قصه کربلا بضمیمه قصه انتقام صفحه 26

صفحه 26

دستگیری هانی بن عروه

آنان به دیدار هانی رفتند در حالی که او به هنگام شامگاه در جلوی خانه اش نشسته بود، به او گفتند: چرا از ملاقات با امیر خودداری می کنی در حالی که او همیشه به یاد توست و به ما می گفت: اگر بدانم که او بیمار است به عیادتش خواهم رفت؟ هانی گفت: بیماری نمی گذارد که من به نزد عبیدالله بیایم. [ صفحه 114] گفتند: به عبیدالله خبر رسیده است که هر شامگاه در جلوی خانه ات می نشینی و تأخیر در ملاقات با امیر، خشم او را در پی خواهد داشت و این بی حرمتی را بر نمی تابد! از تو می خواهیم که بر مرکبت سوار شده و به همراه ما به ملاقات امیر بشتابی.هانی که دیگر نمی توانست بهانه ای بیاورد، لباس پوشیده

بر مرکب خود سوار شد و به همراه آنان به طرف قصر دارالاماره حرکت کرد، در نزدیکیهای قصر احساس کرد که توطئه ای در کار است لذا به حسان بن اسماء بن خارجه گفت که: ای پسر برادرم! من از این مرد (عبیدالله بن زیاد) هراس دارم، تو چه فکر می کنی؟ گفت: ای عمو! بخدا سوگند که من بر جان تو بیمناک نیستم و خود موجبات بدگمانی او را نسبت به خود فراهم مساز؛ و حسان نمی دانست که عبیدالله به چه منظوری هانی بن عروه را به نزد خود فراخوانده است.بهر حال هانی بر عبیدالله بن زیاد وارد شد، چون چشم ابن زیاد بر او افتاد زیر لب زمزمه کرد که: قربانی به پای خود به قربانگاه آمده است! [238] چون هانی نزدیک ابن زیاد رسید دید که شریح قاضی در کنار او نشسته است، عبیدالله رو به شریح کرد و این شعر را قرائت کرد که:ارید حباءه و یرید قتلی عذیرک من خلیل من مراد [239] .و بعد هانی را مورد لطف و محبت خود قرار داد.هانی گفت: ای امیر! مگر چه پیش آمده است که اینگونه سخن می گوئی؟!عبیدالله گفت: این چه آشوبی است که در خانه ی خود برای یزید و مسلمانان برپا کرده ای؟ مسلم بن عقیل را در خانه ات جا داده ای و در خانه های اطراف برای او [ صفحه 115] اسلحه و نیروی نظامی فراهم آورده ای و گمان می کنی که این امور از نظر تیزبین من و جاسوسان حکومتی مخفی می ماند؟!هانی گفته های عبیدالله را انکار کرد و گفت: مسلم در خانه ی من نیست.چون گفتگوی عبیدالله با هانی به دارازا کشید و حالت مشاجره به

خود گرفت، دستور داد معقل- که جاسوس حکومتی بود- را احضار کنند.هنگامی که معقل در آنجا حضور یافت، عبیدالله پرسید که: او را می شناسی؟هانی که از دیدن معقل به سختی تکان خورده بود گفت: آری! و همانجا بود که به اشتباه خود و دوستانش پی برد و دانست که او برای عبیدالله جاسوسی می کرده است.پس از لحظاتی سکوت، به ابن زیاد گفت: حرف مرا باور کن، بخدا سوگند که قصد گفتن دروغ ندارم، من او را به خانه ام دعوت نکرده ام و از مأموریت او اطلاعی نداشتم، او به من مراجعه کرد و خواست که در خانه ی من سکونت کند و من شرم کردم که میهمان را از خانه ی خود برانم و کار به اینجا کشید که به تو گزارش کرده اند، اگر مایل باشی با تو پیمان می بندم و گروگانی نزد تو می سپارم که به خانه باز گردم و او را از سرای خویش بیرون کنم تا به هر نقطه ای را که می خواهد برود.عبیدالله گفت: بخدا سوگند که تو از من جدا نخواهی شد تا اینکه او را نزد من حاضر کنی.هانی گفت: بخدا سوگند که تن به چنین کاری نخواهم داد، تو از من می خواهی که میهمان خود را به دست تو بسپارم تا فرمان به قتل او دهی؟!عبیدالله بر سخن خود پافشاری می کرد، و هانی نیز پاسخ خود را تکرار می کرد [240] .برخی نوشته اند که هانی به عبیدالله گفت: بخدا سوگند حتی اگر مسلم اینک در [ صفحه 116] چنگ من بود، او را به تو تسلیم نمی کردم [241] .و بعضی نوشته اند که هانی به درشتی در پاسخ عبیدالله گفت: تو با اهل بیت و خدم

و حشم بسوی شام رهسپار شو! زیرا کسی به این دیار آمده است که از تو و یزید به حکومت سزاوارتر است [242] .

هانی و مسلم بن عمرو باهلی

و چون مشاجره ی میان هانی و عبیدالله به درازا کشید، مسلم بن عمرو باهلی- که از سر سپردگان حکومت اموی بود و یزید او را از شام به کوفه نزد عبیدالله فرستاده بود- از عبیدالله خواست که اجازه دهد تا با هانی صحبت کرده و او را قانع کند تا مسلم را تسلیم نماید! عبیدالله اجازه داد و او با هانی در گوشه ای از قصر که عبیدالله آنها را می دید و صدای آنان را هنگامی که بلند می شد بخوبی می شنید، به صحبت نشست.او با وعده و وعید می خواست هانی را به همدستی با عبیدالله ترغیب کند و او را از خشم سلطان بر حذر دارد.مسلم بن عمرو به هانی گفت: تو را بخدا سوگند بی جهت خود را به کشتن مده و بلا را بر خود و خاندان خود وامدار! این مرد (مسلم بن عقیل) پسر عموی اینهاست، او رانمی کشند و آسیبی به او نمی رسانند! مسلم را به آنها تسلیم کن و مطمئن باش که این کار برای تو ننگی به بار نخواهد آورد!هانی می دانست که تسلیم مسلم به عقیل کار بسیار نکوهیده ای است و اگر عمال حکومتی بر مسلم دست پیدا کنند مسلمأ او را به قتل می رسانند و این مایه ی ننگ برای او و خاندان اوست که به دست خود میهمان خود را تسلیم دشمن نماید، لذا در پاسخ [ صفحه 117] او گفت: بخدا سوگند که برای من بزرگتر از این ننگی نیست که مسلم بن عقیل که میهمان

من است و فرستاده ی فرزند رسول خداست، به عبیدالله تسلیم کنم در حالی که من زنده ام و بازوی قوی و یاران فراوانی دارم، بخدا سوگند که حتی اگر تنها بودم و یاوری هم نداشتم هرگز او را تسلیم نمی کردم.این سخن، سخن آزادگان و رادمردانی است که حیات خود را فدای ارزشهای انسانی می کنند و در برابر چیزی که شرافت آنان را لکه دار می کند، فروتنی روا نمی دارند [243] .

ضرب و جرح هانی

برخی نوشته اند هنگامی که هانی به عبیدالله گفت که: صلاح تو در این است که خدم و حشم خود را بسوی شام گسیل داری و تو در امانی که به هر جا که می خواهی بروی، مهران- غلام عبیدالله- بانگ برداشت که: واذلاه! این چه خواری است که این بنده (اشاره به هانی) تو را در قلمرو و حکومتت، امان می دهد؟!عبیدالله بانگ برداشت که: او را بگیر!مهران دو گیسوی هانی را گرفت و عبیدالله با عصائی که در دست داشت به بینی و پیشانی و صورت هانی می زد تا اینکه بینی او را شکست و لباسش خون آلود شد و پوست و گوشت صورتش بر محاسنش فروریخت و از شدت ضربات وارده، عصا شکست. هانی برای دفاع از خود دست به قبضه ی شمشیر برد و آن را از نیام بیرون کشید ولی او را گرفتند. [ صفحه 118] عبیدالله به هانی گفت: مگر تو حروری [244] هستی که بر حکومت یزید خروج می کنی و دست به شمشیر می بری؟! تو با این کار خونت را حلال و کشتنت را مباح شمردی!پس فرمان داد تا او را در محلی از قصر زندانی کردند.اسماء بن خارجه که از این عمل عبیدالله به

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه