قصه کربلا بضمیمه قصه انتقام صفحه 51

صفحه 51

چنین نکنم، زیرا نفس من به مرگ راضی نیست [452] ، ولی این اسب من که «ملحقه» نام دارد، بخدا سوگند در پی چیزی با این اسب نبودم که بدست نیاوردم و کسی مرا دنبال نکرد جز اینکه از او سبقت گرفتم اسبم را بگیر! از آن تو باشد!امام حسین علیه السلام فرمود: حال که خود، ما را یاری نمی کنی، ما نیازی به تو و اسب [ صفحه 206] تو نداریم، و گمراهان را به یاری خویش نطلبم، ولی تو را نصیحت می کنم، اگر می توانی به جایی برو که فریاد ما را نشنوی و مقاتله ی ما را نظاره گر نباشی، سوگند بخدا اگر کسی بانگ ما را بشنود و ما را یاری نکند خدا او را به روی در آتش افکند [453] .

عمرو بن قیس

عمرو بن قیس مشرقی گفت: با پسر عمویم بر امام حسین علیه السلام وارد شدم و آن حضرت در «قصر بنی مقاتل» بود و بر او سلام کردیم، پسر عمویم به امام گفت: این سیاهی که در محاسن شما می بینم از خضاب است یا رنگ موی شما خود بدین رنگ است؟امام فرمود: خضاب است، موی ما بنی هاشم زود سپید می شود؛ آیا به یاری من می آیی؟!من گفتم: مردی هستم که عائله زیادی دارم و مال بسیاری از مردم نزد من است و نمی دانم کار به کجا می انجامد و خوش ندارم امانت مردم از بین برود؛ و پسر عمویم نیز همانند من پاسخ داد.امام علیه السلام فرمود: پس از اینجا بروید که هر کس فریاد ما را بشنود و یا ما را ببیند و لبیک نگوید و به فریاد برنخیزد، بر خداوند است که او را

به بینی در آتش اندازد [454] .

نینوی

«نینوی» ناحیه ای است در حوالی کوفه، از آن است کربلا که حسین علیه السلام در آن کشته گردید. (معجم البلدان 339 /5).عقبه بن سمعان می گوید: در اواخر شب امام حسین علیه السلام دستور داد از «قصر [ صفحه 207] بنی مقاتل» آب برداشته و کوچ کنیم، چون حرکت کردیم و ساعتی رکاب زدیم امام علیه السلام همانگونه که سوار بود مختصری به خواب رفت، سپس بیدار شد در حالی که می فرمود: «انالله و انا الیه راجعون و الحمد لله رب العالمین» و دو یا سه مرتبه این جمله را تکرار کرد.علی بن الحسین علیه السلام روی به پدر نمود و گفت: ای پدر! جانم بفدای تو باد، خدا را حمد کردی و آیه ی استرجاع خواندی، علت چیست؟امام علیه السلام فرمود: پسرم! در اثنای راه مختصری به خواب رفتم [455] شخصی را دیدم که سوار بر اسب بود و می گفت: این قوم سیر می کنند و اجل هم بسوی آنان در حرکت است، دانستم که خبر مرگ ماست که به ما داده شده است.علی بن الحسین علیه السلام گفت: ای پدر! بدی را خدا از تو دور گرداند، آیا ما بر حق نیستیم؟امام علیه السلام فرمود: سوگند بآن کسی که بازگشت بندگان بسوی اوست، ما بر حقیم.علی بن الحسین علیه السلام گفت: پس ما را باکی از مرگ نیست که بمیریم و بر حق باشیم.امام علیه السلام فرمود: خداوند تو را جزای خیر دهد آنگونه که پدری را به فرزندش جزای خیر دهد [456] مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگمن از او عمری

ستانم جاودان او زمن دلقی ستاند رنگ رنگچون سپیده ی صبح دمید، امام پیاده شد و نماز صبح گزارد و با شتاب سوار شد و با یاران خود حرکت کردند؛ حر می خواست آن حضرت را به سمت کوفه حرکت دهد [ صفحه 208] ولی امام به شدت امتناع می کرد تا چاشتگاه که به «نینوی» رسیدند، ناگاه سواری از دور پدیدار شد که مسلح بود و از کوفه می آمد، همه ایستادند و او را تماشا می کردند، همین که رسید به حر و همراهانش سلام کرد بی آنکه به امام حسین و اصحابش سلام کند، و بعد مکتوبی را به دست حر داد که از عبیدالله بن زیاد بود به این مضمون: چون نامه ی من به تو رسد و فرستاده ی من نزد تو آید، حسین را نگاه دار و کار را بر او تنگ گیر، و او را فرود میاور مگر در بیابان بی سنگر و بدون آب! و من به قاصد گفته ام از تو جدا نگردد تا خبر انجام دادن فرمان مرا بیاورد، و السلام [457] .ابن نما از جابر عبدالله بن سمعان نقل کرده است: هنگامی که نزدیک «نینوی» رسیدیم، مردی از قبیله ی کنده که نامش مالک بن بشیر بود [458] آمد و نامه ی عبیدالله بن زیاد را برای حر آورد [459] .ابوالشعثاء کندی به آن مرد که آوردنده ی نامه بود نگریست، به نظرش آشنا آمد و گفت: تو مالک بن نسیر نیستی؟!گفت: آری. چون او هم از قبیله ی کنده بود.ابوالشعثاء گفت: مادرت در عزایت بگرید چه آورده ای؟گفت: چه آوردم؟! امام خود را فرمان بردم! و به بیعت خود وفادار ماندم!ابوالشعثاء گفت: نافرمانی پروردگار نمودی و امام خود را

اطاعت کردی به چیزی که موجب هلاک توست، ننگ و آتش را برای خود خریدی و امام تو بد امامی است، خدای عز و جل می فرماید «و جعلناهم ائمه یدعون الی النار و یوم القیامه [ صفحه 209] لا ینصرون» [460] که امام تو از اینان است [461] .حر خدمت امام آمد و نامه را برای آن حضرت قرائت کرد، امام به او فرمود: بگذار در «نینوی» و یا «غاضریات» و یا «شفیه» [462] فرود آییم.حر گفت: ممکن نیست زیرا عبیدالله این آورنده ی نامه را بر من جاسوس گمارده است!زهیر گفت: بخدا سوگند چنان می بینم که پس از این کار سخت تر گردد، ای پسر رسول خدا! قتال با این گروه در این ساعت برای ما آسانتر است از جنگ با آنها که بعد از این می آیند، بجان خودم قسم که بعد از ایشان آیند کسانی که ما طاقت مبارزه با آنها را نداریم.امام علیه السلام فرمود: من ابتدا به جنگ با این جماعت نمی کنم [463] .زهیر گفت: در این نزدیکی قریه ای است در کنار فرات که دارای سنگر است، و فرات از همه طرف به آن احاطه دارد مگر از یک طرف.امام حسین علیه السلام فرمود: نام این قریه چیست؟عرض کرد: آن را «عقر» می گویند.امام علیه السلام فرمود: پناه می برم به خدا از عقر! [464] . [ صفحه 210] پس آن حضرت به حر التفات کرد و فرمود: کمی جلوتر برویم! پس مقداری از مسافت را امام علیه السلام با حر و همراهانش پیمودند تا به زمین «کربلا» رسیدند [465] . [ صفحه 211]

در کربلا

ورود به کربلا

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه