لهوف منظوم، یا، (معراج المحبه) صفحه 48

صفحه 48

به بالین شد که آخر زمانش پذیرا گشت از نو میهمانش

ز شوق از پرده دل داد آواز که هذا جدّک ای شاه سرافراز

پرستاران عشق آن خسته را زود بیاوردند نزد شاه ذیجود

غبار از چهره رفتش، دست لولاک چه بودار بودمی من جای آن خاک

همی فرمود سلطان لعمرک و أنت الحر کما سمّتک أمّک

شبیه احمد آن مولای یوسف همی فرمود از روی تاسّف

لنعم الحرّ حرّ بنی ریاح صبور عند مختلف الرّماح‌

بریر بن خضیر و میدان رفتن او

-1

چو شد آن شیره شور محبّت برون از این جهان پر ز محنت

بریر بن خضیر از آن خضر پیمان سکندرسان روان شد سوی حیوان

سمند افکند در ظلمات پیکار دلیلش گشت شمشیر گهربار

به تیغ تیز آن پر شور و بیباک گروهی را فکند از باره بر خاک

ز کرز و نیزه و شمشیر دشمن شکستش مغفر و بدرید جوشن

تنش در جنبش آمد جان به پرواز سلام آورد بر سلطان سرباز

گذشت از خویش و این عیش مکدّر گرفته از دست خواجه خضر ساغر

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه