به همین دلیل، نه تنها با او بیعت نکردند، بلکه برای نشان دادن مخالفت خود از فرمان بری او سرباز زدند. ضحاک که اوضاع را چنین دید، از ادعای خود دست برداشت و دوباره برای ابن زبیر بیعت گرفت، ولی کار نخست وی، اعتماد مردم را نسبت به او خدشه دار کرده بود و شامیان با دید دیگری به او می نگریستند.
در این زمان، عبیداللّه مرحله ی دیگری از نقشه ی خود را اجرا کرد. وی نزد ضحاک رفت و به او گفت:
کسی که قصد خلافت دارد، خود رادر شهرها و قلعه ها محصور نمی کند، باید لشکرکشی کنی و سپاهیان را به این سو و آن سو بفرستی. به بیرون گام بنه و سپاه گسیل دار.
ضحاک این بار نیز فریب خورد و به «مرج راهط» لشکرکشی کرد. عبیداللّه که در دمشق بود، به مروان که در «تدمر» بود، نامه نوشت و گفت:
من، مردم را برای بیعت با تو فرا می خوانم. تو نیز لشکرت را به سوی ضحاک گسیل دار.
مروان با سپاهیان خویش به جنگ ضحاک رفت. عبیداللّه نیز با شماری از شامیان به او پیوست و فرماندهی میسره ی لشکر را بر عهده گرفت.(1)
پس از بیست روز درگیری، دو لشکر به جایی نرسیدند، و جنگ به سود هیچ یک از دو طرف نتیجه نداد. عبیداللّه نزد مروان آمد و گفت:
تو بر حق هستی و ابن زبیر و هر کسی که مردم را به سوی او می خواند باطل است. سپاهیان ضحاک نیز از نظر نیرو و فزونی سلاح از تو برترند. پس تو با جنگ نمی توانی بر آنان چیره شوی. تنها راه چاره دست زدن به نیرنگ است که خداوند، آن را برای اهل حق، حلال دانسته است.
با نظر ابن زیاد، مروان طرح دوستی، صلح و بیعت با ابن زبیر را به ضحاک پیشنهاد داد. چون ضحاک جنگ را کنار گذاشت، مروان در حمله ای غافل گیرانه توانست ضحاک را بکشد و به پیروزی برسد. به این گونه، مروان بن حکم با یاری و هم
1- حبیب بن کره می گوید: «ابن زیاد، فرماندهی سواران را بر عهده داشت». تاریخ الطبری، ج 5، ص 539.