شخصیت شناسی عاشورا صفحه 155

صفحه 155

زیاد به دلیل کمبود نیرو در کاخ، توان جنگیدن با قبیله ی هانی را نداشت. بنابراین، به شریح گفت:

ای شریح! برخیز و به اتاقی که هانی در آن زندانی است، برو. پس از دیدن سلامتی و زنده بودن او، نزد قبیله ی او برو که در بیرون کاخ ایستاده اند. به آنان بگو که هانی در سلامت کامل به سر می برد و هیچ مشکلی وجود ندارد که از آن نگران باشند.

شریح نمی خواست چنین کند، ولی وقتی با تهدید ابن زیاد روبه رو شد، به اتاقی رفت که هانی در آن زندانی شده بود. هنگامی که وارد اتاق شد، هانی به او گفت:

ای شریح! پیام مرا به قبیله ام برسان و بگو که از اطراف کاخ پراکنده نشوند تا ابن زیاد مرا آزاد کند. اگر چنین نشود، دیگر مرا نخواهند دید و ابن زیاد مرا خواهد کشت.

شریح که معتمد مردم بود، به تردید افتاد که پیام هانی را برساند یا این که به دستور ابن زیاد عمل کند. در این میان، ابن زیاد با تهدید دوباره از شریح خواست که به قبیله ی هانی بگوید که او زنده و تندرست است تا آنان پراکنده شوند. شریح دستور ابن زیاد را اجرا کرد و با صدای بلند فریاد زد:

شما را چه می شود؟ چرا فریاد دادخواهی سر می دهید؟ چرا می خواهید فتنه و آشوب برپا کنید؟ اگر به شما خبر رسیده است که عبیداللّه بن زیاد، بزرگ تان را دستگیر کرده، دروغ است. من به شما می گویم و از من بپذیرید که هانی بن عروه در صلح و صفا با امیر عبیداللّه به گفت و گو نشسته است و جای هیچ گونه نگرانی برای او نیست. او در کمال سلامت به سر می برد.(1)

مردم که او را قاضی و معتمد شهر می دانستند، فریب خوردند و به دلیل اطمینان از گفته های او، پراکنده شدند. اگر شریح، دین خود را به دنیا نمی فروخت و حقیقت را بازگو می کرد، مردم با سربازان اندک کاخ می جنگیدند و دارالاماره را تصرف می کردند. در این صورت با یورش اجتماع کنندگان به کاخ ممکن بود جریان


1- تجارب الامم، ج 2، صص 47 _ 48؛ الفتوح، ج 6، ص 855؛ مروج الذهب، ج 2، ص 61.
کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه