سلوک عاشورایی : منزل اول: تعاون و همیاری - مجموعه قیام و انقلاب امام حسین تعاون صفحه 18

صفحه 18

امام حسین (ع) هم در مسیری که می‌آمد، به این اصل اساسی عمل می‌کرد که ما از آن تعبیر به «استعانه» می‌کنیم. موقعی که امام حسین (ع) از مکّه به سوی کوفه حرکت کرد، تا روز عاشورا همین‌طور بود و با شکل‌های مختلف این کار را می‌کرد. گاهی برخوردهای شخصی است، گاهی نامه نوشتن است و گاهی هم پیغام دادن است. یعنی از دیگران می‌خواست که در انجام دادن برّ و تقوا به او کمک کنند و از آن طرف، به اثم و عدوان کمک نکنند.

حالا بروم سراغ یکی از پیغام‌هایش؛ وقتی حسین (ع) به ثعلبیه رسید، دید خیمه و وسایلی هست؛ معلوم شد کسی در آنجا مشغول زندگی است. حضرت تشریف آوردند و پیرزنی را دیدند و از او سؤال کردند که اینها برای کیست؟ پیرزن گفت برای وهب و خانواده‌اش؛ آنها نصرانی بودند و مسلمان هم نبودند. در بعضی تواریخ دیده‌ام که حضرت وقتی آنجا رسیدند، نیزه‌شان را در زمین فرو بردند و توقف و استراحت کوتاهی کردند. وقتی می‌خواستند بروند، فرمودند موقعی که وهب آمد به او بگو پیش ما بیاید. در تاریخ نوشته‌اند زمانی که حضرت خواست برود، نیزه را بیرون آورد. بعد از بیرون آوردن نیزه از آن مکان آب سرازیر شد. می‌دانید که در سرزمین حجاز چون آب کم است، بسیار ارزشمند است. آب سرازیر شد؛ پیرزن هم تعجب کرد. پسرش که از راه رسید ماجرا را تعریف کرد که کسی آمد و گفت وقتی پسرت برگشت بگو بیاید پیش ما.

دیگران مسلمان بودند و مسأله تعاون و اعانه از آنها توقّع می‌رفت؛ امّا این که مؤمن و مسلمان هم نبود. معلوم می‌شود وقتی باطن پاک باشد، از انسان دستگیری می‌کنند. وهب ناگهان منقلب می‌شود و به مادرش می‌گوید خدا خیلی به من لطف و عنایت کرده است. بلند شد و تمام بساط را جمع کرد تا خودش را به امام حسین (ع) برساند. در تاریخ می‌نویسند وقتی رسید، خودش را روی پاهای امام حسین (ع) انداخت و شروع کرد به بوسیدن. سرانجام وهب و مادر و همسرش، هر سه اسلام آوردند. حضرت پیغام داد برای اعانه به برّ و تقوا که بیا و کمک کن؛ او هم همراه حسین (ع) به کربلا می‌آید.

روز عاشورا ایستاده بودند و تماشا می‌کردند. چند روزی بود که این جوان ازدواج کرده بود. می‌خواست به میدان برود، اما همسرش ممانعت می‌کرد. هرچه مادر به او می‌گفت برو، ما برای چه اینجا آمده‌ایم؟ تمام زندگی را جمع کردیم، تمام این بیابان‌ها را طی کردیم، خط عوض کردیم و دست از دینمان

مجموعه قیام و انقلاب امام حسین تعاون، ص: 16

برداشتیم برای چه؟ چه‌طور شده است که حالا تو به میدان نمی‌روی؟ اما هرچه مادر ترغیب می‌کرد، همسرش می‌گفت نمی‌گذارم.

بالأخره همسرش به او گفت برویم پیش امام حسین (ع) تا آنجا به تو اجازه دهم. «1» این دو جوان آمدند پیش امام حسین (ع). وهب رو می‌کند به امام حسین (ع) و می‌گوید آقا، من می‌خواهم به میدان بروم، ولی همسرم نمی‌گذارد و می‌گوید من حرف دارم. حسین (ع) رو کرد سمت همسرش و فرمود چه می‌گویی؟ همسر وهب گفت من آمده‌ام خدمت شما و از شما می‌خواهم که دو چیز را ضمانت کنید تا وهب برود. اوّل اینکه اگر او برود، می‌دانم که شهید می‌شود؛ اما من جوانم و در این بیابان کسی را ندارم. شما به من اجازه دهید که بیایم و در خدمت خانواده شما باشم. دوم اینکه وهب که شهید شود، روز قیامت به بهشت می‌رود؛ اینجا باید پیش شما ضمانت دهد که من را هم با خودش به بهشت ببرد. می‌نویسند «فَبَکَی الْحُسَیْنُ (ع)». حضرت شروع کرد های‌های گریه کردن و بعد هم هر دو خواسته همسر وهب را تضمین کرد.

وهب به میدان رفت. عده‌ای از آن منافق‌ها را به درک واصل کرد. آنها یک دست وهب را قطع کردند. چشم همسر وهب به این صحنه افتاد. دید همسرش عجب وضعی پیدا کرده است. دیگر طاقت نیاورد؛ عمود خیمه را برداشت؛ خودِ این دختر وارد میدان جنگ شد. تا چشم وهب به او افتاد مضطرب شد و پرسید چرا آمدی؛ می‌دانید چه جوابی به وهب داد؟ گفت مگر نشنیدی که حسین (ع) فریادش بلند شده است:

«هَلْ مِنْ ذابٍّ یَذُبُّ عَنْ حَرَمِ رَسُولِ الله

»؟ «2» حسین (ع) کمک می‌خواهد ...


__________________________________________________
(1)- به خدا قسم، انسان شرمنده می‌شود که یک عمر بگوید مسلمانم و بعد- نعوذ بالله- علیه اسلام اقدام کند؛ آن‌وقت دو جوان نصرانی تازه مسلمان این‌طور در راه اسلام فداکاری کنند
(2)- اللهوف، ص 115
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه