرا خوش ندارید بازمی گردم.فرستاده عمربن سعد برگشت و خبر این دیدار را آورد.عمربن سعد پس از شنیدن ماجرا گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ با او و کشتن او معاف بدارد. سپس برای عبیدالله بن زیاد چنین نوشت:بسم الله الرحمن الرحیم اما بعد، من تا به منزل رسیدم. کسی را نزد حسین فرستادم و پرسیدم چرا آمده و چه می خواهد گفت: اهالی این بلاد به من نوشتند و کسانی فرستادند و مرا خواستند و من آمدم. اگر مرا خوشایند ندارند و از آنچه فرستاده هایشان به من گفتند پشیمانند از نزد آنها بازمی گردم.نامه را برای ابن زیاد بردند و چون آن را خواند گفت: اکنون که او را در چنگ داریم امید رهایی دارد.سپس برای عمربن سعد چنین نوشت:نامه تو به من رسید و آنچه را در آن گفته بودی فهمیدم به حسین پیشنهاد کن که خود با همه اصحابش با یزید بیعت کند پس از آن که چنین کرد خواهیم دید که چه کنیم. والسلام.چون پاسخ برای عمربن سعد آمد وی گفت: بیم آن دارم که ابن زیاد

صلح و عافیت نخواهد.ابن سعد پیشنهاد عبیدالله را نزد حسین نبرد، زیرا می دانست او هرگز بیعت نمی کند.در آن سوی، عبیدالله پس از فرستادن این نامه مردم را در مسجد کوفه گرد آورد و بر منبر رفته گفت:ای مردم! شما خاندان ابوسفیان را آزمودید و آنان را همان گونه که خواستید یافتید... یزید مردمان را گرامی می دارد و آنان را توانگر می کند. او صدصد به حقوق شما افزوده و به من نیز فرموده آن را بیفزایم و شما را به جنگ حسین بفرستم. از او فرمان برید و اطاعتش کنید.پس از منبر فرود آمد و هدایای فراوانی به مردم داد و آنان را به کمک عمربن سعد و برای جنگ با حسین علیه السّلام فرستاد.عبیدالله پی درپی لشکر می فرستاد و تا ششم محرّم بیست هزار سوار نزد عمربن سعد فراهم شد.سپس شبث بن ربعی را نزد خود خواند و در پی واداشتنش به همکاری، او را نیز با هزار سوار روانه کربلا ساخت.در بحارالانوار است که ابن زیاد همچنان برای عمر بن سعد لشکر می فرستاد تا آن که سی هزار نفر از سواره و پیاده نزد او گرد آمدند.شش روز از محرّم گذشته بود و عبیدالله همچنان عمربن سعد را به جنگ با حسین علیه السلام تشویق می کرد. او برای ابن سعد چنین نوشت:اینک هیچ بهانه ای از نظر شما سپاهیان برای تو باقی نمانده است. بدان که هر صبح و هر پسین خبر تو را به من می دهند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه