قصه کربلا بضمیمه قصه انتقام صفحه 167

صفحه 167

کرد و به من گفت: این جریان را برای کسی نقل مکن [1572] .مرجانه مادر عبیدالله بن زیاد بعد از کشته شدن حسین علیه السلام به او گفت: ای خبیث! فرزند رسول خدا را کشتی؟! هرگز بهشت را نخواهی دید [1573] .

ارسال سر عبیدالله بن زیاد نزد محمد بن حنفیه

چون ابراهیم بن مالک اشتر سر عبیدالله بن زیاد را برای مختار فرستاد، او نیز سر عبیدالله و حصین بن نمیر و شرحبیل و سر عده ای از فرماندهان شام را با سی هزار دینار برای محمد بن حنفیه فرستاد و این نامه را برای او نوشت:همانا جمعی از یاران و شیعیان شما را بسوی دشمن شما عبیدالله بن زیاد گسیل داشتم تا انتقام خون برادرت حسین علیه السلام را بستانند، ایشان با خشم بر دشمنان و تاسف و تأثر فراوان بر مظلومیت آن جناب از شهر و وطن خود خارج شدند و نزدیک نصیبین با آنها روبرو گردیدند و پروردگار آنها را مغلوب کرد و آن دشمن خدا را کشت، و خدا را حمد می کنم که انتقام خون شما را گرفت و ستمکاران را در دشت و صحرا و دریا هلاک کرد و بدین وسیله دردهای دل مؤمنان را شفا بخشید و خشم آنان را فرو نشانید [1574] پس عبد الرحمن بن ابی عمیر ثقفی و عبدالله بن شداد حبشی و سائب بن مالک اشعری سرها و اموال و نامه را به مکه نزد محمد بن حنفیه بردند، و علی بن الحسین علیه السلام در آن زمان در مکه بود، چون چشم محمد بن حنفیه به سر عبیدالله بن [ صفحه 674] زیاد افتاد به سجده رفت و خدا را شکر نمود و

برای مختار دعا کرد و گفت: خدا او را بهترین پاداش عطا فرماید که انتقام خون ما را گرفت و به این جهت او را بر تمام فرزندان عبدالمطلب حق واجب است، خدایا! ابراهیم اشتر را بر دشمنان پیروز گردان و به هر چه رضا و خشنودی تو در آن است او را موفق بدار و او را در آخرت و دنیا مشمول غفران خود قرار ده.آنگاه محمد بن حنفیه سر عبیدالله بن زیاد را خدمت حضرت علی بن الحسین علیه السلام فرستاد، و چون آن سر را بر آن حضرت وارد کردند امام علیه السلام مشغول تناول غذا بود، امام سجده ی شکر بجای آورد و آنگاه فرمود: خدا را حمد می کنم که انتقام مرا گرفت، خداوند مختار را جزای خیر دهد، مرا بر عبیدالله بن زیاد وارد کردند در حالی که او غذا می خورد و سر پدرم در پیش روی او بود، از خدا خواستم که مرا نمیراند تا آنکه سر ابن زیاد را در کنار سفره ام ببینم.پس محمد بن حنفیه پولهایی که مختار فرستاده بود میان بستگان و شیعیان در مکه و در مدینه بین فرزندان مهاجرین و انصار تقسیم کرد [1575] .یعقوبی در تاریخ خود نقل کرده است که: مختار سر عبیدالله بن زیاد را به مدینه نزد علی بن الحسین توسط مردی از نزدیکان خود فرستاد و به او گفت: درب خانه ی حضرت علی بن الحسین می ایستی و چون دیدی که دربها باز شد و مردم داخل می شوند، آن هنگام است که غذا برای آن حضرت حاضر کرده اند، پس وارد می گردی.آن فرستاده آمد و بر درب خانه ی آنحضرت ایستاد، چون

دربها باز شد و مردم برای غذا وارد شدند، آن فرستاده نزدیک آمد و با صدای بلند فریاد زد: ای اهل بیت نبوت و معدن رسالت! من فرستاده ی مختار بن ابی عبید هستم که با خود سر عبیدالله بن [ صفحه 675] زیاد را آورده ام.پس در خانه های بنی هاشم هیچ زنی نبود مگر اینکه فریاد برآورد، و آن فرستاده داخل شد و سر را بیرون آورد، و هنگامی که علی بن الحسین سر عبیدالله را دید گفت: خدا او را از رحمت خود دور و به آتش برد.و بعضی روایت کرده اند که: از روزی که امام حسین علیه السلام شهید شد، کسی بر چهره ی علی بن الحسین علیه السلام خنده را هرگز مشاهده نکرده بود مگر در آن روز که سر عبیدالله را بر او وارد کردند.و برای آن حضرت از شام مقداری میوه فرستاده بودند، امر کرد تا آنها را میان مردم مدینه تقسیم کردند. و از روزی که حسین بن علی علیه السلام شهید شده بود تا آن زمان، خاندان پیامبر شانه بر سر نکشیده و خضاب نکرده بودند [1576] .مرزبانی از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که: هیچ زنی از زنان هاشمی سورمه به چشم نکشید و خضاب نکرد و در خانه ی هیچکس از بنی هاشم دود که نشانه ی طبخ طعام است مشاهده نگردید تا اینکه عبیدالله بن زیاد کشته شد.روایت شده است که: مختار هیجده هزار نفر از کسانی که در کشتن امام حسین علیه السلام شرکت داشتند در ایام ولایت خود که هیجده ماه بوده است به قتل رساند [1577] ، ولی در روایت دیگری آمده است که خون آرام

نشد تا اینکه مختار بن ابی عبیده قیام کرد و هفتاد هزار نفر را به قتل رساند و خود او می گفت: من به عوض حسین هفتار هزار نفر را کشتم سوگند بخدا اگر همه ی روی زمین را هم میکشتم این برابر یک ناخن او هم نمی بود [1578] . [ صفحه 676]

شعب عارم

عبدالله بن زبیر هفده از بنی هاشم با محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس که از جمله ی آنان حسن بن حسن بن علی بود در «شعب عارم» در مکه محاصره نمود و به آنان گفت: تا روز جمعه شما را مهلت دهم که با من بیعت کنید و اگر از بیعت کردن امتناع ورزید یا شما را گردن می زنم و یا به آتش می سوزانم. سپس تصمیم گرفت قبل از روز جمعه آنان را به آتش بسوزاند.فرزند مسور بن مخرمه وساطت کرد و عبدالله بن زبیر را قسم داد که تا جمعه ی دیگر صبر کند، و چون جمعه ی بعد فرارسید محمد بن حنفیه آب طلب کرد و غسل نمود و پارچه ی سفیدی پوشید و خود را حنوط داد و تردیدی در کشته شدن خود نداشت.مختار بن ابی عبید از کوفه ابو عبدالله جدلی را با چهار هزار نفر بسوی مکه برای نجات محمد بن حنفیه فرستاد [1579] ، آنان آمده و به ذات عرق رسیدند، هفتاد نفر از آنان عجله کرده و بر مرکبهای خود سوار گردیدند و صبح روز جمعه وارد مکه شدند در حالی که سلاح در دست داشته و فریاد می زدند: یا محمد یا محمد، تا نزدیک شعب عارم آمدند و محمد بن حنفیه و دیگر محبوسین را نجات دادند. [


صفحه 677] محمد بن حنفیه حسن بن الحسن را فرستاد تا در میان فرستادگان مختار فریاد زند و از آنان بخواهد که شمشیرهای خود را در غلاف کنند [1580] .و اما ابن اثیر در تاریخ خود نقل کرده است که آنها چوب در دست داشتند و تعداد آنها یکصد و پنجاه نفر بود، داخل مسجدالحرام شده و با آنها علمهائی بود که حمل می کردند و شعار «یا لثارات الحسین» می دادند تا نزدیک زمزم آمدند، عبدالله بن زبیر هیزم آماده کرده بود که آنها را بسوزاند و دو روز به مهلت مقرر باقی مانده بود که فرستادگان مختار درب آن جایی را که محمد بن حنفیه حبس شده بود شکستند و وارد شدند و به او گفتند: ما را اجازت ده تا با دشمن خدا عبدالله بن زبیر بجنگیم.محمد بن حنفیه گفت: من مقاتل در حرم را حلال نمی شمرم.عبدالله بن زبیر گفت: از این گروه چوب به دست در شگفتم که شهادت حسین را شعار می دهند، گویا من او را کشته ام سوگند بخدا اگر من بر کشندگان حسین دست پیدا کنم آنان را خواهم کشت.و این جماعت را «خشبیه» می گفتند چون هنگام ورود به مکه چوب در دست داشتند و کراهت داشتند که با شمشیر وارد حرم شوند.و بعضی گفته اند: علت اینکه آنان را «خشبیه» می گویند این بوده است که آنان هیزمهائی که عبدالله بن زبیر برای سوزاندن بنی هاشم آماده کرده بود آنها را برداشتند.عبدالله بن زبیر به سپاهیان مختار گفت: شما می پندارید که من اینان را بدون بیعت رها می کنم؟! هرگز چنین نخواهد بود.ابو عبدالله جدلی فرمانده ی سپاه مختار به او گفت: به پروردگار رکن

و مقام، یا او را رها می کنی و یا با تو جدال خواهیم کرد.محمد بن حنفیه آنان را از جنگ و فتنه بازداشت و آنان را نهی کرد. [ صفحه 678] سپس باقیمانده ی سپاه مختار رسیدند، و با آنان اموال بود و وارد مسجدالحرام شدند در حالی که تکبیر می گفتند و شعار «یا لثارات الحسین» می دادند، عبدالله بن زبیر از آنان ترسید، پس محمد بن حنفیه و یارانش بیرون آمده و به شعب علی رفتند در حالی که اصحاب محمد بن حنفیه عبدالله بن زبیر را ناسزا می گفتند و از محمد می خواستند که با او درگیر شوند و محمد بن حنفیه آنان را رخصت نداد.پس در شعب چهار هزار نفر نزد محمد بن حنفیه گرد آمدند و او آن اموال را بین آنان تقسیم کرد [1581] .

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه