قصه کربلا بضمیمه قصه انتقام صفحه 155

صفحه 155

عبد الرحمن به آنان گفت: اگر شما قصد شورش دارید، من شما را تنها نخواهم گذاشت، ولی اگر اطاعت من کنید، بر علیه مختار قیام نمی کنید.گفتند: علت چیست؟عبد الرحمن گفت: من بیم آن دارم که پراکنده شوید و اختلاف کنید و یکدیگر را رها کرده تنها بگذارید، و این در حالی است که دلاوران و سوارن شما با مختار هستند، مگر فلان شخص و فلان شخص با او نیست؟ و مگر بردگان و موالی شما با او نیستند؟ اینها با یکدیگر هستند و اینان بر شما گرانتر از دشمنان شمایند زیرا که اینان شجاعت عرب و دشمنی عجم را جمع کرده اند، اگر لختی شما شکیبائی نشان دهید اهل شام یا اهل بصره خواهند آمد و شما را کفایت کنند، پس بگذارید که دیگران اینان را از میان بردارند و شما خود را درگیر نکنید.آنان گفتند: تو را بخدا سوگند با ما مخالفت مکن و امر را بر ما فاسد مگردان. [ صفحه 639] عبد الرحمن گفت: من هم مردی از شمایم هر زمان تصمیم گرفتید، بپاخیزید.پس با یکدیگر گفتند: در انتظار می مانیم تا ابراهیم بن اشتر بیرون رود، پس آنان صبر کردند تا ابراهیم از کوفه خارج شد و به ساباط رسید [1499] .

شورش

پس بعد از بیرون رفتن ابراهیم بن اشتر، مخالفان مختار شورش کردند و در میدانها گردآمدند، هر رئیس در یک منطقه با افراد تحت سیطره اش گرد آمد.مختار چون از شورش آن جماعت آگاه شد کسی را به نزد ابراهیم بن اشتر فرستاد و از او خواست که با سرعت هر چه تمامتر بازگردد، آنگاه کسی را نزد شورشیان فرستاد و به

آنان گفت: چه می خواهید؟ هر چه می خواهید انجام می دهم.آنان در پاسخ گفتند: ما می خواهیم که تو از امارت کوفه کناره گیری کنی چه آنکه تو مدعی هستی که تو را ابن حنفیه فرستاده است در حالی که او تو را نفرستاده است.مختار گفت: شما از جانب خود هیئتی را به مدینه نزد محمد بن حنفیه بفرستید و من هم هیئتی را می فرستم، آنگاه مهلت دهید تا آن هیئت بازگردد و مطلب برای شما روشن گردد.مختار با اینکار می خواست آنها را قانع کند، تا اینکه ابراهیم بن اشتر به کوفه بازگشته و دفع آنان را بنماید. پس مختار به یارانش دستور داد از حمله خودداری کنند و اهل دهانه ی کوچه ها را بسته بودند و نمی گذاشتند به مختار و یاران مختار آب برسد مگر مقدار کمی، و آن هم در هنگامی که آنها غافل بودند [1500] . [ صفحه 640]

شمر از قبیله ی یمن جدا می شود

پس شمر بن ذی الجوشن نزد قبیله ی یمن آمد و آنان را گفت: اگر در مکان واحدی گرد آمدید که از یک طرف جنگ کنیم، من با شما همکاری خواهم کرد، و گرنه من با شما نخواهم بود، زیرا من در یک کوچه ی تنگ و بصورت پراکنده جنگ نخواهم کرد. از این رو از قبیله ی یمن جدا گردید و نزد قوم خودش در میدان بنی سلول رفت و به آنها پیوست.چون این خبر به مختار رسید مجددأ برای ابراهیم نامه فرستاد، و چون خبر به ابراهیم بن اشتر رسید همان روز در میان سپاهیانش ندا کرد و آنان را امر به رجوع نمود، ابراهیم و سپاهیانش بازگشتند و شب راه پیمودند پس در «سویعه» [1501] فرود آمدند و

قدری استراحت کردند و به راه افتادند و نماز صبح را در «سورا» [1502] خواندند و حرکت کردند و نماز عصر را بر «باب جسر» خواندند، پس آمده و شب را در مسجد بیتوته کردند.شبث بن ربعی قبلا فرزندش را نزد مختار فرستاده و برای او پیغام فرستاده بود که: ما قبیله ی تو و در اختیار توایم، و سوگند به خدا هرگز با تو جنگ نخواهیم کرد، به ما مطمئن باش؛ از این رو شبث از جنگ با مختار ناخشنود بود.چون هنگام نماز رسید، اهل قبیله ی یمن گرد آمدند، هر رئیس گروهی نمی خواست که در امامت نماز رقیبش بر او سبقت گیرد، عبد الرحمن بن مخنف گفت: این اولین نزاع و اختلاف است، کسی را امام کنید که در میان شما مورد قبول [ صفحه 641] همه است زیرا در میان شما سید قراء شهر وجود دارد، رفاعه بن شداد در میان شماست، او را امام نموده و با او نماز بگزارید.پس رفاعه را امام جماعت قرار داده و با او نمازگزارند [1503] .

جنگ با شورشیان

مختار سپاهیانش را در بازار منظم نمود و در آنجا بنائی نبود، و ابراهیم بن اشتر را امر کرد که بسوی قبیله ی مضر رود که رئیس آن شبث بن ربعی و محمد بن عمیر بن طارد بود و آنان در کناسه گرد آمده بودند، و ابراهیم را بسوی اهل یمن نفرستاد زیرا ابراهیم خود از آنان بود و مختار بیم آن داشت که ابراهیم با آنها شدت عمل در جنگ ننماید، و مختار خود متوجه اهل یمن گردید که در میدان سبیع اجتماع کرده بودند و نزد خانه ی عمر و بن

سعید ایستاد و احمر بن شمیط و عبدالله بن کامل را پیشاپیش خود قرار داد و سفارش لازم کرد که از همان راهی که می گوید به میدان سبیع بروند و به آنان گفت: قبیله ی شبام به من خبر داده اند که شورشیان از پشت سر می آیند.آن دو همانگونه که مختار گفته بود عمل نمودند، به اهل یمن خبر رسید که آن دو می آیند، اهل یمن دو دسته شدند و با آن دو فرمانده و یارانشان جنگ سختی نمودند، اصحاب احمر بن شمیط و عبدالله بن کامل پراکنده شدند عقب نشینی کردند و نزد مختار آمدند، مختار سراغ احمر بن شمیط و عبدالله بن کامل را گرفت، آنان اظهار بی اطلاعی کردند.مختار خود بسوی آن گروه حرکت کرد تا به خانه ی ابی عبدالله جدلی رسید و ایستاد و سپس عبدالله بن قراد را با چهارصد سوار به کمک عبدالله بن کامل فرستاد و او را گفت: اگر ابن کامل کشته شده است تو بر سپاهیان فرمانده باش و اگر زنده بود سیصد [ صفحه 642] نفر از یارانت را به او داه و خود با صد نفر بسوی میدان سبیع حرکت کن و از طرف حمام قطن به آنجا حرکت کن.عبدالله بن قراد آمد و عبدالله بن کامل را یافت که با گروهی از یارانش استقامت کرده و می رزمند، سیصد نفر از سپاهیانش را به او واگذار نمود و خود با صد نفر تا نزد مسجد عبدالقیس آمد و یارانش را گفت: من پیروزی مختار را دوست دارم ولی هلاکت اشراف و بزرگان قبیله ی خود را مکروه می دارم و سوگند بخدا من مرگ را به از هلاکت آنان که

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه