از مباهله تا عاشورا صفحه 435

صفحه 435

ترا در رختخوابت سرببرّد و در روز رستاخيزت، ترا نبخشد، به خدا قسم من اميد وارم از گندم عراق نخوري و نصيبت نگردد مگر اندكي! ابن سعد بعنوان استهزاء گفت: جوي عراق برايم بس است. «1»

3- سپس فرمود: ثمّ قال: اين عمربن سعد؟ ادعوا لي عمر! فدعي له، و كان كارهاً لايحبّ أن يأتيه فقال: يا عمر أنت تقتلني؟ تزعم أن يولّيك الدّعيّ بن الدّعي بلاد الرّي و جرجان، و اللّه لا تتهنّأ بذالك أبداً، عهد معهود، فاصنع ماأنت صانع، فإنّك لا تفرح بعدي بدنياً و لاآخرة، و لكأنّي برأسك علي قصبة قد نصب بالكوفة، يتراماه الصبيان و يتّخذونه غرضاً بينهم. فاغتاظ عمر من كلامه، ثمّ صرف بوجهه عنه و نادي بأصحابه:

ماتنتظرون به؟ احملوا بأجمعكم إنّماهي أُكلة واحدة، ثمّ إنّ الحسين دعا بفرس رسول اللّه المرتجز فركبه و عبّأ أصحابه. عمربن سعد كجاست او را صدا زنيد، عمر نمي‌خواست پيش امام آيد (بناچار آمد) حضرت به او گفت: آيا تو مرا مي‌كشي؟! و گمان مي‌كني دعي پسر دعي (عبيداللّه بن زياد) ترا به شهرهاي ري و گرگان استاندار بفرستد! به خدا قسم ابداً آرامش نه خواهي ديد (وبه آرزوهايت نميرسي) اين عهدي است كه به ما رسيده است، هركاري دلت مي‌خواهد بكن (اما بدان) بعد از من نه در دنيا و نه درآخرت، روي شادي را نخواهي ديد و كأنّه (به يقين) مي‌بينم كه سر ترا در كوفه بر ني، نصب كرده‌اند و بچه‌ها آن را با سنگها مي‌زنند و اسباب بازي خود قرار داده‌اند!. عمر از اين حرف امام عصباني شده رو گردانده و به ياران خود فرياد زد منتظر چه هستيد؟ همگي به او حمله كنيد، او به اندازه يك لقمه است (هرچه زودتر از ميان برداريد) سپس امام اسب مرتجز رسول خدا صلي الله عليه و آله را خواست و

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه