قصه کربلا بضمیمه قصه انتقام صفحه 54

صفحه 54

عمار بن عبدالله از پدرش نقل کرده است که: بر عمر بن سعد وارد شدم در حالی [ صفحه 219] که عازم بسوی کربلا بود، به من گفت: امیر،

مرا فرمان داده است بسوی حسین حرکت کنم. من او را از اینکار نهی کردم و گفتم: از این قصد بازگرد! هنگامی که از نزد او بیرون آمدم شخصی نزد من آمد و گفت: عمر بن سعد مردم را به جنگ با حسین فرامی خواند؛ به نزد او رفتم در حالی که نشسته بود، چون مرا دید روی از من گرداند، دانستم که عازم حرکت است و از نزد او بیرون آمدم.عمر بن سعد نزد ابن زیاد رفت و گفت: مرا بدین مسئولیت گماردی و در ازای آن، ولایت ری را به من اعطا کردی، و مردم هم از این معامله آگاهند، ولی پیشنهادی دارم و آن این است که عده ای از اشراف کوفه هستند که در این مقاتله به همراهی آنان نیاز دارم! آنها را نزد خود فراخوان تا سپاه مرا در این مسیر همراه باشند سپس نام تعدادی از اشراف کوفه را ذکر کرد، عبیدالله بن زیاد گفت: ما در اینکه چه کسی را خواهیم فرستاد، او تو نظرخواهی نخواهیم کرد! اگر با این گروه که همراه تو هستند، از عهده ی انجام این مأموریت بر می آیی که هیچ، در غیر اینصورت باید از امارت ری چشم بپوشی!عمر بن سعد چون پافشاری عبیدالله را مشاهده کرد گفت: خواهم رفت [489] .

روزسوم محرم، اعزام لشکر به سوی کربلا

عمربن سعد یک روز بعد از ورود امام به کربلا یعنی روز سوم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد. [490] .برخی نوشته اند که: بنو زهره (قبیله ی عمر بن سعد) نزد او آمده و گفتند: تو را بخدا [ صفحه 220] سوگند می دهیم از این کار درگذر و تو داوطلب

جنگ با حسین مشو، زیرا این باعث دشمنی میان ما بنی هاشم می گردد.عمر بن سعد نزد عبیدالله رفت و استعفاکرد، ولی عبیدالله استعفای او را نپذیرفت، و او تسلیم شد [491] .برخی از تاریخ نویسان نوشته اند: عمر بن سعد دو پسر داشت: یکی به نام حفص که پدر را تشویق و ترغیب به رفتن می کرد تا با امام علیه السلام مقاتله کند، ولی فرزند دیگرش او را بشدت از اقدام به چنین کاری برحذر می داشت، و سرانجام حفص نیز با پدرش راهی کربلا شد [492] .

خریداری اراضی کربلا

از وقایعی که در روز سوم ذکر شده است این است که امام علیه السلام قسمتی از زمین کربلا را که قبرش در آن واقع شده است، از اهل نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت قبرش راهنمایی نموده و زوار او را تا سه روز میهمانی نمایند [493] .

هوشیاری یاران امام

هنگامی که عمر بن سعد به کربلا وارد شد، عزره بن قیس احمسی را نزد امام حسین علیه السلام فرستاد تا از امام سؤال کند برای چه به این مکان آمده است؟!و چه قصدی دارد؟!چون عزره از جمله کسانی بود که به امام علیه السلام نامه نوشته و او را به کوفه دعوت [ صفحه 221] کرده بود، از رفتن به نزد آن حضرت شرم کرد، پس عمر بن سعد از اشراف کوفه که به امام نامه نوشته و او را به کوفه دعوت کرده بودند خواست که این کار را انجام دهند، تمامی آنها از رفتن به خدمت امام خودداری کردند! ولی شخصی به نام کثیر بن عبدالله شعبی که مرد گستاخی بود برخاست و گفت: من به نزد حسین رفته و اگر خواهی او را خواهم کشت!عمربن سعد گفت: چنین تصمیمی را فعلا ندارم، ولی به نزد او رفته و سؤال کن برای چه مقصود به این سرزمین آمده است؟!کثیر بن عبدالله به طرف امام حسین علیه السلام رفت، ابوثمامه ی صائدی که از یاران امام حسین بود چون کثیر بن عبدالله را مشاهده کرد به امام عرض کرد: این شخص که می آید بدترین مردم روی زمین است!پس ابوثمامه راه را بر

کثیر بن عبدالله گرفت و گفت: شمشیر خود را بگذار و نزد حسین علیه السلام برو!کثیر گفت: بخدا سوگند که چنین نکنم! من رسول هستم، اگر بگذارید، پیام خود را می رسانم، در غیر این صورت باز خواهم گشت.ابوثمامه گفت: من دستم را روی شمشیرت می گذارم، تو پیامت را ابلاغ کن.کثیر بن عبدالله گفت: بخدا سوگند هرگز نمی گذارم چنین کاری کنی.ابوثمامه گفت: پیامت را به من بازگو تا من آن را به امام برسانم، زیرا تو مرد زشتکاری هستی و من نمی گذارم به نزد امام بروی.پس از این مشاجره و نزاع، کثیر بن عبدالله بدون ملاقات بازگشت و جریان را به عمر بن سعد اطلاع داد. عمر بن سعد شخصی به نام قره بن قیس حنظلی را به نزد خود فراخواند و گفت: ای قره! حسین را ملاقات کن و از علت آمدنش به این سرزمین جویا شو.قره بن قیس به طرف امام حرکت کرد، امام حسین علیه السلام به اصحاب خود فرمود: آیا [ صفحه 222] این مرد را می شناسید؟حبیب بن مظاهر عرض کرد: آری! این مرد، تمیمی است و من او را به حسن رأی می شناختم و گمان نمی کردم او را در این صحنه و موقعیت مشاهده کنم.آنگاه قره بن قیس آمد و بر امام سلام کرد و رسالت خود را ابلاغ نمود، امام حسین علیه السلام فرمود: مردم شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده اند و اگر از آمدن من ناخشنودید بازخواهم گشت.قره چون خواست بازگردد، حبیب بن مظاهر به او گفت: ای قره! وای بر تو! چرا بسوی ستمکاران بازمی گردی؟! این مرد را یاری کن که بوسیله ی پدرانش به راه

کتابخانه بالقرآن کتابخانه بالقرآن
نرم افزار موبایل کتابخانه

دسترسی آسان به کلیه کتاب ها با قابلیت هایی نظیر کتابخانه شخصی و برنامه ریزی مطالعه کتاب

دانلود نرم افزار کتابخانه