شخصیت شناسی عاشورا صفحه 53

صفحه 53

شام اقامت گزیده بودند، می خواستند با ابن زبیر بیعت کنند. مروان بن حکم نیز به عنوان بزرگ امویان می خواست به مدینه نزد خلیفه برود و از سوی بنی امیه با او بیعت کند و از وی برای امویان، امان نامه بگیرد.

عبیداللّه در میانه ی راه با مروان روبه رو شد و چون از قصد او آگاه گردید، برای تحریک مروان به او گفت:

پناه بر خدا! تو چگونه خود را راضی می کنی که با ابن زبیر پدر خیانت کاران، دست بیعت دهی؟ تو آقای قریش و بزرگ فرزندان عبدمناف هستی. به خدا سوگند! تو به خلافت از ابن زبیر سزاوارتری.

مروان گفت:

پس رأی ونظر تو چیست؟ چه کنم؟

عبیداللّه گفت:

نظر من این است که خودت، عَلم خلافت بر فرازی و مردم را به سوی خویش فراخوانی. من نیز قریش را به این امر راضی می کنم و هیچ یک در این امر مخالفت نخواهند کرد.

مروان این نظر را پذیرفت و بازگشت. عبیداللّه به شام رفت و برای اجرای نقشه ی خود، هماره نزد ضحاک بن قیس، حاکم دمشق می رفت و چاپلوسی می کرد. روزی به ضحاک گفت:

ای ضحاک! من از تو در شگفتم؛ زیرا در حالی که تو بزرگ قریش هستی، خودرا واگذاشته ای و برای ابن زبیر بیعت می گیری؟ مردم تو را بیش تر می پسندند و از تو راضی تر هستند؛ چون تو همیشه پیرو خلیفه بودی و از جماعت، دوری نکردی. در مقابل، ابن زبیر میان مردم تفرقه می افکند. چرا مردم را به خدمت فرا نمی خوانی و از آنان بیعت نمی گیری؟

ضحاک با سخنان ابن زیاد فریب خورد. از این رو، مردم را به سوی خود فراخواند و ادعای خلافت کرد. مردم از این رفتار ضحاک به خشم آمدند و می گفتند:

از ما برای ابن زبیر بیعت گرفته است و حال بی آن که از او گناه و خلافی سر زده باشد، او را از خلافت خلع می کند و خود را خلیفه می داند.

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه