از مباهله تا عاشورا صفحه 147

صفحه 147

سپس وصيتهاي خود را كرد «1») به او اشاره كرد خم شود پس با او مدت زيادي نجوي كرد تا حضرت باز بيحال شد؛ علي عليه السلام بيرون آمد پرسيدند ماالّذي أوعز إليك يا أباالحسن؟ اي اباحسن چه چيزي به تو آموخت فرمود: علّمني ألف باب من العلم فتح لي من كلّ باب ألف باب، و أوصاني بما أنا قائم به إن شاء اللّه تعالي «2»

هزار باب از علم را، به من تعليم نمود و از هر بابي هزار باب براي من گشود و چيزهائي برايم توصيه نمود كه انشاءاللّه با بهترين وجه، به آنها عمل خواهم نمود (و از ميدان آزمون خداوند پيروزمندانه بيرون خواهم آمد).

وقتي بيماري رسول خدا صلي الله عليه و آله سنگين شد و أجلش رسيد؛ علي عليه السلام بالاي سرش حاضر بود به او فرمود: ضع رأسي في حجرك يا علي فقد جاء أمر اللّه «3»

اي علي سرم را روي دامنت بگذار كه، أمر خدا رسيد.

رسول خدا صلي الله عليه و آله در گذشت در حالي كه دست راست علي عليه السلام زير چانه آن حضرت بود و آن را بلند كرد و به صورتش ماليد و چشمش را بسته رو به قبله نمود ومشغول كارهاي بعدي شد. «4

«9- پرسش شرم آور»

«9- پرسش شرم آور» جرئت و جسارت آنها به جائي رسيده بود كه از زندگي داخلي و زيرلحافي رسول خداجويا ميشدند، چناچه دركتاب اصول كافي آورده است، روزي ابابكر و عمر پيش ام سلمة آمدند گفتند: اي ام سلمه! تو پيش از رسول خدا بامرد ديگري (ازدواج كرده) بودي، در خلوت فرق ميان اين دوتارا، چگونه مي‌بيني؟! گفت: مانند مردان ديگر، سپس ازپيش ام سلمه رفتند.

ام سلمه ازترس اينكه دراين باره آيه‌اي نازل شود پيش دستي كرده جريان را به حضرت خبرداد: فغضب رسول اللّه حتّي تربّد وجهه، وإلتوي عرق الغضب بين عينيه، و خرج و هو يجرّ ردائه حتّي صعدالمنبر رسول خدا از اين كنجكاوي آنها طوري عصباني شد كه صورت مباركش سرخ شده و رگ عصبانيت در ميان دو چشمانش گره خورد، از خانه بيرون آمد در حالي كه يك طرف ردايش بر زمين كشيده مي شد به مسجد رفت، انصار بلا فاصله بااسلحه حاضرشدند وحضرت امر فرمود: لشكريان حاضر شوند.

پس ازحمد و ثناي الهي فرمود: اي مردم چه شده است كه عده‌اي در صدد دانستن عيب منند و (سعي مي‌كنند از من عيبي به دست آورند) به خدا قسم من گرامي ترين شمايم از حيث نسب، و پاك ترينم از نظر مولد، و پارساترين شمايم در نهانها (و در پشت پرده ها) به خدا سوگند هركس از من پدرش را بپرسد من پدر واقعي او را مي‌گويم.

مردي بلند شد پرسيد پدر من كيست؟! فرمود: فلان چوپان، ديگري سؤال كرد؟

فرمود: پدر تو غلام سياه شما است، در جواب سومي فرمود: همان است كه به او نسبت داده مي‌شوي.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه